نبرد قلعه (Stronghold Battle) : فصل چهارم: باران سنگین

نویسنده: Tommy

 شب شده بود و باران هنوز بند نیامده بود، مونارچ روی تختش نشسته بود و از پنجره بیرون را تماشا میکرد. به چراغ آن سوی خیابان زل زده بود، با این که دیگر چیزی آن جا نبود، ولی باز هم منتظر ظاهر شدن یک گربه سیاه در زیر آن چراغ بود. ولی مونارچ نمی دانست که آن گربه درون خانه خودشان، روی کاناپه خوابیده است!

 آلیشیا روی کاناپه لم داده بود و سعی میکرد بخوابد، نگاهی به عمو لوک انداخت که روی زمین، زیر پتو کز کرده بود. عمو لوک با آن همه ابهت و خشونتی که در صورت و هیکلش بود، برای آلیشیا مثل یک پدر مهربان و شوخ طبع بود. آلیشیا به مونارچ فکر میکرد، به این که اگر خاطراتش را به یاد بیاورد چه عکس العملی از خودش بروز خواهد داد.

 آن شب برای مونارچ شب عجیبی بود، ولی عجیب تر از تمام آن اتفاقات، فقدان صدای خر و پف تام بود. مونارچ متوجه شد که تام بیدار است، برای همین خیلی آرام، طوری که تام بشنود گفت: چرا نمی خوابی؟ صدای ناگهانی چرخیدن تام، باعث شد مونارچ به او نگاه کند. تام خودش را در پتو پیچیده بود، شاید از حرفی که امروز به او زده بود پشیمان بود. مونارچ با لحن مهربانانه ای گفت: اشکال نداره داداش، پیش میاد. تو رو می بخشم!




 تام سرش را از زیر پتو بیرون آورد و گفت: ببند بابا! مونارچ خندید. تام روی تخت نشست و با چهره ای جدی (البته همیشه چهره او جدی بود) گفت: میخواستم یه چیزی رو بهت بگم، قبل از اینکه بخوای با اونا بری.



-گوش میکنم!



-راستش دلیل اینکه، این سال ها کلی بهت سخت می گرفتم این بود که...



تام ساکت شد، مونارچ نیز حرفی نزد، انگار میخواست چیز مهمی بگوید.



-...میدونی، فقط تو بچه سر راهی نیستی!




مونارچ جا خورد، چه منظوری داشت؟ با لحنی که تعجب و ابهام از آن می بارید گفت: منظورت...
 -من و هارلی رو قبل از تو جلوی در خونه پیدا کردن، ما از وقتی نوزاد بودیم توی این خونه بزرگ شدیم. من دوازده سالم بود که تو رو از پرورشگاه آوردن، ما بچه های واقعی خانواده کرونوس نیستیم. اون موقع من تازه فهمیده بودم که من و هارلی فرزند خوانده این خانواده هستیم، برای همین فکر میکردم تو یه مزاحمی و باعث میشی توجه مامان و بابا از من و خواهرم سلب بشه.




مونارچ نمی دانست چه بگوید. تام ادامه داد: احمقانه است میدونم، ولی اتفاقیه که افتاده. خواستم بدونی غیر از یوسف، پیتر، لیا و میا، کس دیگه ای واقعا عضو این خانواده نیست.



-نه اشتباه میکنی!



تام به مونارچ نگاه کرد، مونارچ گفت: اینطور نیست، همه ما رو اونا بزرگ کردن. دروغی که به ما گفتن به خاطر خود ما بوده، نباید اونا رو سرزنش کنیم. من فقط برای این همراه اونا میرم چون میخوام بدونم واقعا کی هستم، ولی برمی گردم. مطمئن باش!



-برام مهم نیست، پایان سال قراره به یه پادگان ارتش برم.



-واقعا؟



-تو چی فکر میکنی؟



-آخه...




ناگهان صدای باز شدن در اتاق زیر شیروانی که جلوی در اتاق آنها بود، آن دو را ترساند. تام گفت: اون دیگه چی بود؟ مونارچ جواب داد: یکی رفت توی اتاق زیر شیروانی! مونارچ و برادرش از جا بلند شدند و از اتاق بیرون رفتند. در اتاق زیر شیروانی که در سقف راهرو تعبیه شده بود، باز شده بود. تام و مونارچ پشت سر هم وارد اتاق شدند، باد سرد و قطرات باران از پنجره گرد آخر اتاق که باز بود، به درون آن تازیانه میزد. تام گفت: کی رفته بیرون؟



-نمیدونم.




تام به دلیل هیکل بزرگش توان رد شدن از پنجره را نداشت، پس به مونارچ گفت: تو برو من منتظر میمونم، اگه مشکلی پیش اومد صدام کن. مونارچ از پنجره بیرون را نگاه کرد و اطراف را بررسی کرد، باران خیلی شدیدی می‌بارید. مونارچ خود را بالا کشید، پاهایش را روی سقف شیب دار گذاشت و به بالای آن رفت. ناگهان با صحنه خیلی عجیبی مواجه شد.




در زیر باران شدید، آلیشیا صاف ایستاده بود. باد پالتوی سیاه و کهنه او را همانند شنلی تکان میداد، اما جوری که او ایستاده بود، انگار باد کمترین تأثیری روی او نداشت. مونارچ به سختی روی سقف خیس، خود را به بالای سقف رساند. وقتی به کنار او رسید، آلیشیا کوچکترین عکس العملی از خودش نشان نداد. تندی باد بسیار زیاد بود، طوری که مونارچ برای رسیدن صدایش به آلیشیا مجبور شد فریاد بزند: این جا چکار میکنی؟




آن روز وقتی آلیشیا و شخصی که خودش را عمو لوک معرفی کرد، به خانه آنها آمدند، گفتند که ما سرپرست های قبلی مونارچ هستیم و قصد داریم او را به محل تولدش ببریم، پدر و مادر مونارچ که هنوز فکر می کردند آرامش مونارچ، همان آرامش قبل از طوفان است، روی حرفی که عمو لوک زده بود حساب کردند.چه اشتباه بزرگی! آلیشیا خوب می دانست که مونارچ را قرار است به کجا ببرند.

 آلیشیا بدون این که دهانش تکان بخورد یا حتی فریاد بزند، با صدای رسا و واضح به آرامی گفت: تو واقعا منو یادت نمیاد؟ مونارچ چیزی را که دیده بود باور نمیکرد، چگونه صدای آلیشیا بدون این که دهانش تکان بخورد به گوش مونارچ رسید؟ مونارچ با حیرت گفت: چطور ممکنه...



بله، صدای آلیشیا مستقیم در ذهن مونارچ شنیده می شد. او چه کسی بود که می‌توانست تله پاتی کند؟ آیا او یک فرا انسان بود؟ البته با وجود اتفاقات هفته اخیر، مونارچ می‌توانست این یکی را هم درک کند. مونارچ دوباره با فریاد گفت: نه، تو رو یادم نمیاد، چرا باید تو رو یادم بیاد؟ دوباره صدای آرام و بی اضطراب آلیشیا در ذهن مونارچ به ارتعاش درآمد: ما سال های زیادی رو با هم زندگی کردیم، بهترین دوست های همدیگه بودیم. مونارچ در فکر فرو رفت، او قبل از ده سالگی خودش را به یاد نمی آورد. درضمن اصلا از دوستی با یک دختر خوشش نمی آمد، پس فریاد زد: باور نمیکنم!



صدای آلیشیا در ذهنش گفت: لازم نیست داد بزنی، میتونم ذهنت رو بخونم. مونارچ نمی‌دانست چه باید بکند، لباس هایش کاملا خیس بودند، سردش شده بود. احتمالا تام هنوز منتظرش بود، مونارچ نگاهی به آلیشیا کرد، موهای مشکی اش همچون دریا در طوفان موج میزد. قطرات باران به صورت انتحاری خود را به مونارچ می کوبیدند، مونارچ احساس میکرد بدنش سوراخ میشود. در ذهنش تکرار کرد: بیا بریم داخل، اینجا جای خوبی نیست.



-برات عجیب نبود، این که میتونم ذهنت رو بخونم؟



-چرا بود، اما عجیب تر از اینا هم دیده ام.



-میدونی چرا این هفته عجیب ترین روز های زندگی رو تجربه کردی؟



-نه!



-چون فردا روز تولدته!



مونارچ فکر کرد، فردا روز تولدش نبود، بلکه چندین ماه بعد روز تولدش فرا می رسید، موضوع بعدی این بود که این روز ها در سال های قبل، اصلا عجیب و غریب نبود. مونارچ گفت: اینطور نیست، تولد من چند ماه دیگه است!



-اون روز تولد واقعی تو نیست، روزیه که ناپدری و نامادریت، تو رو از پرورشگاه تحویل گرفتند.

مونارچ یاد حرف عمو لوک افتاد، که میگفت من و آلیشیا سرپرست های تو بوده ایم.



- تو واقعا سرپرست من بودی؟ آخه ظاهراً سن تو از من کمتره!



 آلیشیا طوری ایستاده بود و به افق نگاه میکرد، انگار آن شب آخرین شب زندگی اش بود. او با تبسم خاصی گفت: نه، تو سرپرست من بودی!
 
آن شب برای مونارچ شب عجیبی بود، حتی عجیب تر از شب های دیگر. او آلیشیا را نمی شناخت ولی حس عجیبی نسبت به او داشت، وقتی به آلیشیا فکر میکرد، درون ذهنش جرقه پدید می آمد، مثل احساس خشمی بود که از سر غیرت باشد. مونارچ نگاهی به آلیشیا انداخت، آلیشیا همانگونه که در ابتدا ایستاده بود، حرکتی نکرده بود. مونارچ زیر باران سردش شده بود، انگشتانش را احساس نمی کرد، ولی از آنجا که لباس خواب سفید رنگش جیب نداشت، نمی‌توانست دستانش را گرم کند.



تصمیم گرفت برگردد، بگذارد آلیشیا همانجا بماند. آخر انگار سرما روی او اثری نداشت، برای آخرین تلاش در ذهن خودش تکرار کرد: نمیخوای برگردی داخل؟ بیرون واقعا سرده! 
 آلیشیا بالاخره سرش را چرخاند و به مونارچ نگاه کرد، چشمانش را به طرز بامزه ای گرد کرد و به او خیره شد.



مونارچ از حرکت ناگهانی آلیشیا نزدیک بود لیز بخورد، آلیشیا دستان مونارچ را گرفت. مونارچ خودش را در حالت پایداری نگه داشت ولی نتوانست دستانش را از دستان آلیشیا جدا کند، زیرا او دستانش را محکم گرفته بود، مونارچ گفت: منظورت چیه؟ آلیشیا با لحن شاعرانه گفت: آتش در دستانت و تو دنبال گرما می گردی؟



منظور او را فهمید، اما او از کجا می دانست؟ شاید از قضیه مبارزه او و میراج در کلوپ مبارزه خبر داشت. مونارچ گفت: نمیتونم! بعضی مواقع اونطوری میشه. مونارچ متوجه بود که بحث سر اینکه آلیشیا از کجا خبر دارد، کار بی فایده ای است. آلیشیا گفت: این قدرت از درون قلب تو جاری میشه، مثل همه ما! مونارچ گفت: ما؟



دستان مونارچ هنوز در دستان آلیشیا بود، دستان او همانند دستان مرده ای سرد بود. آلیشیا گفت: نگهبانان!



-من...من نمیتونم... خیلی تلاش کردم ولی بی فایده بود!



-چشماتو ببند!



مونارچ به آلیشیا نگاه کرد، چشمانش را بسته بود. چهره او سرد و بی روح بود، رنگ صورتش به سفیدی برف و مو هایش به سیاهی شب، ابرو هایش بلند و زیبا، در کنار ابروی سمت راستش متوجه زخم کوچکی شد، زخمی که انگار در اثر ضربه ای به شقیقه اش ایجاد شده بود، مونارچ همانطور که به آلیشیا خیره شده بود، ناگهان چشمانش را باز کرد، چشمان آن دو به هم گره خورد. مونارچ ترسید، ولی نتوانست چشمانش را از او بردارد. چشمان درشت و زیبای او را تا به حال هیچ جا ندیده بود، چشمان سیاه رنگی که میخواستند او را ببلعند. البته چشمان مونارچ هم مشکی بود، ولی به اندازه چشمان او براق نبودند.

 در قلب مونارچ حسی نسبت به آن دختر ایجاد شد، حس خشم غیر قابل کنترلی که نمیخواست آن دختر هیچ آسیبی ببیند، حسی که وقتی به لیا و میا یا حتی هارلی نگاه میکرد به او دست میداد، اما این حس خیلی قوی تر بود، خیلی قوی تر.

 احساس معذب بودن کرد، پس کمی از او فاصله گرفت و چشمانش را بست، اندکی بعد صدای آلیشیا در ذهنش به ارتعاش در آمد: دلت را آتش بزن.



-چطور؟



-چه چیزی قلب تو رو آتیش میزنه؟



مونارچ به برادرش فکر کرد، به میراج و در آخر به آن دختر گربه نما که ماسک کریحه ای مثل منقار کلاغ به صورت زده بود. قلبش به سوزش افتاد، صدای آلیشیا گفت: حالا آتش رو به دستانت هدایت کن. مونارچ سعی کرد، به این فکر کرد که آتش از طریق خط بنزین به دستانش میرود، ناگهان متوجه شد دستانش گرم شده اند، خیلی گرم. حس لذت بخشی بود، چشمانش را باز کرد. آلیشیا را دید که لبخند می زند، به دستانش نگاه کرد، آتش سرخ رنگ و داغ از دستانش زبانه میکشید. پس خشم، جرقه قدرتش بود. ناگهان متوجه دستان آلیشیا شد که هنوز در دستانش بودند، به او گفت: دستامو ول کن!



اما آلیشیا مثل دیوانه ها لبخند می زد، مستقیماً به او خیره شده بود و لبخند میزد، آثار درد در صورتش پیدا شد، چرا این کار را میکرد؟ مونارچ سعی کرد دستانش را رهایی دهد، برای همین آنها را محکم کشید. وقتی دستانش آزاد شد، آتشش نیز خاموش شد ولی مشکل اینجا بود که دستان آلیشیا حالا آتش گرفته بود، آلیشیا دستانش را رو به روی صورتش گرفته بود. چرا باران به این سنگینی آتش را خاموش نمیکرد؟ مونارچ با دست روی دستان آلیشیا کوبید. او دوست نداشت خودش باعث سوختن این دختر بشود، معلوم بود که دارد می سوزد، آلیشیا روی زانو افتاد. سقف شیب دار بود و لیز، همین باعث شد آلیشیا به سمت پایین سر بخورد، مونارچ پرید و دست او را گرفت. دستان آلیشیا بالاخره خاموش شدند، ولی حالا مشکل بزرگتری وجود داشت. مونارچ توانست دست او را بگیرد، آلیشیا از درد بی هوش شده بود. مونارچ خودش را به دودکش خانه بند کرد، با دست دیگرش محکم دست آلیشیا را گرفته بود. مونارچ فریاد میزد: آلیشیا، بیدار شو! کمک!



همسایه ها در پنجره هایشان ظاهر شدند تا ببینند چه خبر شده است، پیرزنی قد کوتاه با صورت چروکیده به محض دیدن آن صحنه جیغ کشید، پدر و مادر مونارچ به همراه تمام اعضای خانواده از خانه بیرون آمدند. با دیدن مونارچ که تمام تلاش خود را برای نگه داشتن آلیشیا میکند، همه حیرت زده شدند. عمو لوک نیز از خانه بیرون آمد ولی عکس العمل خاصی نشان نداد، مونارچ دیگر نمی‌توانست مقاومت کند، فریاد زد: کمک کنید!



باران با همان شدت قبلی می بارید، آلیشیا و مونارچ خیس خیس بودند. دست آلیشیا خیس بود در حال جدا شدن، مونارچ دیگر نمی‌توانست دست او را نگه دارد. ناگهان دست آلیشیا از دست او جدا شد، آلیشیا آرام آرام به سمت لبه سقف سر خورد. مونارچ که دیگر نمیخواست باعث آسیب دیدن کس دیگری بشود، خود را رها کرد ولی قبل از اینکه بتواند آلیشیا را بگیرد، آلیشیا به پایین سقوط کرد. مونارچ فریاد زد: نههههههه!

این اتفاق تازگی نداشت، همین اتفاق برای میراج و پیتر هم تکرار شده بود، همه کسانی که شاهد این صحنه بودند جیغ کشیدند، افراد زیادی دور خانه آن ها جمع شده بودند. مونارچ به سمت لبه سقف رفت، اما چیزی که دید باعث حیرتش شد، تام که تا کمر از پنجره اتاق زیر شیروانی بیرون آمده بود، دست آلیشیا که هنوز بی هوش بود را محکم گرفته بود و از پنجره آویزان شده بودند.



تمام این چیز ها برای مونارچ مثل یک خواب بود، آلیشیا و لوک مسلماً سرپرست های پرورشگاه نبودند. پس آن ها قرار بود مونارچ را به کجا ببرند؟ تصمیم آن با خود مونارچ بود که بخواهد به همراه آن ها برود یا نه؟
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.