جیکوب جکسون:من یک جکسون هستم : فصل پنجم:W City(وی شهر)

نویسنده: amirkateb06

پس از کلی صحبت وقت شام شد
پس از شام جورج و جیکوب به اتاق جورج رفتند و قبل از خواب جورج توضیح داد که او هم مثل جیکوب سال اولی است و باید فردا به w City شهر جادویی مخفی و شعبه کوچکتر W Land در دنیای انسان ها بروند
و هر دو خوابیدند...
فردا صبح...
ساعت 9:00
اولین بار بود که جیکوب ساعت 9:00 از خواب بیدار شد
همیشه او باید صبح زود بیدار میشد و سرکار میرفت
او یک دست از لباس های جورج را:
یک لباس آستین بلند آبی به همراه یک شلوار جین آبی رنگ و یک کلاه آفتابی آبی
و تنها فرق لباس های جورج با جیکوب این بود که به جای لباس آستین بلند یک لباس آستین کوتاه داشت
آنها به همراه عمو جیمی و جورجیا سوار همان لیموزین دیروز شدند
عمو جیمی و جورجیا جلو و جیکوب و جورج عقب نشستند
جورج:W City محل کار پدرمه و الان داریم میریم اونجا تا یه سری وسایل و همینطور سلاح های مناسب رو بخریم و مهارت سنجی کنیم
جیکوب:اگه مهارت سنجی اونجا انجام میشه پس شما از کجا میدونین من همه مهارت ها رو دارم؟
جورج:وقتی به دنیا اومدی پدربزرگ گفت تو این قدرتا رو داری و ما هم میدونیم پدر بزرگ اشتباه نمیکنه
جیکوب:پدر بزرگ الان زنده است؟
جورج:نه
توی w.w.w از دنیا رفت
جیکوب:w.w.w چیه دیگه؟
جورج:World War of the Wizards(جنگ جهانی جادوگران)
جیکوب:جنگ جهانی جادوگران دیگه چیه؟
جورج:20 سال پیش یه جنگ جهانی بین جادو گرای دنیا های مختلف شروع شد و 5 سال طول کشید
دقیقا روز تولد تو پدر و مادرت از دنیا رفتن ولی جنگ جهانی تموم شد
دیگر تقریبا رسیدند
ماشین ایستاد
همان فرودگاه دیروز بود
داخل رفتند
عمو جیمی جلو رفت و چهار بلیط هواپیما گرفت اما پولی پرداخت نکرد
سپس بلیط جورجیا را بله دستش داد و جورجیا به سرویس بهداشتی زنان رفت و عمو جیمی و جورج و جیکوب به سرویس بهداشتی آقایان رفتند
هرسه آنها به یکی از سرویس ها رفتند
عمو جیمی سیفون را 8 بار پشت سر هم کشید
و ناگهان از درون سیفون یک دستگاه مثل جارو برقی بیرون آمد
و عمو جیمی سه بلیط را به داخل دستگاه انداخت
باور نکردنی بود
یک دروازه بیضی بنفش رنگ باز شد و هر سه از آن عبور کردند
آن سوی دروازه یک شهر دیگر بود
هیچ ماشینی نبود
همه با سرعت بالایی راه میرفتند و عده ای هم پرواز میکردند
جیکوب باور نمیکرد
ناگهان دختری از جلو در حالی که دست تکان میداد جلو آمد
جیکوب کمی دقت کرد
او جولی بود!
جیکوب خوشحال به سمت جولی رفت
جولی هم به آنها پیوست و کمی بعد جورجیا از دروازه دیگری وارد شد
آنها پنج نفره به راه افتادند تا به مغازه مهارت سنجی نیکلاس پارکر رسیدند
وارد مغازه شدند و عمو جیمی با مرد لاغر اندامی که پشت پیشخوان بود حرف زد
سپس یک سکه به مرد داد
مرد لاغر گفت:فرانک
مهارت سنج رو بیار
مرد چاقی از اتاق کنار مغازه وارد شد که ترازوی کوچکی در دست داشت
ترازو را روی زمین گذاشت و جورج رو ترازو رفت
مرد چاق گفت:سه مهارته
نامرئی شدن
محافظت
پرواز
پس از آن جیکوب روی ترازو رفت و مرد چاق ناگهان خیلی تعجب کرد
در کمال تعجب گفت:همه 20 مهارتو داره
جیکوب هم خوشحال بهمراه  بقیه خارج شدند
رفتند تا به مغازه اسلحه فروشی آقای استارک رسیدند
عمو جیمی دو چاقو از جیبش در آورد و برای بازرسی به آقای استارک داد
نیزه ای در دست راست جولی ظاهر شد و جولی نیزه را برای بررسی به مرد داد
آقای استارک شباهت زیادی به آقای برتز داشت و فقط قدش بلند تر بود
او سنگی را در دست چپ جیکوب گذاشت و ناگهان تبری در دست راست جیکوب ظاهر شد
آقای استارک سنگ را از جیکوب گرفت و گفت:تبر استار زاک
همین دیروز ساختمش
دسته اش از مرغوب ترین چوب دنیا چوب درخت پتروسیوس ساخته شده
سرش هم از فولاد H3Y4 ساخته شده و هر چیزی رو نابود میکنه
میشه 20تیلیون(تیلیون واحد پولی جادوگر هاست که عمو جیمی برای جیکوب توضیح داد و شکل سکه های قرمز است)
و بعد سنگ را در دست چپ جورج گذاشت
و ناگهان شمشیر شکسته ای در دست راست جورج ظاهر شد
آقای استارک:شمشیر معروف جکسونیک
انگار همین دیروز بود که ساختمش
نجات دهنده معروف جکسون ها
میشه 5 تیلیون
قیمتش رو کم حساب کردم چون شکسته
 و بعد عمو جیمی هزینه را پرداخت کرد و آنها به راه افتادند
ادامه دارد...
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.