عنوان

زندگی مرموز من : عنوان

نویسنده: mohammdihesan

مقدمه
زندگی یه کتاب خیلی قطوره زندگی یعنی اتفاق هایی که هیچ وقت منتظرش نبودیم ویا چیز هایی که ما اسرار داریم که وجود ندارن ولی مگه ماتابحال وجب به وجب دنیارو گشتیم.نه
زندگی برای ما انسان هاست می تونیم روزهامون رو تکراری بگزرونیم بدون هیچ چیز عجیب وجدیدیا اینکه بلعکس دنبال عجیب ترین اتفاق ها باشیم دست خودمونه که کدومشو انتخاب کنیم .
حالاتو بگو کدومشو انتخاب میکنی؟
شروع جنگل تاریکه همه جارو سیاهی در برگرفته صدای جغدشب همه جارو پرکرده امشب قراره دختری به دنیا بیاد که همه چیو عوض کنه.
صدای بچه تو جنگل اکو میشه اون صدا از روستا نزدیک جنگل میاد .عمارتی که اون دختر اولین بار اونجا چشم هاشو باز میکنه همه می دونن اون دختر باهمه ی بچه های دیگه فرق داره اون موهای سفیدی داره با چشم های بنفش که تضادی جالب با رنگ موهاش دارن.
ماهرخ زل زده به دختری که قراره از این به بعد خواهرش باشه ،دوخواهر که از نظر ظاهر ورفتار برعکس همن؛ماهرخ موهای مشکی ای داره با چشم های قهوه ای روشن .حتی اون هم می دونه که خواهرش فرق داره با همه.صدای گریه چند نفر میادچشم هاشو از خواهرش میگیره و به عقب برمیگرده همه داشتن گریه می کددن مادر ماهرخ مرده بود .دایه ملافه سفید رو روی صورت مهرابه مادر ماهرخ میکشه.آره همه چی تموم شد .ماهرخ فقط 5سالش بود وتنهاکیی که همیشه کنارش بود مادرش بود وبعد دایه وحالا فقط خواهرش ودایه بودن ؛پدر ماهرخ عصبانی بود همه ی زن های روستاپچ پچ می کردن درباره اون دختر می گفتن که اون دختر طلسم شده اون یکی دیگه می گفت اون بدشگونه ومسبب مرگ مادرشه و می گفتن اون به همین خاطر قیافش غیر عادی .پدرش نزدیک گهواره میشه واون دختر رو برمی داره واز خونه بیرون می ره وماهرخ هم به دنبال اون هااز خونه خارج میشه.
پدر ماهرخ خان بود توی یکی ار روستاهای دوریه روستا که مردم نه ازوسایل امروزی خبرداشتن نه عقایدشون شبیه انسان های امروزی بود سرشون گرم دامداری وکشاورزی بود .پدرش سوار کالسکه میشه وماهرخ هم بدون اینکه پدرش بفهمه جایی پنهان میشه.ومرد حرکت میکنه به سمت جنگل می ره ماهرخ کلبه ای میبینه که وسط جنگل قرار گرفته مادر ماهرخ مهرابه همیشه به ماهرخ گوش زد میکرد که هیچ وقت به وسط جنگل نره چون محل ممنوعه س کالسکه روبه به روی کلبه می ایسته به پدر ماهرخ سمته کلبه می ره وماهرخ هم ار مخفیگاهش بیرون می ره وبه سمت درختری می ره وقایم میشه .

پدرش چند ضربه می زنه تااینکه زنی دره کلبه رو باز میکنه....

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.