سه قهرمان افسانه ای:سه قلو های دوزخ : فصل چهارم
4
5
1
7
علاوه بر اینکه هنوز داخله زندان هستیم خدایی یک روز کامل بدون هیچ آب و غذایی اینقدر سخته؟
ناگهان شوالیه ای در سلول را باز کرد و مارا کَت بسته بیرون آورد ما تنها نبودیم بقیه زندانی ها هم همین طوری بودن برایم عجیب بودچرا این کار را کردن؟ مارا وادار به حرکت کردن وارد یک تالار بزرگی شدیم زندانی ها صف بسته بودن ،ماهم به آنها اضافه شدیم اِمیلی آرام در گوشم زمزمه کرد و گفت:(مارا چرا آوردن اینجا؟می خواهند باهامون چیکار کنن؟)
آرام سرم را چرخواندم و گفتم:(نمیدانم مارا چرا به اینجا آوردن نمیدونم...)
دوست داشتم بگم "چرا از من می پرسی ؟آخه مگه من میدونم ..."
اینو نگفتم چون می دونستم بهش بر میخوره. صدای قارو قور کردنِ شکمم را می شنیدم با خودم فکر کردم شاید میخواهند به ما غذا دهن ،وقتی نوبت ما رسید یک راهبه زن پشت میز نشسته بود.قلم و کاغذ دستش بود خبری از غذا نبود چشمم به اسامی زندانی ها افتاد متوجه نگاهم روی آنها شد و پرسید:(اسمت چیه؟)درنگ کردم ، آخه چرا باید اسمم را به غریبه ای مثل او بگم اگه هم نمی گفتم نگهبانی که کنار دیوار استاده را صدامی کند تا مجبورم کنن اسمم را بگم، به ناچاری گفتم:(ماریا کاسل)
من را به صف دیگری بردن اِما و اِمیلی در آن صف قبلی ایستادن تا اسمشان را بگن تا به صفی که من بودم بیان،همان زندانی هایی که در صف قبلی بودن اینجادوباره صف بسته بودن شوالیه ای روی یک سکو کوچک ایستادو به آن اشیا که زندانی ها نوبت به نوبت روی آن دست می گذاشتن اشاره کرد و توضیح داد:(آن اشیا گوی جادویی نام داردشما با دست گذاشتن روی آن جادوی شما مشخص میشه...)
چی گوی جادویی؟جادو! فوق العاده است، مشتاقم بدونم چه جادویی دارم ؟...
نوبت من رسید تردید داشتم در کارم ولی دستم را گذاشتم روی گوی، رنگش تغیر کرد. به رنگ قرمزکه خیلی شبیح خون بود . ناگهان گوی از شدت جادو ترک برداشت و از آن نور هایی بیرون زد نگهبانی که آنجا وایساده بود عجولانه فریاد زد:(پناه بگیرید!) تعجب کردم رفتم تا پناه بگیرم ولی گوی شکست و موج قدرت مندی من را پرت کرد آن طرف تالار قصر.