عنوان

شب کوتاه یلدا : عنوان

نویسنده: 09120411740

                            -شـب کوتاه یلـدا
-

     - به پاس آنان که به اشک صبر، غبار از وجودمان پالودند -


نویسنده: سید رضا نیازی
 

همانطور که روی تخت دراز کشیده بود، به صدای موسیقی ملایمی گوش می داد که از رادیوی کوچک و قدیمی قهوه ای رنگی که روی لبه پنجره قرارداشت، پخش می شد.آن رادیو تنها یادگار شوهرش بود که پس از مرگ، به همراه کمی وسایل و لباس راحتی با خودش به آنجا آورده بود.صدای موسیقی برایش آشنا بود و سالهای قبل مرتب آن را از رادیو در شب یلدا شنیده بود . 

در حالی که به سقف سفید رنگ اتاق و گچبریهای قدیمی و ترک خورده اطراف آن چشم دوخته بود،به حافظه ضعیفش فشار آورد و همچنان که به نوای موسیقی گوش می داد، خاطرات شب یلدای سال پیش را به یاد می آورد.
شبی که هوا سرد و تاریک بود.به اطراف اتاق نگاه کرد ، همه چیز تمیز و مرتب بود. شانه قرمزرنگش را برداشت . همانطور که توی آینه قدیمی اش نگاه می کرد، موهای نرم و براق و سفید کم پشتش را به آرامی شانه زد و با دستش موهای داخل شانه را جدا کرد.
موهایش به نسبت سال قبل کمتر شده بود و پیشانی چروکش بلند تر به نظر می رسید.از داخل کمد چوبی قهوه ای رنگ گوشه اتاق ، گشت و از میان لباسهایش پیراهنی را که دختر بزرگش زهره در سال قبل برای روز زن به او هدیه داده بود و تابحال آن را نپوشیده بود،جداکرد و رفت جلوی آینه و آن را پوشید. از مکث طولانی اش در برابر آینه می شد فهمید که آن شب پیر زن حس بهتری از شبهای دیگر دارد و دلش به امیدی روشن است.
در کنار کمد لباس، هشت گلدان سفالی قرار داشت از جمله گلهای شمعدانی و شب بو که تا نزدیک پنجره کنار هم چیده شده بود و فضای ساده اتاق پیرزن را تزیین کرده بود. 

 عقربه های ساعت گرد روی طاقچه که پیر زن نمیتوانست گاهی از فاصله دور آن را ببیند ساعت 9 را نشان می داد.و او آن شب بیش از شبهای دیگر چشمانش را جمع می کرد و با دقت زیادی تلاش می کرد عقربه های ساعت را ببیند.
صدای غلغل آب جوش سماور در فضای همیشه ساکت اتاق کوچکش پیچید.بر خلاف همیشه که یک قاشق چای در قوری می ریخت، سه قاشق چایخوری از بسته چایی که پسر بزرگش علی از لاهیجان سه ماه قبل برایش آورده بود، در قوری سفید چینی که روی آن گلهای رز صورتی کمرنگ نقش بسته بود ، ریخت و با آنکه طبق تجویز دکتر به دارچین حساسیت داشت،کمی چوب دارچین هم به آن اضافه کرد و قوری را با دستان چروکیده ضعیفش روی سماور گذاشت.
انگشت اشاره اش را روی لبه استکانها زد و آرام آرام زیر لب با لمس هر استکان نام بچه ها و دو نوه اش را به زبان آورد: علی، رضا، مهدی، نرگس و زهره و نوه های نازنینش: مونا و سورنا.
با لبخندی بر لب خوشحال بود که تعداد استکانها درست بود. 

تیک تیک ساعت قدیمی ساعت 30/9 را نشان می داد.پیر زن هر چند دقیقه نگاهی به آن می کرد و می شد نگرانی را کم کم در چهره زرد و زارش دید.دوباره جلوی آینه رفت و می خواست آن شب بچه هایش چهره سرحال و زیباتری را از او ببینند.کشوی میز را بیرون کشید و کیف آرایش صورتی رنگش را که مدتها زیپ آن خراب شده بود و چندین بار می خواست آن را دور بیندازد ، از توی آن بیرون آورد و نگاهی داخل آن کرد و بعد از کمی مکث و تردید ، باز دوباره آن را داخل کشوی میز گذاشت و برگشت.احساسی، تن نحیفش را لرزاند و بدنش سرد شد. به سمت بخاری رفت و نشست و خودش را گرم کرد. 

درست ساعت ده و نیم سکوت اتاق با صدای نخراشیده تلفن شکست .پیر زن شتابان به سمت تلفن رفت و گوشی را با دست پاچگی برداشت.صدای بله گفتن او با خش خش سیم تلفن آمیخته شد.بارها به بچه هایش گفته بود سیم آن را عوض کنند اما همچنان خش خش صدای آن، او را آزار می داد و به سختی متوجه صدا می شد.علی بود.پسر بزرگش که بعد از ده سال صاحب فرزندی شده و نام او را به سلیقه خانمش ، مونا گذاشته بود که الان 10 ساله بود و پیرزن خیلی او را دوست داشت و دلش برایش تنگ شده بود.
- " سلام مامان خوبی انشاله. ببخشید که امشب دوست داشتم بیام پیشت اما متاسفانه مجبورم بجای یکی از همکارام تو کارخونه شیفت باشم ،بهمین خاطر نمی تونم با خونواده بیام اونجا.اگه بچه ها اومدن سلام منو بهشون برسون .امیدوارم امشب بهتون دور هم خوش بگذره ،کاری نداری.شب بخیر" 

پیرزن هنوز می خواست احوال خانم و نوه اش رو بپرسد که دید تلفن بوق آزاد میزنه.
گوشی را مدتی توی دستش نگهداشت اما نا امیدانه آرام گذاشت و دوباره در حالیکه سرش را پایین انداخته بود، رفت کنار بخاری و همان جا نشست و به فکر فرو رفت.حالش گرفته شد.مدتی گذشت.متوجه صدای رادیو شد و چون صدای نواختن دوتار بود و او علاقه زیادی به آن داشت، بلند شد و صدای آن را بیشتر کرد. 

در همین حال دوباره تلفن زنگ زد و این بار زهره بود دختر بزرگش که الان 40 سال داشت.پیرزن داشت حال زهره را می پرسید که او پشت تلفن زد زیر گریه و طبق معمول از شوهرش که با زن دیگری در ارتباط بود شکایت کرد. بارها می خواست از او جدا شود و به پیرزن گفت که امشب هم شوهرش با آن زن قرار گذاشته و تا دیر وقت با اوست ولی به دروغ می گوید ماشینم خراب شده.
پیرزن وقتی شرایط را اینگونه دید، فقط به گریه ها و انتقادات دخترش گوش داد و متوجه نشد که چه وقت با او خداحافظی کرده و گوشی را گذاشته است.
ساعت 11/30 بود و پیرزن که هر شب قبل از ساعت 10 می خوابید ،سعی کرد خودش را بیدار نگه دارد.اما دیر وقت بود و خبری از صدای زنگ در نیامد.

از کنار بخاری بلند شد و رفت جلوی آینه و با ناامیدی پیراهن نویی که دخترش سال قبل هدیه روز زن برایش آورده بود را درآرود و لباس راحتی خودش را پوشید.سماور را خاموش و استکانها را جمع کرد و رادیو را هم خاموش کرد و به سمت رختخواب رفت. 

در همین افکار بود که ناگهان هم اتاقیش که زنی سالخورده ،عینکی و لاغر اندام بود و حدود 75 سال سن داشت و نه میتوانست اسم خودش را به یاد بیاورد، ونه درست راه برود، در اتاق را باز کرد و همراه پرستارش وارد شد.پرستار دستش را گرفته بود و آهسته او را به سمت تخت خوابش برد و کمک کرد سر جایش دراز بکشد.پرستار که رفت، صدای بلند بچه ای به گوش رسید که سعی می کرد در اتاق را باز کند.در باز شد و بچه ای به همراه مادرش که یک جعبه شیرینی و یک شاخه گل در دست داشتند ، وارد شدند.پیرزن با شوقی وصف ناپذیر و با تمام توانی که در بدن داشت از رختخواب بلند شد و به آنها خیره شد ، فکر کرد یکی از دخترانش بهمراه نوه اش به دیدنش آمده اند،اما ظاهرا او دختر زن سالخورده ای بود که از سال قبل هم اتاقیش بود و تازه با پرستار وارد اتاق شده بودند.
پیرزن مایوس تر از گذشته دوباره بر روی تخت با حالتی کاملا بی رمق دراز کشید.
نگاهش را که چند ساعتی به در اتاق دوخته بود برداشت و ناامیدانه پتو را بر روی سرش کشید و بخواب رفت. 

 صدای رادیویی که تنها یادگار شوهرش بود و همچنان در کنار گلدانهای شمعدانی کنار پنجره ، خاطرات مردم را از شب یلدا تعریف می کرد و موسیقی ملایم دوتار آن را همراهی می کرد، به گوش می رسید، اما پیرزن دیگر آن را نمی شنید.                                              ********************

دیدگاه کاربران  
0/2000