عنوان

روح زندانی در کره ی خاکی : عنوان

نویسنده: saraalimohammadibadass

باز هم از آغوش گرم تختم که فقظ او مرا می پذیرفت برخواستم وبه سوی دانشگاه قدم برداشتم.
مانند همیشه مارسلین و دوستانش من را مسخره کردند.
مارسلین:آهای افسرده خانم بگیر که آمد!
آنها بادکنک هایی پر از آب را به سوی من پرتاب کردند!
دیگر برایم عادی شده بود بدون هیچ اعتنایی به راهم ادامه دادم که ناگهان مارسلین گفت:ای بیچاره تو حتی لیاقت یک اسم درست و حسابی را هم نداری وبا قهقه های دوستانش مواجه شدم!
ولی باز بدون حرفی به راهم ادامه دادم.
راستش حق با آن بود من حتی اسم درستی هم نداشتم!
اسم من«میزرابل»معنی اسمم بدبختی ولی با زندگی بدون امیدم همخوانی می کند!
به در کلاس رسیدم و وارد شدم.
روی صندلی ام نشستم هیچ حرفی نمی زدم زیرا کسی نمی دانست من وجود دارم!
چون من هیچ صحبتی نمی کنم و کسی نمی خواهد با من صحبت کند!
تنها کسی که میداند من وجود دارم مارسلین و دوستانش هست و آنها هم فقط برای مسخره کردنم با من حرف میزنند!
من مانند روحی در وسط این کره ی خاکی بودم و راه فراری نداشتم!
نمی دانم مشکل از کجابود.
نه! نه!
دوست ندارم خودم را گول بزنم مشکل اصلی ین بود که من متولد شدم!
وقتی بدنیا آمدم مادری نداشتم!
بله مادرم به خاطر من مرد!
من زودتر از موعد به دنیا آمدم
از وقتی مادرم مرد، پدرم افسردگی شدیدی گرفت و حتی اسمی هم برایم انتخاب نکرد!
2 سال از مرگ مادرم گذشت و پدرم به دلایل افسردگی شدید در گذشت!
اقوامم نام من را انتخاب کردند آنها در تمام سال من را قاتل میدانستند!
قاتل پدر و مادرم.
تا نه سالگی با پسنداز پدر و مادرم زندگی کردم و بقیه ی سال ها را با کارهای نیمه وقت گذراندم!
همین طور غرق در افکارم بودم که صدایی مرا از غرق شدن نجات داد کتابم را داخل کیف سیاه رنگم انداختم و کیف را روی دوشم!
با قدم های بلند به سوی خانه حرکت می کردم دیگر وقتش بود!
قبلا چند بار دست به خود کشی زده بودم ولی نا امید شده بودم !
اما دیگر خانواده ام هم با من صحبت نمی کنند!
حتی مارسلین در زنگ آخر سر به سرم نگذاشت شاید او هم مانند بقیه دیگر توان دیدن من را ندارد!
حالا دیگر من مانند یک روح کامل بودم.
به سوی بالکن قدم برداشتم و رسیدم نسیم خنکی پوستم را نوازش میداد راستش هنوز از کاری که می کنم مطمئن نبودم
زیرا می ترسیدم مادر و پدرم از من ناراحت باشند و به دلیل مرگشان سرزنشم کنند!
اما بهتر از این بود که همه به من بی توجهی کنند!
این تنها راه فرار از این کره ی خاکی بود .
خودم را از بالکن پرت کردم و با لبخند و آسوده خاطری در دنیای بین مرگ و زندگی پرواز کردم اما تنها سوالی که داشتم این بود:یعنی قرار است برای دومین بار تبدیل به روح بشوم؟


                      

                                                                             پایان

امیدوارم خوشتون اومده باشه !
لطفا لایک و نظر بدید و بگید چه ژانری دوست دارید.
خیلی ممنون.




دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.