در

در : در

نویسنده: حسین_فندرسکی

 دختر - داداش کوچولو زود باش نمیتونی قدمامو دنبال کنی ؟
- پسر- من دوازده سالمه و فقط هم دو سال از تو کوچیک ترم
- دختر- دخترا زودتر بزرگ میشن
- پسر - حالا هرچی
- دختر - هی اون دیگه چیه ؟
- پسر - یه دره
- دختر - زیاد به خودت فشار نیار . منظورم اینه این جا وسط باغ پشت خونمون چیکار میکنه
- پسر - نمیدونم این خونه نو انقدر بزرگه که معلوم نیست توش چه چیزایی پیدا شه
- دختر - نگاه کن قفل نیست
- پسر - هی صبر کن
- دختر - باشه پس با هم میریم تو
- دختر - هی کجا رفتی ؟ داری مسخره بازی در میاری ؟

(دختر به قدم زدن در تاریکی ادامه میدهد )
آن تاریکی محض جای خود را به نور های رنگی می دهد . نورهایی که دختر را به درون خود فرو می برد .
صحنه سه ثانیه سفید می شود و سپس صحنه آهسته و به طور پیوسته روشن می شود .
حال دختر در معبدی قرار دارد . مقابل او تخت پادشاهی قرار دارد که دارای سه پله طلایی رنگ می باشد که با فرشی قرمز رنگ به عنوان نشیمنگاه قرار داده شده .
در دو سمت تخت دو ستون طلایی با حکاکی هایی به سبک یونان باستان قرار دارد .
دختر : این جا دیگه کجاست و از اون مهمتر توی حیاط پشتی ما چیکار میکنه ؟
کف قصر با فرشی سرتاسر قرمز و ابریشمی پوشانده شده . سقف از آینه های متصل به هم با رگه هایی طلایی در بین آن ها تشکیل شده .
سمت راست اتاق را سایه پوشانده است . پس از پیشروی دختر به سمت آن اهرمی وجود دیده می شود .


-

دختر اهرم را میکشد . ناگهان چراغ هایی روشن میشوند و تصویر مردی ریشو که شباهت زیادی با تصاویر باستانی یونان دارد به صورت هولوگرافیک دیده میشود .

- تو کی هستی دخترک
- دختر – تو کی هستی . توی حیاط پشتی خونه ما چیکار داری ؟
-
- الهه : خوبه پس تلیکتی که ما کار گذاشتیم درست بوده .
- دختر - تلیکت چیه ؟
- الهه - چیزی که شما بهش میگین طلسم .
- دختر - توی کی هستی
- الهه - من اتنه هستم . شما منو با نام آتنا هم میشناسین . ما کشف کرده بودیم کهکشان دیگه ایی وجود داره . کهکشانی که توی اون نشانه هایی از حیاط دیده شده . تقصیر من بود ( با ناراحتی اه میکشد و به گوشه ایی خیره میشود) طی محاسباتی اشتباه باعث به وجود اومدن یک گردباد شدم وقتی گردباد تموم شد همه چیز به نظر عادی میومد ( با اضطراب ) ولی ...ولی مشخصات عددی اون با جایی که ما بودیم فرق داشت انگار ما تو یه زمان دیگه بودیم دیگه نمیتونستیم برگردیم به پایگاه خودمون . مجبور شدیم بریم به تنها سیاره ایی که توی اون مشخصاتی از زیست دیده میشد ... زمین . زمانی که ما به زمین اومدیم نوع شما فکر میکردیم ما خداییم چون اون زمان درک زیادی از چیستی جهان نداشتن . فکر میکنی چرا در روم و یونان مطالبی که درباره ما به جا مونده شبیه به هم هستن ؟ چون ما تنها به این دو سرزمین سفر کرده بودیم و تیم تحقیقاتی دیگری از ما مثل تیم اودیسون یا همون اودین به سرزمین های شمالی نورث .
- دختر - ( با ترس ) پس به همین علته که خدایان مناطق دیگه توی اساطیر با هم فرق دارن .
- الهه - البته .


دختر - ( ترسیده )قول میدم به کسی حرفی نزنم
الهه - آه تو راست میگویی بنابراین تو را به دنیای خودت میفرستم بدون این که چیزی را فراموش کنی . چون شخصی باید سرنوشت ما را بداند تا برای آیندگان بازگو کند .

نوری سفید دختر را در بر میگیرد و ناگاهان خود را در جلوی همان در اولی در باغ می بیند و زمانی که وارد آن می شود این بار انتهای تونل را می بیند که برادرش در انتهای آن ایستاده است .
- پسر - هی چرا نمیایی حالا کی نمیتونه قدم های کیو دنبال کنه ؟ بیا دیگه دو دقیقه هست که معطلم کردی .
- دختر - چی ؟ دو دقیقه ؟ من بیشتر از نیم ساعته که توی یک قصر بودم .
پسر - شوخی میکنی مگه نه ؟ هی ...
پایان      
دیدگاه کاربران  
0/2000