قصه‌عشق : شروع عاشقی

نویسنده: Dornika

قصه ی عشق 
پارت 1
شروع

طبق معمول از خواب بیدار شدم رفتم دانشگاه سر کلاس که رسیدم به بچه ها سلام کردم و رفتم رو صندلی خودم نشستم 
دانشکده پزشکی هیجان انگیزه ولی نه واسه من ، من تو زندگیم عاشق نشدم و هیچ کس هم تا حالا عاشق من نشده
ولی از ته قلبم امید دارم که یه پسری بلاخره میاد که حاظرم کل زندگیم رو فدای اون کنم . البته مامانم بعد از مرگ بابام دلش نمی‌خواهد من ازدواج کنم و من خودم یه حس عجیبی دارم که از درون بهم میگه هنوز نیمه گمشده ام رو پیدا نکردم?
از کاترین ( کسی که میز جلوییم میشینه) پرسیدم الان چی داریم ؟ 
کاترین گفت فیزیولوژی داریم . تایید کردم و کاتابای مربوطه رو گذاشتم رو میز تا استاد بیاد . کاترین بهترین دوست منه و اونم حتی با یه پسر دوسته اسمش جاناتان هست و به نظر پسر باحالی میاد ??‍♂️
تو همین فکر بودم که استاد اومد سر کلاس و شروع به درس دادن کرد?قیافه من تو کل کلاس :?
جاناتان: یه پسر خوش قد و بالا با موهای بور و چشمای آبی 
کاترین : یه دختر شوخ طبع با موهای مشکی و چشای عسلی
خیلی زود زنگ تفریح خورد و من به کاترین گفتم : میای بریم؟ کاترین گفت متاسفم لونا ولی به جان قول دادم که این زنگ با اون باشم?
گفتم باشه مشکلی نیست و بعد تنهایی رفتم تو حیاط و نشستم رو یکی از نمکت های کنار دیوار ?داشتم
در حال فکر کردن به پسر رویاهام بودم که رابرت اومد 
رابرت یه پسر قلدر بی ادبه?که ازش خیلی بدم میاد ...
رابرت: یه پسر قد بلند با موهای سفید و چشای قهوه ای 
اومد بالای سرمو و گفت : زیاد فکر نکن لونا ، پسری که دوسش داری رو هیچ وقت پیدا نمیکنی?
گفتم رابرت انقدر بهم گیر نده تو خودت کار و زندگی نداری هر دفعه میای به من گیر میدی?برو پی کار خودت دیگه نیا سمت من 
رابرت گفت : لونا زیادی دلخوش نباش ، تو در حد این نیستی که من بیام پیش تو وایسم ?من موندم پدرت چجوری به تو امیدوار بود ، تو آخرشم پزشک نمیشی?عصبانی شدم و داد زدم تنهام بزار ? رابرت که داشت میرفت برگشت و اومد سمتم هی داشت نزدیک تر میشد
کم کم داشتم احساس خطر میکردم ، از رو نمیکت پا شدم و عقب عقب رفتم . رابرت هم همینجوری میومد جلوتر و جلوتر 
گفتم نیا جلو? گفت چی شد ترسیدی ؟ و بعد اومد جلوتر و منو محکم هل داد . 
محکم خوردم به دیوار و افتادم زمین ? وقتی سرمو بلند کردم یهو دیدم یه پسر قد بلند یه مشت کوبوند تو صورت رابرت و بعد برگشت و دستش رو گرفت سمتم تا بلند شم ، به چشماش نگاه کردم ، چشای سبز براقی داشت و وقتی بهش نگاه میکردم خودم رو میدیدم?
همون موقع فهمیدم که اون رو پیدا کردم ، اون شخصی بود که دوست داشتم قلبم رو بهش بدم ، من مطمئنم که بلاخره پیداش کردم ? پسره گفت دستم خشک شد بلند نمیشی?؟
به خودم اومدم و سریع دستشو گرفتم و بلند شدم و گفتم ممنون که کمکم کردی و بعد با یه نگاه طولانی بهش خیره شدم (عکس همین پارت) گفت خواهش میکنم و بعد منو به سمت نیمکت راهنمایی کرد?رفتم و نشستم ، اونم کنارم نشست و من دوباره بهش خیره شدم?
گفت من آراکس هستم ، آراکس اسمیلر ? از آشناییت خوشبختم ، من گفتم : لونا هستم عاشق ت... نه ببخشید منظور اینه که لونا هستم ، لونا کارتر از آشناییت خوشبختم☺️اراکس خندید ? گفتم تازه اومدی اینجا؟ اخه تا حالا ندیدمت آراکس گفت آره خب یه چند روزی میشه که اومدم . گفتم خب کلاس بعدیت چیه؟ آراکس گفت آناتومی بدن دارم . قرمز شدم و گفتم واقعااا؟ من الان همینو دارم☺️آراکس گفت پس تو این کلاس با همیم خندیدم و گفتم آره .... فکر کنم . زنگ خورد . آراکس گفت : سر کلاس میبینمت و بعد دویدم به سمت کلاس 
آراکس یه پسر قد بلند با موهای قهوه ای تیره و چشای سبز براق که آدمو به سمت خودش میکشه?
رسیدم سر کلاس و دویدم پیش کاترین و گفتم بلاخره پیداش کردم ?کاترین گفت چی رو؟ گفتم عشق زندگیم رو .... و استاد اومد سر کلاس و آراکس رو معرفی کرد . صندلی بغل من خالی بود و آراکس هم اومد کنا من نشست تو کل تایم کلاس حواسم به آراکس بود . کاترین هم انگار منو میپایید? بلاخره طاقت نیاوردم و به آراکس پیشنهاد رستوران دادم 
از زبان آراکس: یه نگاه خاصی تو لونا می‌دیدم ، دختر جالبی بود ولی من نمیتونم عاشقش باشم ،اون فقط یه دوسته ، همینو بس 
ولی به هر حال پیشنهادشو قبول کردم?یجورایی حس میکردم که اون عاشقمه ولی ...
از زبان لونا: پیشنهادم رو قبول کرد تو پوست خودم نمیگنجیدم و یه حسی بهم گفت که اومد فعهمید عاشقش شدم?اصلا نمیدونم از کجا فهمید عاشقشم ? یعنی انقدر ضایع بازی دراورده بودم ...؟آراکس گفت : لونا من میخوام چیزی بهت بگم ، من قبلاً عاشق یکی دیگه بودم و اونو تازه از دست دادم?(مرده) و فعلا نمیتونم عاشقت باشم ولی مطمئنم که منو تو دوستای خوبی میشیم ، من واقعا متاسفم ?
خورد تو ذوقم ولی یجورایی دلم براش سوخت دلم نمی‌خواست ناراحت باشه ولی از ته دلم یه چیزی بهم میگفت اونم بلاخره عاشقم میشه. و این شروع منو آراکس بود

ادامه دارد...
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.