لالایی

لالایی : لالایی

نویسنده: parisa_gorji

لا لا ... لالایی...
بخواب لاله جان ؛ بخواب که دیگر انسان ها به سراغت نمی آیند . این فرشته ها هستند که صف کشیده اند تا دستان کوچک تو را بگیرند، تا بر زمین نیفتی . آخرین باری را که افتادی به یاد داری؟از آسمان بر روی زمین پرتاب شدی و دوباره آسمانی.
خدا در آن لحظات دوبال بر روی دوش کوچکت نهاد تا با آن ها به سوی خودش پر بکشی و بر دوش مادرت بال های غم. بال که چه بگویم ، کوهی که جز درد و آه و ناله چیزی نداشت. کوهی پر از خاطرات... خاطرات شب هایی که برایت قصه میخواند و هنگامی که چشمانت روی هم میرفت ، بوسه ای از جنس عشق بر پیشانی ات به جا میگذاشت .
خاطره آغوش هایتان، عاشقانه هایتان...

راستی, تو از این دنیا چه میدانستی ؟! اصلا .. اصلا معنی پرواز را میدانستی و رفتی؟
پرواز بر فراز آسمانی خالی از انسان؛ انسان های خطا کار...
و من نگویم از....
از صدای مادرت. لالالالایی.. او میخواند و در آخر اشک امانش نمیداد. این بار هم چشمانت روی هم رفتند و هنگامی که مادرت خواست بوسه ای را بر روی گونه هایت بگذارد ؛ نمیدانم،.. نمیدانم چرا لبانش از روی خاک بلند شد.
او اینگونه عاشقت بود و من عاشق عاشقانه هایتان. کوهی که بر روی دوش مادرت است، دره ای دارد به نام لالایی. آن دره زمانی سبز بود اما حالا سیاه است.
میبینی گل پرپر من؟! میبینی که چگونه معنی پرواز را آموختی؟!
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.