آنها : عنوان

نویسنده: omidtajik3248

    کیان  آدم جدی هست مخصوصا تو شوخی کردن، کوتاه نمیاد البته منم دست کمی از اون نداشتم  مطمئنم وقتی می نوشته  جایی نرو تا برگردم  خودش از خنده روده بر شده حتی منم تو این وضع خندم گرفته  بود  اینجور که معلوم بود حداقل یک ساعت اینجا بودم اینجا توی دستشویی چند بار به دستگیره  ور  رفتم احتمالاً پشتش چیزی  گذاشته بود در توالت فرنگی رو بستم  و نشستم روش  پامو انداختم رو پام شروع کردم آهنگ سلطان قلب ها رو خوندن وسط های آهنگ از تنگی جا  و  گرسنگی کلافه شدم گفتم دهنتو سرویس می کنم سلطان قلبم تنها چیزی که  اذیتم  نمیکرد بوی بد بود چون انقدر خوشبو کننده زده بودم که انگار تو باغ گل بودم به جون کیان و رفتم تو فکر...
شاید یک ربع تو دستشویی ام و جام راحته ...
شاید نیم ساعته اینجام و دوبار مسواک زدم با خمیر دندون کیان ، نمی دونم چرا یه دفعه تیوب رو فشار دادم همش ریخت تو روشویی من که آروم فشارش دادم،خمیردندونشم مثل اونجاش حساسه ،ننر! خوشتیپ ننر!
با خمیر دندونی که ریخته بود تو روشویی نوشتم کیان البته می خواستم بنویسم کیان ولی نون رو کم آوردم مجبور شدم الباقیش رو هم خالی کنم  ،فکر کنم خارجی بود یه کلمه فارسی که روش نبود ولی بو عرق نعنای خودمون رو می داد، رفته تو پاچش!!!
شاید یک و ساعت و بیست دقیقه اس اونجام ، دهنت سرویس کیان، با رژلب خط چشم کشیدم توی سوراخ دماغم ریمل زدم ،بوی همه ادکلنهای کیان رو امتحان کردم ، تموم شدن ولی سومی و اولی بهتر بود بهش بگم دوباره بگیره البته یکیشون رو فکر کنم یکی از دوستاش از فقانسه آورده بود،حتما از دست فروش گرفته بود و گرنه کی واسه سوغاتی ادکلن برند میاره، اگه گفته برنده حتما اسگلش کرده ، اسگل خوشتیپ ننر! لوس کییییییییان، کیانننننننن هننننن هنننن قام قام بیب بیب
سگ تو رو حت کیان مغزم درد گرفت از بوی گه و ادکلن های خوشبوت!
ده ساعته اینجام شایدم اونجام شایدم سه ساعته ،من که ساعت ندارم ،بنظرم دیگه پنج شش ساعت شده، بیام بیرون طلاق می گیرم و داد زدم روانی بیام بیرون طلاق می گیرم روانیه بد ترکیب بی جنبه ، و زدم زیر گریه
خاک تو سر خودم که گفتم این در لعنتی رو واسه دستشویی بذاریم لامصب مثله در زندانه  ، فروشنده میگفت نه بو ازش میاد بیرون نه صدا ،کیان در گوشم  گفت منظورش اینه که می تونی با خیال راحت بگوزی منم خندم گرفت گفتم یعنی من تعریفی ام
مرتیکه نگفت آدم هم نمی تونه ازش بیاد بیرون...
یه گل مصنوعی خوشگل اینجاست، می خوام خوشگلترش کنم با ریش تراش  کیان افتادم به جونش، عین ماشین چمن زنی مدلهای مختلف رو تست کردم  آلمانی ، کپ، اسگلی، کچل ، گند زدم بهش پر و پوتش ریخت فقط یه ساقه موند ازش ، نمی دونم چرا دستم لرزید چرا سرم گیج رفت یا دلم خواست سرم گیج بره و یه دفعه ماشین ریش تراشی کیان از دستم پرید بالا و محکم خورد یعنی افتاد زمین ! محکم ها ، اونم به گل پیوست
با این ماشین چه مدل ریشی می گذاشت خدابیامرزدش هم ماشین و هم صاحبش رو که قراره بهش بپیونده، خودم ترتیبش رو می دم ، داد زدم کییییان خفه ات می کنم
خوابم میاد  ، گرسنمه،حال ندارم بلند شم ،  از بس روی در این توالت فرنگی نشستم  باسنم له شده، بلند شدم  یه دفعه حس کردم ساختمون تکون می خوره ، دنیا داشت دور سرم می چرخید، از گرسنگی فشارم افتاده این سرگیجه بخاطر اونه اما با افتادن شیشه ادکلن و تکون خوردن ساختمون فهمیدم زلزله شده  تکون شدیدی بود وبرق رفت ، رفت ، نه این دیگه نه! فن قطع شد و تاریک شد   اینم عاقبت ناشکری، هیچ وقت حسرت شنیدن صدای فن توالت رو نخورده بودم کیان دیگه گند شوخی رو در آورده بود
فقط چند دقیقه خاموش شدن فن و تاریکی کافی بود تا احساس خفگی کنم، از بوی گند از تاریکی ...
دیگه طاقتم طاق شده بود باید میومدم بیرون گرسنگی و تشنگی اومده بود سراغم تا با خستگی و عصبانیت بهونه خوبی واسه شکستن در داشته باشم، با تمام زورم خودم رو به در کوبوندم اما فقط کتفم له شد، در آخ نگفت،دستشویی هیچ پنجره‌ای نداشت و تنها باریکه نوری از زیردر دیده می شد ، با لگد امتحان کردم ، پاشنه پام ناله کرد اما روی در لعنتی اثر نداشت
به اطرافم نگاه کردم با چی می تونستم در و بشکنم ، در سیفون توالت فرنگی روبرداشتم و با تمام توان به سمت درپرت کردم صدای شکستن سرامیک اومد ودر یه مقدار زخمی شد ، ازشدت فعالیت و هیجان دمای بدنم بالا رفته بود،

از اینکه ازشیر روشویی آب بخورم زیاد خوشم نمی اومد راستش فقط آب یخ تگری اونم از تصفیه آب یخچال  بهم حال می داد و به دلم می چسبید، چاره ای نبود خیلی تشنه ام دهنم رو زیر شیر بردم و شیر رو باز کردم ، لعنتی!! لعنتیییی، آب قطع  شده بود، یادم رفت که وقتی برق میره بخاطراینکه پمپ خاموش میشه آب به بالا نمی رسه به طبقه دهم یه  ، مگه این خراب شده موتور برق نداره؟! تشنم بود خیلی تشنم بود ،
چشمم به آب داخل سیفون توالت فرنگی افتاد یه مشت آب به صورتم زدم ، نه نمی خورم ، یه مشت    فقط !! اما سیر نشدم ، سرم رو کردم داخلش و ... از خستگی همونجا کف دستشویی  ولو شدم سرم رو تکیه دادم به لبه توالت فرنگی و زدم زیر گریه بخاطر آب خوردن از سیفون توالت فرنگی، بخاطر شوخ

ی های خرکی کیان   ، به خودم دلداری دادم که مشکلی نیست تو موقعیتهای بدتر از این هم بودی و خلاص شدی یه کم فکر کردم به خاطرات بدی که عین زگیل به تنت چسبیدن اون سیلی ناحقی که معلم کلاس سوم زیر گوشم زد چون فکر کرد من زیر میزش گچ کشیدم تا وقتی طبق عادت با لبه میز ور می رفت و خودش رو بهش می مالید مانتوش با گچ یکی بشه ، فقط من بیخبر از همه جا اولین نفری بودم که پقی زدم زیر خنده آخه قیافه متعجب و عصبانیش خیلی خنده دار شده بود ، حتی الانم وسط گریه خندم گرفته ، جالبتر اینکه وقتی اومدم خونه یه دونه هم از بابام خوردم چون قبل از اینکه من برسم از مدرسه زنگ زده بودند و حسابی پنبه منو زده بودن ، آخ بابا خدا بیامرزدت هنوز جاش درد می کنه کاش بودی و هر روز یه دونه می زدی ولی بودی ،اما وقتی مامانم  واقعیت  رو فهمید واویلا شد
سر کلاس نشسته بودیم که از تو راهرو صدای داد و بیداد اومد و چند لحظه بعد در کلاس با لگد باز شد و مامانم عین پلنگ ماده پرید سمت معلم و چنان زد زیر گوشش که ولو شد زمین ، بعدم گیس و گیس کشی بین مامان و معلم و مدیر و ناظم و منم دیدم مامانم اون وسط تنهاست رفتم وسط و چند تا لگد نثار هر کی جلو پام میومد کردم حتی یه دونه ام زدم پشت

مامانم که بدون اینکه بر گرده  از درد فریادی کشید و تلافیشو سر اولین کسی که اومد جلو چشمش در آورد  ،خلاصه منم کارم به اخراج شدن از مدرسه رسید که دوسه تا از بچه ها پشتم در اومدند و اون دختر قزبیتی که این کار رو کرده بود رو لو دادند و گفتند بخاطر اینکه طرف قلدر بازی در آورده ازش ترسیدند و البته بعد از دیدن فیلم اکشن مامان اکرم من اونا هم دل و جیگر دار شدند و به پشت گرمی مامانم قضیه رو لو دادند و اون معلم هم یه مدت معلق از خدمت شد و البته منم مدرسه مو عوض کردم ، نمی تونستم تو چشم مدیرش نگاه کنم که با نوک کفشم کرده بودم تو پشتش، هنوز نالش تو گوشمه...تو روح این خاطرات یه وقتایی هرچی فکر می کنی چیزی یادت نمیاد که تعریف کنی و یه وقتایی انگار یه فیلم رو دوباره داری نگاه می کنی قشنگ میاد جلو چشت مو به مو دیالوگ  به دیالوگ
اصلا  خاطره ها هر وقت دلشون بخواد یادت میان انگار که اونا یادت میوفتن نه تو یاد اونا!! مخصوصا گریه داراش، بداش، منفورتراش!!!
از قسمت ورود مامان اکرم به کلاس  و حمله به معلم دیگه از فاز گریه خارج شده بودم و تقریبا یادم رفته بود چقدر داغونم که خاطره بعدی یادم کرد ، خاطره بد مثل جیب برهای کوچه های تنگ وتاریک ، تو تنگنا و تو تنهایی و بدبختی خفتت می کنه تا اشکای چشماتو مثل پولای  کیف پولت بسلفی براش!!
دوباره اشکم در اومد وقتی یاد شیدا، دوست صمیمیم افتادم  اما تلخی خاطره ام از شیدا مربوط به اون روز لعنتی بود که قرار شد برای کلاس جبرانی بریم مدرسه، حدود ساعت دو کلاس تموم شد ، من و شیدا حسابی گرسنه بودیم کی حال داشت صبح جمعه بلند بشه صبحونه بخوره آخه؟ روز قبل یکی از بچه ها از دیزی های مامانش تعریف کرده بود و حالا ما که تقارمون بد جور ته افتاده بود گشتیم و یه رستوران سنتی جمع و جور تو دل یه کوچه پیدا کردیم  ،  اول فکرکردیم تعطیله اما شیدا دستگیره در و فشار داد و در و باز کرد نگاهی بهم کردیم و وارد شدیم یه نفرداد زدتعطیله داداش !!
منتظر صاحب صدا شدیم ، مردجوونی از پشت یخچال بیرون اومد و با نگاهی متعجب گفت گفتم که تعطیله  ، من گفتم  یعنی دو تادیزی هم ندارید یه دونه هم باشه با هم میزنیم خیلی گرسنه ایم ؟! همون موقع مرد میانسالی از داخل اتاقی بیرون اومد و گفت بفرمایید؟
جوون زودترازما جواب داد دیزی میخوان منم گفتم تعطیله
مردمیانسال نگاهی به ما انداخت و صورتش رو خاروند و رو کرد به جوون که انگار شاگرد ش بود و گفت دو چایی بریز واسه خانوما
شیدا گفت که ما واسه چایی نیومدیم اومدیم دیزی بخوریم اگه تعطیله میریم یه وقت دیگه میایم و دست منو گرفت و کشید به طرف در خروج که مرد گفت تا چاییتون یه کم خنک بشه و چهار تا کلوم حرف با هم بزنید دیزی هم حاضر میشه ، آپولو که نمی خوایم هوا کنیم ،بفرمایید رو هر تختی که دوست دارید بشینید ، می تونید راحت باشید ما تو آشپزخونه ایم خواستیم بیایم بیرون یالا میگیم آخه هوا گرمه کولر فکسنی ما هم از پس این هوا برنمی آد، شما هم مثل دخترای خودم راحت باشید باباجوون!!
من و شیدا نگاهی بهم کردیم  و تصمیم گرفتیم روی یه تخت که هوای خنکتری بهش می وزید بشینیم واقعا گرسنه بودیم و کلی راه اومده بودیم و دلمون رو به عشق دیزی سنگی صابون زده بودیم گفتیم ممنون و نشستیم
اوس اکبر ، مرد جوون اونو اینطور صدا می زد  ، به شاگردش سقلمه ای زد و گفت تابلو پشت در و بچرخون که ملت بفهمن تعطیله والا باید شرمنده مشتری بشیم ، اون پرده کرکره ای پشت درم ببند بذار سایه بشه ، مغازه شده کوره خونه باباجان بعد بیا بزار این دخترای گلم راحت باشن و رو کرد به ما و گفت از این پسر هیچی در نمیاد خیلی پرته و    نیشخندی زد و...

ادامه دارد  
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.