سه قهرمان افسانه ای:سه قلو های دوزخ : فصل دوم 

نویسنده: mbashrystaysh

از روی چمن ها بلند شدیم ،بدون اینکه بفهمیم چه اتفاقی برای ما افتاد. اِما با تعجب گفت:(خدای من چی شد؟ما کجاییم ؟؟)
اِمیلی تکرار کرد:(ما کجاییم ؟اینجا کجاست؟...)نگاهی به اطرافم انداختم نگاهم افتاد  به یک بوته های گل های عجیب سمت آنها رفتم اِماسریع گفت:(وایسا ماریا! کجا میری؟) محلی به حرف های اِما ندادم و آن گل را بررسی کردم،حسی به من می گفت که این گل را جایی دیدم بچه ها کنارم ایستاده بودن. 
من درحال به یاد آوردن این گل قرمز بودم که اِمیلی گفت:(این گل چیز خواصی نداره که بهش خیره شدی ماریا ...!)اون اشتباه می کرد این گل قرمز رو یک بار وقتی بامعلم گیاه شناسی کلاس داشتیم به ما گفت این گل چیه، ظاهرش و رنگش یادم هست ولی اسمش نه...
ناگهان در زهنم خطور کرد و داد زدم:(اها  فهمیدم این گل میدلمیست قرمز هست ! باخودم گفتم چرا رنگش برایم آشناست...)
ولی... این گل اینجا چرا روییده؟
بچه ها همزمان گفتن:(ها! گل میدلمیست؟؟؟)
گفتم:(اره... یادتون هست که یه روز کلاس گیاه شناسی داشتیم معلم این گل را معرفی کرد ...یادتان هست؟!)بچه ها به یاد آوردن ولی ادامه دادم:(این گل کمیاب هست ولی چرا یک دسته از آنها اطراف ما روییده؟؟؟)
آنها متعجب شدن، همه چیز عجیب بود.این ممکن نیست اتفاقی باشه پشت هر اتفاقی حتما دلیلی وجود داره...
ناگهان احساس کردم که چند نفر به طرف ما می آیند،به بچه ها گفتم تا بریم پنهان بشیم تا اینکه رسیدن کنجکاو شدم، یکی از آنها گفت:(همه جا رابررسی کنید! باید همین جا باشند ! ...) صدای کلفت و مردانه داشت نگاه ریزی کردم . مثل ژنرال ها روی اسب نشسته بود با زره های خاکستری وشنلی قرمز، بقیه آنهازره های یک رنگ داشتن باشنل آبی...من این هارا در فیلم ها دیدم این ها شوالیه هستن قلبم تند می زد هر سه ما پشت درختی پنهان شدیم
صدای نعره اسب هارا می شنیدم که پاهایش را روی زمین می مالد.
ناگهان اِما عطسه کرد چون او از گل های کنارش حساسیت پیدا کرد، شوالیه ای که در این منطقه بود صدای عطسه اِما را شنید شمشیرش را کشید وبه سمت آن صدا آمد ژنرالشان دستور داد:(سرباز ها برگردین، وقت رفتنه!)
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.