ماجراهای امیلی : معمای امیلی 

نویسنده: mohammadamin909iu1

  من و برادرم جورج در حال بازی در حیاط بودیم که ناگهان صدای شکستن از طرف خانه آمد . جورج: امیلی من میرم ببینم چه خبر شده تو از این جا تکون نخور . امیلی:باشه اما... من دیدم جورج به سوی خانه رفت اما بازنگشت ! نتوانستم تحمل کنم به سوی خانه دویدم و از ترس زیاد فریاد کشیدم. در خود به خود باز شد . من صحنه ای عجیب را دیدم ، خون زیادی بر آینه و شمعدان ریخته شده بود و بیشتر لامپ ها شکسته بود ، فرش از رنگ خون قرمز شده بود . من با دیدن جنازه برادرم بر روی زمین فریاد کشیدم و گریه کردم ، در دست برادرم جورج یک کلید بود. کلید را به زحمت از دستش بیرون کشیدم. پدر و مادرم را ندیدم . به اتاق طبقه بالا رفتم اما هیچ روشنایی در آنجا نبود  به طبقه پایین اومدم تا چراغ و یا شمعی پیدا کنم که ناگهان صدای فریاد پدرم را شنیدم ، من از ترس فرار کردم و از خانه خارج شدم همینطور که میدویدم پایم لای ریشه درختی گیر کرد و به زمین خوردم و بی هوش شدم. چند ساعت بعد بهوش آمدم‌ تا چشمانم را باز کردم خودم را در تخت خواب خرسی دیدم و برادرم جورج به من گفت :سلام امیلی خوبی راستی دیشب در خواب حرف می‌زدی ، داشتی خواب می‌دیدی ، من با خنده و با صدای بلند گفتم یعنی ه خواب بود ؟! و رفتم و برادرم را در آغوش کشیدم . پدر و مادر هم مارا تماشا می‌کردند من رفتم بغل بابا جورج هم مادر را در آغوش کشید. پایان
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.