خیال : قسمت اول 

نویسنده: Zahrahajizadeh

-من نتونستم قبول کنم که رفتی،که ندارمت،که از دستم رفتی،رفتی؟واقعا مسخره‌ست،تو رفتی و من هنوز اینجام،تو رفتی و...
نمیدونم واقعا نمیدونم،من نه می دونم کجام نه می دونم کجا می رم نه می دونم ساعت چنده من حتی اسمم یادم نمیاد،من جز تو هیچی و به یاد نمیارم
من واقعا نمی دونم کجام،فقط می دونم که هرروز صبح راه من چه برسه به نیاوران چه سعادت اباد چه هرجای دیگه از سر کوچه شما باید شروع بشه
همون جایی که تو توش نفس کشیدی
همون جایی که با هم راه رفتیم،حرف زدیم،خندیدیم،دعوا کردیم بعد من سرت داد زدم بعد تو گریه کردی بعدش من بغلت کردم.
میدونی
"من هنوز توی بغلت جا موندم"
من بغلت کردم چون طاقت دیدن اشکاتو نداشتم
چون من...
دوست داشتم
• 
• 
• 
گفته ها و شنیده هایی که،بعد از یه اتفاق غیرمنتظره به گوشت می رسه
همشون مثل همن،
فرقی نداره زن باشن یا مرد پیر باشن یا جوون
هرجوری با هر مدل و لحن حرف زدنی که باشن
فقط آخرین جملات از اون روزی و به یادت میارن که توش جاموندی
خب منم یکیم مثل همون آدما
نه صبرم دوبرابره،نه هیچ قدرت یا نیروی خارق العاده ای چیزی دارم که بشه باهاش از پس خاطرات براومد
من ساحلم؛یه دختر مثل بقیه دخترا،فقط تنها فرقم با بقیه اینه که از وقتی بچه بودم بابام بهم یاد داد قوی باشم،چون فقط خودم میتونم خودم و نجات بدم
پس من فقط میتونم یه درجه از بقیه قوی تر باشم همین نه چیز دیگه ای!
کم میارم،خسته میشم راهم و عوض میکنم اما باز رو پاهام وایمیستم،
و فردا و فرداهای دیگه‌ش خودم حال خودم و خوب میکنم
صدای دست زدن حضار من و از خودم کشوند بیرون و متوجه شدم فیلم تموم شده.
به من سینما اومدن و فیلم دیدن نیومده.برم بشینم تو کافه خودم خیلی سنگین ترم
بعد از اینم باید یاد بگیرم به پیشنهادات حامد گوش نکنم‌.
پیاده راهم و میگیرم سمت کافه گندم،
پاتوق دوست داشتنی من،امروز قراره امیدوببینم اگه مثل همیشه دیر نکنه و نپیچونه.
دستمو تو جیب بارونیم فرو میبرم و انگشتم شی ای و لمس میکنه.
میارمش بیرون،خدای من
یه انگشتره،یه انگشتر با عقیق سبزوبراق،
عرق سرد رو تنم می شینه،حس میکنم همین الان از یه مسابقه فوتبال پرتنش بیرون بودم
آره اون یه انگشتره ولی نه یه انگشتر معمولی
پشتش‌خاطره‌س،پشتش اشک و دردوشب بیداریای یه دختر کنکوری و بدبخته،
پشتش هزارتا حرفه نگفته‌س،که با هر لمسش هرکدوم و یادم میاره،یادم میاره چقد ساده بودم
آخ تو چیکار کردی با خودت ساحل؟
چیکار کردی با خودت دختر...؟!
انگشتز از دستم لیز میخوره و میوفته رو زمین خیس و بارونی،خم شدم و برداشتم گذاشتم تو جیبم
و آخرین قدمهای مونده رو هم به سمت کافه طی میکنم
جایی که خیلی خاطرات و خیلی حرفهایی که تا عمق وجود هر آدمی و میسوزونه تو خودش جا داده،
جایی که من با مسبب بدبختی‌م آشنا شدم...
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.