آغوش شیطان : شروع دوباره

نویسنده: Katrina

گوشیمو برداشتمو

یه زنگ به رزیتا زدم

_سلام مهی خانوممم

*سلامممم آرامش خانوم چه خبر یادی از ما کردی؟آره دیگه رفتی آمریکا برای ما فقیر فقرا وقت نداری

_مهکیا به خدا میزنمت صدا سگ بدیا

*از آمریکا چجوری میخوای منو بزنی اون وقت؟

_آمریکا؟اگه همین الان با اسنپ بیام جلو دره خونتون با چاقو میزنمت

*اووو کو تا بیای 

_مطمئنی؟

*اوهوم

_پس پایین پنجره اتاقتو نگا کن

وقتی اینو گفتم جیغ گوشخراشی کشید و گفت:

*ارامشششششش

دختررررر تو کی برگشتیییییی

_یواش حیوون گوشمو کر کردی

یهو تلفن قطع شد 

با تعجب به گوشیم تگا کردم که یهو دیدم یه دختر با شلوار خونگی و دمپایی از در ووردی اومدو سفت بغلم کرد

_هوششش حیوون کشتی منو

از خودم جداش کردمو به صورتش نگاه کردم...

پوزخندی زدم...

فقط ۲۳ سالش بود ولی قیافش پیر شده بود

*کی اومدی ایران دیووونهههههه

تک خنده ای کردم

_بیا بریم تو نگا چجوری دارن به شلوارت نگاه میکنن

اینو که گفتم لبخند رو صورتش ماسید

برگشتو چنتا پسرو دید که به زور جلو خندشونو گرفته بود

آخه شلوار خونگی و دمپایی؟

رنگش مثه گوجه شد

خب حالا نمیخواد خجالت بکشی

پاشو بریم بالا

با صدای حرصی گفت:

بیشعور همش تقصیره توعه هااا

خندیدمو باهم رفتیم بالا

*راستیییی سال ۱۴۰۰ مبارک باشه زیبا روی

_مشکوک میزنیاااا تا دیروز میگفتی گاو الان زیبا روی؟

*عههه جنبه تعریف داشته باش دیگه

راستی داف شدی برا خودتاااا چقدر تغییر کردی

با اینن حرف جفتمون قش قش خندیدیم

یه لحظه فک کردم...

راست میگفت چقدر عوض شده بودم

من از اول یه دختر بودم با موهای سیاه که تا زیره زانوم میومد چشمای سبزو گربه ای داشتم شکمه ساعت شنی و پوست سفید باعث میشد احساس خوبی به خودم داشته باشم

لبای درشت و صورت استخونی و زاویه فک داشتم....

درسته ظاهرم خیلی تغییر نکرده بود...ولی روش زندگیم تغییر کرده بود

۵ سال پیش یه دختر بی دستو پا بودم،یه دختر درس نخون،یکی که هنر نداشت...

اما حالا....

جوری خودموعوض کردم که دهنه همه باز مونده بود

دوباره فلش بک زدم به اون اتفاق

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.