عنوان

زندگی بدون نور : عنوان

نویسنده: saraalimohammadibadass

چرا من؟
چرا این اتفاق ها باید برای من بیفته؟
اسم من تیناست کسی که همه ی اتفاق های بد و شوم سرش میاد!
وقتی یک قدم به خوشبختی نزدیک میشه بدترین اتفاقات براش میفته!کسی که هدفی برای زندگی نداره.
تینا:هوا داشت سرد می شد وبرگ ها رنگ های متفاوتی می گرفتن.
ولی برای من که حتی کمی از طعم خوشبختی رو نچشیدم آن برگ ها رنگی ندارند!
نمی دونم باید چه کاری بکنم.
زندگیم معنی نداره بدون هیچ دلیلی زندگی می کنم الان 19 سالمه.
از مرگ نمی ترسم چون کسی رو ندارم تا از پیشش برم!
دوباره از خواب پاشدم و جلوی آینه ایستادم به صورت بی روحم نگاهی انداختم.
از این زندگی خسته شده بودم.بغض سنگینی گلوم را گرفت.
مامان، بابا آخه چرا؟آخه چرا ترکم کردین؟
فلش بک 12 سال پیش«شب بود وخوابیده بودم که مادرم اومد و بغلم کرد . چشمام رو مالوندم وگفتم:چی شده مامانی؟
مادر همون طور که میدوید گفت:دخترم عمو مایکل رو یادته؟
تو باید بری پیش اون!
تینا:چی شده ،چرا؟شماهام میاید دیگه؟مامان بغض کرد و هیچ چیزی نگفت.
یک دفعه 4 تا مرد ماسک دار پیداشون شد ولی بابا اومد وجلوشون رو گرفت ولی به نظر  زخمی شده بود
 و از لبش خون میومد !
خیلی ترسیده بودم مامانم خیلی وحشت کرده بود!
محکم تر بغلم کرد تا به حیاط رسیدیم بهم آدرسی داد و گفت برم به این آدرس تا اومدم حرفی بزنم یکی از اون چهار تا مرد اومدن و مامانم رو هم گیر انداختن مادرم که داشت در قرمزی خون غرق میشد با آخرین توانش بهم گفت:بببررررررروووووووو
با بیشترین سرعتم دویدم خیلی ترسیده بودم اون زمان فقط7سالم بود وقتی به خانه عمو مایکل رسیدم 
دیدم جسدش روی زمین افتاده بود(نکته:همون مردا مایکل رو کشتن)پایان فلش بک»
از آن موقع به بعد دیگر لبخند نزدم و حتی لبخند زدن را یادم رفته.
بغض گلوم رو چنگ می زد و من مقاومتی نکردم و گذاشتم اشک هایم جاری بشه.
از خونه بیرون رفتم همینطوری میدویدم و گریه میکرم که ناگهان دستی رو روی شونه ام احساس کردم .
سرم رو چرخاندم وبه آن فرد نگاه کردم اون یک دختر بود !
دختر:(داشتم قدم میزدم که کسی رو دیدم که داشت گریه میکرد.
من دوست ندارم کسی ناراحتی و غم بکشه چون خودم در بچگی برادرم رو از دست دادم و غم رو تجربه کردم به خاطر همین رفتم پیشش و دستم رو گذاشتم روی شونه اش و گفتم )چه اتفاقی افتاده؟
تینا : دست از سرم بردار؟(باداد)
دختر :چشمهای تو من را یاد خودم می اندازه ، بیا بشین اینجا اسم من کاملیاست تو میتونی کاملی صدام کنی.( و داستان زندگی خودش را برای تینا تعریف می کنه )
تینا:بعد کمی گریه کردن که آروم شدم به کاملی اعتماد کردم و ماجرا رو به کاملی گفتم انتظار داشتم اونم مانند همه ترکم کنه ولی اون من رو با آغوش باز پذیرفت!
کاملی دختر خیلی خوبی بود. ما در عرض 1ماه باهم صمیمی شدیم!
دیگر یک دلیل برای زندگی داشتم اونم کاملی بود.
یک روز درحال قدم زدن در پارک بودم 4 تا مرد ماسکدار  اومدن جلوم از نشانه روی لباس هاشون فهمیدم که اونها همون کسانی هستند که پدر و مادرم رو کشتن!وحشت کرده بودم اشک هایم گونه ام را نوازش میدادند یکی از مرد ها گفت: رئیس برای کشتن این پول خوبی می ده.
 تینا :منظورتون چیه؟
یکی دیگه از اون مردا گفت:رئیس ما داخل شرکتش مدارکی داشت که دوتا از کارمند های اونجا یعنی پدر جناب عالی ویکی از کارمند های دیگه که دوست پدرت بود(یعنی همون مایکل)آنها را برداشتند ما اون مدارک را می خواهیم.
وقتی رئیس از این موضوع خبر دار شد ما رو فرستاد تا خفشون کنیم و مدارک را بیاریم ولی مدارک نبود !
تینا:پس چرا اومدین پیش من ؟من که مدرکی برای ثابت کردن کار های شما نداشتم!مدارکی هم پیش من نیست..
یکی دیگه از مرد های ماسک دار گفت:باید بری اون دنیا.رئیسمون نمی خواد حتی کمی رد پا بزاره!
دیگه نمی تونستم اشک های انبوهم را کنترل کنم و ناتوان شده بودم بدنم سست شده بود که کاملی رو دیدم که داره میاد سمتم یکی از مردها فهمید میشناسمش سریع دست کاملی  رو گرفتم و کشوندمش سمت خودم ، رفتیم تا قایم بشیم و من ما جرا رو برای کاملی تعریف کردم .
کاملی:واقعا متاسفم اما تنها کاری که میتونیم بکنیم فرار و گزارش به پلیسه!
تینا: باشه، داشتیم فرار میکردیم دستم در دست آرامش بخش کاملی بود که یکی از مردها به سمت ما شلیک کرد !
نمی دونستم باید چی کار کنم .
نه نه نه !
من نمی تونستم دوباره بی هدف زندگی کنم اینجوری دیگه با مردگان فرقی ندارم گلوله در چند سانتی متری کاملی بود معلوم بود بهش شوک وارد شده و نمی تونه حرکتی بکنه خودم رو پرت کردم جلوش و در عرض چند ثانیه بدن نیمه جونم روی زمین  بود، در خون غرق شده بودم یاد مادر و پدرم افتادم .
نجات دادن کسی که برات عزیزه حس عجیبی داره !
لبخندی به کاملی زدم بعد این چند سال اولین و آخرین لبخندم بود!
و گفتم کاملی برووو به پلیس خبر بده !
کاملی رفت و فرار کرد.
خیلی خوابم میومد برای آخرین بار چشمانم رو بستم .
حالا دیگه کاملی ماجرا رو به پلیس گفته و منم پیش پدر و مادرم خوشحالم!


 پایان

خب امیدوارم خوشتون اومده باشه.
می خواستم بگم لایک و نظر های شما واقعا بهم انرژی میده
و لطفا بگید از چه ژانری داستان بسازم؟
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.