لکه ای که پاک نمیشود
عنوان: لکهای که پاک نمیشد خواهش میکنم قبل از قضاوت، گوش کنید. من آدم کثیفی نبودم. وسواسی هم نه… حداقل اولش نه. همهچیز از یک لکه کوچک شروع شد. روی آینهی حمام. نقطهای خاکستری، اندازهی نوک سوزن. اول فکر کردم بخار است. با دست کشیدم. نرفت. با دستمال. نرفت. با مواد شوینده. نرفت. عجیب بود… چون هر بار که از حمام بیرون میآمدم، حس میکردم لکه بزرگتر شده. نه خیلی، فقط به اندازهای که مطمئن نباشم واقعیست یا خیالم. روزها گذشت. لکه حالا اندازهی یک سکه بود. اما چیزی بدتر هم بود… وقتی در آینه نگاه میکردم، حس میکردم لکه زودتر از من دیده میشود. انگار چشم داشت. انگار نگاهم میکرد. دیگر نمیتوانستم تحمل کنم. یک شب، آینه را از دیوار کندم. پشتش… دیوار تمیز بود. هیچ نشانی از لکه. اما صبح بعد… روی آینهی اتاق خواب… همان لکه. همان رنگ. همان شکل. فقط… کمی بزرگتر. دیگر خوابم نمیبرد. همیشه حس میکردم لکه جایی در خانه هست و منتظر است دوباره دیده شود. پس کاری کردم که مجبور نشود دیده شود. تمام آینههای خانه را شکستم. تمام سطوح براق را. شیشهها را با رنگ مات پوشاندم. دیگر هیچ جایی نبود که لکه ظاهر شود. و حالا… راحت شدهام. فقط یک مشکل کوچک باقی مانده… گاهی… وقتی چشمهایم را میبندم… آن لکه را میبینم. و این بار… تمام دنیا را پوشانده است.

