گرگ درون : فصل دوم:ردی خاکستری

نویسنده: mobina

 از گذشته
پس از چند روز حالم بهتر می شود،تک خاطره عجیبم از بین رفته و کابوس هایی ممتد تیره و سیاه رده هایی از سپیدی خاطرات شیرین گذشته یافته اند.گاهی وقت ها رویاهایم با نوازندگی پیانو در امیخته می شود یکی از معدود رویاهای شیرینی که از گذشته برایم باقی مانده است نوازندگی این ساز فوق العاده است.خیلی خوشحالم که حداقل این خاطرات را آن سایه تاریکی نبلعیده است.
اما آنقدر ضعیف هستم که حتی لحظه ای نمی توانم به نوازندگی فکر کنم.مادرم از کنارم جم نمی خورد.اما می دانم که خسته است هر وقت که لبخند بی رمقی بر چهره اش می نشیند جایی از حافظه ام که هنوز نفس می کشد باید خاطرات بسیاری را تداعی می کند اما فقط سیاهی و تاریکی است تهی از حتی یک خاطره.
نمی دانم چطوری و چگونه با من نبوده است اما می توانم حس کنم در تک تک لحظه هایی که به من نگاه می کند هزاران هزار بار آرزو می کند ای کاش جای من بود.
گاهی در میان خاطرات گنگم مردی را می بینم مردی که در کنارم می نوازد و همیشه با من است حتی در آن رویای مرده هم آن مرد زنده است.
یک آن به سرم می زند نکند آن مرد پدرم باشد،نمی دانم چرا شاید به خاطر اینکه عشق و حسی که از سوی آن مرد به وجودم تابش می شود متفاوت است.
با کنجکاوی از مادر می پرسم: ((میدونی بابام کجاست؟))
صدای من من کردنش کنجکاو ترم می کند :((راستش.....مممم..خب تو اون سقوط تو حافظتو از دست دادیو و اون....
-خب اونم حتما براش مشکلی پیش اومده ولی چی؟
-لنا یه چیزی فراتر از اون...
چند لحظه تامل می کنم.((وایسا...))حس می کنم چیزی درون وجودم نمی خواهد بفهمد چه اتفاقی افتاده است.
-اون ممم...مرده.
بغضش می ترکد و صورتش را با دستانش می پوشاند،حس می کنم صدای شکستن چیزی از درونم به گوش می رسد.و شکستش آنقدر دردناک است که فریادی را در وجودم شعله ور سازد و شاید اشک هایی که بی اختیار از چشمه وجودم فوران می کنند از آن منشا می گیرند.
-ولی لنا ما باید قوی باشیم.
دستانم را در دو طوف سرم قرار می دهم.زمزمه می کنم،
-می خوام یادم بیاد.می خوام یادم بیاد.
زمزمه کم کم به فریاد می رسد.
-نمی خوام فراموشش کنم.می خوام یادم بیاد.
گریه می کنم.پرستار می آید و نگه هم میدارد.نفس نفس می زنم.
-می خوام به یاد بیارم.
-لنا ما هم می خوایم به یاد بیاری لطفا آروم باش
صدای شکستن در شیشه مسکن به گوشم می خورد.
-نه صبر کن خواهش می کنم می خوام از بابام بیشتر بدونم.
پرستار آهی می کشد و شیشه را به درون سطل آشغال پرت می کند.و به دنبال دکتر الکس از اتاق بیرون می رود.
-مامان بهم بگو خواهش می کنم.
صدای دکتر الکس از چارچوب در به گوش می رسد.((شاید تو باید بهمون بگی لنا.))
متعجب نگاهش می کنم((چیو بگم؟))
-لنا تجربه ثابت کرده هر وقت یک چیزی که برات مهمه رو بخوای به یاد بیاری وجودت و از همه مهم تر مغزت هم می خواد به یاد بیاره.
-خب من فقط یه سری خاطرات گنگی ازش رو یادم میاد.مثلا اینکه با هم پیانو می زدیم اون می خوند و می زد و منم میزدم.نمی دونستم چرا ولی خاطراتم با اون مرد یعنی پ..
سر کلمه پدر مکث می کنم.
-پدر با بقیه فرق داشت.
دکتر الکس با تعجب سرش را تکان میدهد((لنا میتونی جزئیات صورتش رو بهم بگی؟))
چشمانم را می بندم و در رویایم به صورتش خیره می شوم.
-چشماش آبی آبیه درست مثل خودم.مهربونه حتی چشماشم داره بهم لبخند میزنه.موهاش....قهوه ای تیره است.اما نه موهاش یه حالت خاصی داره نه فره و نه صاف موج داره.و یه لبخند گرم رو چهره اشه.
دیگر چیز خاصی برایم وجود ندارد.چشمانم را باز می کنم.مادر با خوشحالی سرش را تکان می دهد و با چشمانی پر از اشک می گوید.((لنا نه من نمیدونم تو کیو داری میگی اما بازم خوشحالم یه چیزی از گذشته یادت اومد.))
دکتر با تعجب سری تکان می دهد و می گوید((لنا می خوام از این به بعد هر خاطره ای که از اون فرد یادت میاد رو بنویسی.امکان داره روند درمانش مخصوصا برای تو که بچه ای خیلی سریع تر پیش بره.))
سرم درد می گیرد.بازهم همان درد عمیق در سرم می پیچد.
-واسه امروز دیگه بسه.نمی خوام بهت فشار وارد شه.
و می گوید یک مسکن تزریق بکنند.دلم نمی خواهد بخوابم اما درد عمیق امانم را بریده است.پرستار شیشه دیگری را برمی دارد و مسکن را به آرامی تزریق می کند.
درست است رد سپید خیالم کمی با حس بیگانگی آن مرد کدر شده است اما باز هم لذت بخش و دلپذیر است.پس باز هم در آرامش ساختگی ام فرو می روم.








فصل سوم:تنها دوست
بالاخره دکتر الکس اجازه داد به بخش منتقل شوم.واقعا فضای ای سی یو برایم غیر قابل تحمل بود،همه نا امید و منتظر مرگ بودند.درست است که من هم می خواستم که دیگر زنده نباشم اما از وقتی که رد سپید خاطراتم دارد بر ان سیاهی تاریک و شوم غلبه می کند همه چیز بهتر شده است.

دیدگاه کاربران  
0/2000