فرشتگان محافظ : فصل سوم 

نویسنده: aydastwdh6

میخواهد دختر کوچولویی که زمین خورده ، را آرام کند دوستان دخترک کنارش جمع شده ؛ و سعی در آرام کردن . دخترک دارند 
بی بی 《 دخترکم ، عزیزکم چه شده ای تو بیا بغلم ..... آ قربون اون چشمای بارونیت برم....... هیس هیس گریه نکن 》 
یکی از دوست ای دخترک که بنظر میرسد از بقیه بزرگتر است میگوید .
《همش تقصیر اون ملیکای احمقِ، فکر میکنه خیلی زیباست.  با اون خال زشتِ کنار بینیش ...... فرشته را هل داد ، اگه من بودم از اون موهاشون میگرفتم . میکشید دختره ی کودن .》 
بی بی خانم با اون چهره ی دوست داشتنی اش ، اخطار گونه صدایش زد 
《 رز ، دختره ی زبون دراز این چه حرفیه که میزنی؛  این حرف ها را از کی یاد گرفتی .》 
رز 《 به من چه بی بی جون ، همه ی بچه ها اینو میگن . 》 

بی بی 《 هیس ، دیگه این حرف ها را نزنی ا خوب نیست . خدا قارش میگه ؛ دیگه باهات حرف نمی زنه....... برید بازی کنید تا من هم به فرشته عزیزم شکلات بدم .》 

بی بی خانم با لبخند شیرینی نظاره گر آنها بود . که چه خوب و بدون دغدغه میخندند و بازی میکنند . 

بی بی به آشپز خانه رفت تا به مهری خانم کمک کند . 

سرو صدای بچه ها به آسمان هفتم می رسید ؛ علی آقا مدیر پرورشگاه ، از پشت پنجره ی دفتر ، به بچه ها نگاه میکرد؛ و لبخند بر لب داشت مگه میشه که به فرشته هایزیبای ، خداوند بنگری و لبخند نداشته باشی .

بی بی خانم بچه ها را برای شام صدا زد . 《فرشته های من بدوئین دستانتان رو بشورین بیایین واسه شام. 》  
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.