بنام خداوند بخشنده و مهربان داستانهای خودم روازکجا باید شروع کنم
دوستان من یک داستان جدید نوشتم در مورد عشق یک سفید پوست آمریکایی و یک سرخ پوست بومی آمریکا که در قرن ۱۹ زندگی میکنن به نام « درخت بید مجنون » خوشحال میشم بخونید و نظرتون در موردش بگین برام ?❤️
سلام دوستان امیدوارم حالتون خوب باشه. اخیرا یک داستان نوشتم و شدیدا نیاز دارم این داستان رو نقد و بررسی کنید و اسم این داستان هست فتنه ی تاجدار. این داستان بقدری نیازمند اصلاح و دستکاری هست که به ایده هم نیاز دارم.اگرچه موضوع تاریخی است، سعی کردم طوری بنویسم که کسانیکه به تاریخ علاقه ندارند یا چیزی بلد نیستند هم بتوانند آن را بخوانند. این داستان وقایع و جنگ های داخلی ایران زمین را از مرگ کورش کبیر تا بقدرت رسیدن داریوش بزرگ حکایت می کند.
امیدوارم از رمان هام لذت ببرید و ممنون از وقتی برای خوندن میزارید..با تشکر فراوان از شما عزیزان گرامی..
سلام دوستان اگر هنوز هم در انتشار داستان خود مشکل دارید سعی کنید از کاراکترهای اضافی تا حد امکان خودداری کنید. بخش انتشار داستان در چند روز آینده دوباره آپدیت خواهد شد تا مشکلی برای انتشار داستان نباشه.
سلام من یه نویسنده لایت ناولم و برای شما ناول هایی در ژانر های مختلف مینویسم امیدوارم لذت ببرید
نظر! نظر! نظر! نظر! نظر! نظر! نظر! نظر! نظر! نظر! نظر! نظر! نظر! نظر! نظر! نظر! لطفاا! خواهشا! داستانای من و بخونید و نظر بدید ... پیلیز :)
آیهان هستم..نویسنده رمان (قتل عام شب) امیدوارم از این رمان لذت ببرید.. اگر خوشتون اومده لطفا منو همراهی کنید و نظراتتون رو برام ارسال کنید..اگر ایرادی توی رمانم میبینید بهم بگید..با تشکر فراوان از خوانندگان رمانم..و همه نویسندگان ایرانی..
سلام چیزی که یک نویسنده رو مخصوصا نویسنده آنلاین نویس رو اذیت میکنه یا باعث سردرگمیش میشه مخاطب هایی هستن که درمورده داستانی که نشر میده نظر نمیدن تا بدونه نقاط قوت یا ضعف داستان هایش کجاست. هر چند خوب میدونم چنین اشخاصی اصلا توی فصل یک فعالیت نمیکن و هممون آدم های بالغی هستیم... پس فقط یک خواسته ی کوچک، من نویسنده ضعیف و کم تجربه دارم لطفا هر داستانی رو که در فصل یک مطالعه میکنین لطفاً درباش به نویسنده زیر داستانش نظر بدین... یعنی نقاط قوت و ضعف داستانی که نوشته رو بهش بگین... منون بابت خوندن پیامم. :)/''
(ذهن من پارت اول)غروب بود و یکم سرد. توی اتاق نمناکم نشسته بودم و دونه های برف روی شیشه پنجره رو نگاه میکردم. جوابی که عزیز برام بافته بود رو پام کردم و قهوه ای برای خودم ریختم. منتظر برگشت مامان بودم که صدایی توجهم رو جلب کرد برگشتم و پشت سرم رو دیدم بابا بود.گیج شدم و سرمو چرخوندم مگه اونو از دست نداده بودم و برای همین مامان مجبور بود تا شب کار کنه و من تو خونه تنها میموندم؟ نکنه اصلا بابا نبود سرمو چرخوندم و دیدم هیشکی نیست گفتم با خودم: حتما خیالاتی شدم از بس فیلم ترسناک دیدم پاک دارم خل میشم. صدای گربم منو از افکارم بیرون آورد که داشت با گوله کاموا من که باهاش شال میبافتم بازی میکرد.مامان اومد و بغلم کرد ولی کی شب شد؟ شامو خوردیم و رفتیم خوابیدیم. بیدار که شدم ۳ روز گذشته بود. من چم شده؟
آیا از حذف پیام انتخاب شده اطمینان دارید؟
۱۳ بهمن ۱۴۰۳ ساعت ۱۸:۱۴
می دونستین داستان بار غم با داستان کوله بار غم هر دو شخصیت داستان ها در یک خاندان به دنیا اومدن و داستان زندگی و سختی های جفتشون هست که تموم بشه تو یک داستان اتفاقات بینشون در گنار هم رو میزارم .