اشک خراسان

اشک خراسان : اشک خراسان

نویسنده: kabir

خیلی خوب او‌ را به یاد دارم، او‌ مرد میان بالای گندمی رنگ، خوش منظر و‌ شیرین سخن، فراخ چشم و ‌پهن پیشانی بود. که رو در رو‌ با خلیفه عباسی ایستاده بود. چی زیبایی خارق العاده ی داشته آن مرد و‌ چی بزرگی‌ و شکوه در عقب آن چهره پهنان بود،چقدر آن آفتاب تابیده بر صورت اش زیبایی به نور های اطراف انداخته بود، چی‌ منظره عجین شده با آرامش بود، اما؛آرامش از جنس طوفان.


آنروز دیدن ابو مسلم خراسانی مرد رویایی، مردی که سالها های سال به صفت قهرمان خراسانی شناخته میشد، برایم غیر قابل وصف بود،چگونه توصیف کنم او‌ را که اگر دریا گویم اش دریا ها خجل شوند اگر‌ سحاب اش گویم دود ها محو شوند واقعا دیدن او بزرگترین حادثه زندگیم بود و تمام دیدار من با ابو مسلم از عقب همان پنجره کوچک قصر بود...


ولی با تماشا به صورت ابو مسلم خلیفه را فراموش کردم، متوجه شدم که وی خیلی زیر چشمی نگاه های خشم آلود به سوی ابو مسلم داشت، اما؛ او هنوز می تابید چون افتاب تازه طلوع کرده... خلیفه با همان خشم به همه سربازان و کارکنان تالار دستور داد؛ همه بیرون شوید ... بیرون شوید!!


همه بیرون شدند و من هم با عجله خود را کنار دروازه تالار رساندم چون مسوولیت دروازه با من بود سربازان به باغ رفتند و من از همین دریچه هنوز نگاه می‌کردم که چی خواهد شد؟ خشم خلیفه از برای چی‌بود؟


قرار است چی‌اتفاق اینجا بیفتد ؟ نمی دانم اصلا نمی دانم؟...


در همین فکر و خیال بودم که صدای خلیفه بلند شد که می‌گفت؛ مگر تو را فرمانده عراق و سوریه نساخته بودم، بگو این چگونه جرعت است که از امر خیلفه عباسی یعنی: من منصور عباسی سرپیچی کردی،و یک نامه تند فرستاده و به خراسان میروی؟، بگو اگر ما نبودیم آیا به تنهایی آن خانوده ی امویه را نابود می توانستی؟بگو ؟می توانستی بدون حمایت ما نامدار خراسان شوی!؟قطعاً که نمی توانستی؟ مسلم !فراموش نکن تو یک مهره کوچک این قیام بودی نه بیشتر .... برایت هشدار ها دادم نپذیرفتی،ای خود خواه دیگر سهمی در این دربار نداری و از تمام مناصب سبک دوشی....


خلیفه این چنین سخنان رکیک و زننده را تکرار می کرد، تا اینکه ابومسلم با جسارت تمام گفت؛ ای منصور اگر من نبودم حالا تو‌ اینجا نبودی به شرفم سوگند برای رهایی مردمم از چنگ ظلم امویان رزمیدم و اگر دوباره بر سر ملت و خاکم ظلم شود خواهم رزمید فرقی نمی‌کند،امویان باشد یا عباسیان، منصور باشد یا مروان ! پس بدان اینجا برای جنگ و جدال و شنیدن این کلمات نااشنا نیامده ام...


چی‌با صلابت سخن می‌گفت این مرد چی با جسارت از خاک‌خود دفاع می‌کرد.... . در حال توصیف کردن وی بودم که چشمم به خلیفه خورد که دستان اش را تکان داد و سپاهیان خون آشام دربار از چهار دروازه تالار سر رسیدن، اما آن ابو‌مسلم با چشمان نافذ و بی هیچ عکس العمل و ترس و تکان با قوت تمام و با صلابت سخن گفت: منصور پایان زندگانی من آغاز نابودی توست!


این سخن منصور را به خشم آورد و دستور داد سپاهیان این یاغی را نابود کنید، وهمه سربازان به جان ابو مسلم افتیدن. و آن فضای نورانی تاریک تر میشد،کاش این صحنه را نمی دیدم کاش مرده بودم و نمی دیدم که چگونه آن طغیان گران به جان ابو مسلم خراسانی افتاده بودند.... چقدر وحشت داشت! چقدر تالار را دلخراش ساختند و چی با کینه به سوی وی می‌نگریستن.و جلاد خون آشام منصور با خنجر فولادین ابو مسلم را از پا در آورد، چی بی جان افتاده بود، ان کوه پرور خراسان چقدر ان دریایی با غرش و موج‌دار را خاموشی و‌سکوت فرا گرفته بود، چقدر خراسان را میشد در وجود افتیده وی شباهت داد..... و ابو مسلم را به قتل رساندند آن چشمان که حکایت از آزادگی داشت،آن قامت استوار در مقابل نسل کشی فرعونیان، چگونه میتوانست اینگونه بی هیچ مدافع و سرباز نعش زمین شود ؟چگونه همه لشکریان عباسی به جان تنها یک قهرمان خراسان افتاده بودند چگونه ؟....


حتا بر جسد بی جان ابو مسلم رحم نکردند و هر قسمتی از بدن اش را مثله کردند، چقدر تالار قصر حزن انگیز جلوه می‌نمود و چقدر دیوار های تالار گریه می‌کردند... و چقدر دلم میخواست با نیرو و قوت به جان خلیفه حمله ور شوم و این دروازه را از بنیاد بر کنم و چون رعد و برق همه ایشان را نابود کنم.. اما نمی توانستم ! اگر چنین میتوانستم اندکی درنگ نمی کردم، من باید این واقعه را به پیروان ابو مسلم میرساندم، چون باید بدانند چی کسانی در قتل ناجی شان شریک اند، چگونه به خراسانیان بفهمانم که دیگر آن سرو بلند همت آن رفیق همگان و آن جوان نامراد و آن بزرگ دوران با ما نیست، چگونه می‌ توانستم بگویم،چگونه؟


به این اندیشه و اندوه بودم که چشمانم به صورت وحشت زده خلیفه افتاد، که با ترس تالار را ترک می کرد.. یعنی، حتا جسد بی جان ابومسلم مو بر بدن خلیفه راست می‌کرد و خون را در بدنش می خشکانید... شندیم که در وقت ترک کردن قصر به خون آشامان خود می گفت؛ جسد آن یاغی را به رود دجله بیندازید... وای خلیفه بر تو ،یعنی چی ؟ یعنی اینقدر خلیفه مکار هستی که جسد وی را سهم این خاک نمی دانی و دریا ها می اندازی تا خوراک ماهیان شود وای بر تو خلیفه ،وای ،حال کی باور خواهد کرد که ابو مسلم مرده است ، من مکلف ام این پیام را به همه گان برسانم... میبینید افسانه قهرمانان چقدر غم انگیز است چقدر درد دارد قهرمان بودن ... و بعد این رویداد دیگر توان ماندن در قصر و ‌کار درباری در من نبود و شب هنگام از قصر فرار کردم و راه خراسان در پیش گرفتم چی سفر نامبارک و‌چی پیام نامیمون برای خراسان. و خراسانیان .... 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.