دختر گمشده ای به اسم رایلا : دختر گمشده ای به اسم رایلا

نویسنده: M922

خلاصه فصل ۱:رایلا دزدیده شده و دختر به نام او و شکل او پیدا شد.
سارا با اینکه دو غم در وجود خودش داشت یکی گم شدن دخترش و دیگری ناپدید شدن همسرش،با شنیدن این خبر روحیه جدیدی گرفت.  ویاد دختر کوچولو ۸ساله اش افتاد.
سریعاً حاضر شد تا به آن محل برود ؛وقتی که به آنجا رسید ،اشک در چشم هایش جمع شد و با دیدن آن دختری خنده شادی بر روی لب هایش آمد .
بعد از اینکه مادر رایلا  با دختر به خانه برگشت انگار سارا زندگی دوباره رو آغاز کرده بود .۶سال از این  ماجرا  گذشت؛ و سارا و دختر کوچولو که دیگه الان ۱۴ سالش بود ،به خوبی و خوشی داشتن با هم زندگی میکردن، تا اینکه یک روز خبر خیلی بدی به سارا رسید:اون خبر این بود که دختری که بزرگ کرده رایلا نیست ؛انگار که همه غم دنیا روی دوباره به پیش او آمد.
مادر اصلی دختر پیدا شده بود.زمانی که دخترک داشت خانه رو ترک میکرد، تا به پیش مادر خودش برگردد رو به سارا کرد و گفت: من دوباره به پیش تو میایم و از تو خبر می گیرم. 
اشک روی گونه های سارا جاری شد و خدا حافظی کرد .
سارا بار دیگر هم تنهای تنها  شد؛
دیگر امیدی  به بازگشت دختر ۱۴ ساله اش نداشت. او دوباره سر خانه اول بازگشت دیگر باکسی حرف نمیزد همه فکر میکردندکه او دیوانه است.باز هم گذشت و گذشت؛ تا اینکه یک شب بارانی و سرد کسی در خانه اورا زد.
سارا جواب داد :از اینجا برو  بامن چکار داری؟ برای آزار و اذیت من آمده ای؟
دختر گفت :(نه لطفا در را باز کن من سردم هست ؛باران شدیدی  می آید تا خانه ام راه زیادی است برای همین آمدم تا قطع شدن باران اینجا بمانم؛میشه در رو باز کنید؟
سارا یاد دختر خودش افتاد و در را باز کرد تا قطع شدن باران دختر آنجا بماند.
راستی اسم من مارینا هست .
سارا زمانی که به دختر نگاه میکرد یاد رایلا می افتا دختر کوچولو او که دیگه ۱۶ یا ۱۷ ساله بود.
سارا داستان زنگی اش را برای مارینا تعریف کرد و به او گفت تو من را یاد دختر خودم می اندازی
میشه هر وقت از اینجا رد شدی به من سر بزنی.؟
مارینا با کمال میل قبول کرد .
حالا دیگه باران بند آمده بود و مارینا حاضر شد تا برود.
سارا مارینا را بقل کرد مثل اینکه یک حسی به او این نظر را داد. 
این داستان ادامه دارد.............
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.