تارنو سیتی : فصل۴تونی

نویسنده: www_Nobaghi

صدایی منو به خودم میاره:تق.تق.تق به سمت پنجره نگاه می کنم قطرات درشت آب به پنجره برخورد می کنه. پنجررو باز می کنم بارون نبود چون فقط داشت روی آپارتمان ما می بارید. پس حتماً همون لیوان آبی بود که روی خونه ریختم با شوق فراوانی که درصدام معلوم بود به ناتیس میگم:
_ من چند دقیقه پیش آبو روی نقشه ریختم؟
بعد یکم فکر کردن میگه:
_فکر کنم ۵ دقیقه پیش 
سریع یک ماشین از مرکز شهر برمیدارم و اون رو جلوی در آپارتمان میزارم بعد هم میرم و جلوی درآپارتمان منتظر میمونم. 
بعد از ۵ دقیقه یک ماشین شاسی بلند قرمز جلوی در آپارتمان ظاهر میشه. اما تا میام بهش دقت کنم ماشین دوباره ناپدید میشه.
_باید برش میگردوندم. 
ناتیس با  قیافه ای  چندش آور جلوم ایستاده بود هر وقت این غیافه رو میگرفت فکر می کرد یه مرد چهل سالست که خیلی هم عاقله.


               ☆☆☆

از دیشب تا حالا ناتیس هی زنگ میزنه میگه میشه بیام خونتون منم بهش میگم نه خب حق هم دارم چون تابلو میشه و بابا از نقشه سر درمیاره.ولی قرار شد امروز ساعت ۴ بعد از ظهر بریم کتابخونه تا درباره نقشه و اون پیر مرده هم حرف بزنیم.
۱ ساعت زودتر راه میفتم به طرف کتابخونه تا یه اتاق مطالعه خلوت رزرو کنم.
وسط راه نوستاری و نوچه هاشو میبینم که دارن از دور میان به طرفم. 
_هی خنگول وایسا.

























بهش محل نمیزارم و میخوام ازشون رد شم که یکی از نوچه هاش هلم میده عقب.نوستاری به چشمام زل میزنه و چشم های سبزرنگ و موهای طلائیشو به رخم میکشه.پوستی سفیدرنگ با لپ هایی گل انداخته داره ولی به نظر من پسر باید سبزه باشه.البته دماغ گندشو زیر ماسک میده برا همین خوشتیپ ترین بچه ی کلاسه.

























_چیکارم دارین علافا!؟

























با تمام قدرت این جمله رو فریاد میزنم اما نوستاری خیلی خونسرد درحالی که به جعبه نقشه اشاره میکنه میگه:

























_اون جعبه رو بده به من.

























یهو جسمی ریز سریع از بقل گوشم میگذره و روی پسشونی نوستاری فرود میاد و اونو پخش زمین میکنه.

























به جایی که اون سنگ ریز پرتاب شده نگاه میکنم و پسری با صورت کشیده و موهای خرمایی مدل آلمانی و پلخمون بدست میبینم که بسیار سریع فرار میکنه،انقدر تند میدَوه که اگه یه یوزپلنگ دنبالش بره بهش نمیرسه.

























نوستاری و نوچه هاش میرن تا پسرک مو آلمانیو بگیرن.دوتا نوچش خیلی لاغرن اما قد بلند و سرعتی بالا دارن اما خود نوستاری شکمش بزرگه و هنوز دومتر نرفته نفس کم میاره.

























یهو صورت پسرمو خرمایی جلو صورتم ظاهر میشه.از ترس و تعجب چند قدم عقب میرم ولی پام به یه سنگ گیر میکنه و روی زمین پرت میشم.کمی که بیشتر دقت میکنم میبینم این یکی دختره.

























_سلام من تونی هستم.

























_اون پسره داداشته؟

























_سلام بلد نیستی؟آره داداشمه و اسمش هم نوتیه.

























لحنش خیلی تنده و ابروهاش مدام بهم گره خورده،حالت چهرش جدی و ترسناکه.یه کت چرمی قهوه ای رنگ پوشیده بود و دامنی چروک و قرمز داشت.

























دوباره با همون لحن خشک و خشن میگه:

























_ببین من زیاد وقت ندارم فردا بیا خیابون ساروالی،کوچه 6،پلاک55.میخوام راجب اون نقشه باهات صحبت کنیم فهمیدی؟

























_آآآآآررررره



















































***

























توی کتابخونه منتظر ناتیس بودم و داشتم به اتفاق امروز فکرمیکردم.اصلا متوجه دیر کردن ناتیس نشدم و تمام فکر و ذکرم این بود که فردا برم به اون آدرس یا نه؟

























صدای چریک در منو از فکر و خیال درآورد اما ناتیس پشت در نبود و بجاش کسی با هیکل بسیار درشت تر پشت در بود... 


 اینبار شما بگین:

























به نظر شما ناتیس فردا به اون آدرس بره یا نه؟منتظر نظراتون هستم. 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.