جادوگر بدجنس

دوستان باوفا : جادوگر بدجنس

نویسنده: Hananeh

درسرزمینی دور شهری به نام محبت بود.این شهر بسیار زیبا بود آنجا پر شده بود از گل های رنگارنگ و خوشبو ،کوه های سر سبز و زیبا درختان سر به فلک کشیده چشمه و رود های روان و آبشار های پر خروش.صدای پرندگان موسیقی دل نوازی را به گوش ساکنین شهر می رساند.
کلبه های چوبی زیبایی درون این شهر بود که مردم با شادمانی در آن زندگی می کردند.اسب های پرنده و حیوانات سخنگو از شگفتی های این شهر بود.در این شهر همه باهم دوست بودند و هیچ کس حق نداشت دیگری را اذیت ویا مسخره کند. مردم و حیوانات به هم کمک می کردند. بعضی وقتها جشنهایی برپا میشد که تمام مردم شهر وحتی حیوانات می توانستند در آن شرکت کنند.اما دراین شهر جادوگر بدجنسی وجود داشت که همیشه سعی میکرد بین مردم اختلاف ایجاد کند اما هرگز نتوانسته بود به آرزویش برسد .در یک روز زیبای بهاری جادوگر بدجنس سوار بر عصایش شد وبه سمت جنگل به راه افتاد.دروسط جنگل دو دوست صمیمی به نامهای رونا وایزابل مشغول چیدن گلهای نرگس وزنبق بودند که ناگهان چاقوی ایزابل به دست رونا برخورد کرد .جادوگر که روی درخت در حال تماشای آنها بود گرد جادوئیش را بر سر رونا ریخت وباعث عصبانیت او شد.رونا با صدای بلند بر سر ایزابل فریاد میکشید وهرچه ایزابل می گفت که عمدی در کار نبوده او باور نمی کرد .آنهاباهم قهر کردند و ایزابل از آنجا رفت.جادوگر بدجنس خودش را به شکل پروانه ای زیبا درآورد .به رونا سلام کرد و گفت:(ایزابل مقصر است من اورا دیدم که چگونه با بی رحمی چاقو را به دست تو زد تا به تو آسیب برساند).متاسفانه رونا حرف های او را باور کرد .روز هاهمین طور می گذشت و آن دو از هم دور و دور تر می شدند.جادوگر به آرزویش رسیدو تمام مردم شهر را از هم دور کرد. ماه ها گذشت . روزی ایزابل برای رونا نامه ای نوشت و تمام ماجرارا برای او تعریف کرد. و به او گفت:که جادوگر تمامی این کار هارا انجام داده است. ایزابل به طرف اداره ی پست به راه افتاد .تمامی  کارمندان آنجا خرگوش بودند. ایزابل نامه را به خرگوشی تیز پا و باهوشی به نام فندوق داد و از او خواست تا هرچه زود تر نامه را به رونا برساند.فندوق بلافاصله نامه رابرداشت وبه طرف خانه ی رونا حرکت کرد.در راه جادوگر او را اذیت کرد اما او توانست از چنگ جادوگر فرار کند.بلاخره رونا را پیدا کردو نامه را به او داد .رونا باخواندن نامه بسیار ناراحت وپشیمان  شد .او با دوستانش به غاری که جادوگر درآنجا زندگی میکند حمله کردند وشیشه ی عمر اورا شکستند .وبرای همیشه مردم شهر را از شر او راحت کردند.آنها نتیجه گرفتند که زود قضاوت نکنند وزود یکدیگر را ببخشند 
پایان 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.