سه قهرمان افسانه ای:سه قلو های دوزخ : فصل اول 

نویسنده: mbashrystaysh

آخرین روز مدرسه بود.منو دوستانم تصمیم گرفتیم تا برای کمپ به جنگل برویم.
وقتی رسیدم خانه مثل همیشه کسی منتظرم نبود ،تنهایی زندگی می کردم خودم به تنهایی کار میکنم ،پدر و مادرم وقتی بچه بودم تصادف کردند و مردند. برای من این حادثِ غمگین وطاقت فرسا بود.تا مدتی باور نمی کردم که آنها کنارم نیستن ،ولی باید باهاش کنار می آمدم وبدون آنهابه زندگی ادامه دهم .
من قصد خودکشی نداشتم ولی از این طوری زندگی کردن خسته شدم،تنهایی خوبِ البته تا حدّی. در کار خانه بافندگی کار میکنم،حقوق نه چندان زیاد به ما کارگر ها نمی داد . حد عقل می توانستم با همان پولِ کم به زندگیم سروسامان دهم.
دوست زیادی ندارم ولی دوتا خوبَش را دارم که هروقت به کمکشان احتیاج پیدا کردم همیشه بودن،وقتی به دیدنم میان مغازه هارا جارو می کنند.
بعد از اینکه از مدرسه برگشتم کمی استراحت کردم و رفتم خرید تا برای شب شام درست کنم،وقتی برگشتم از خرید خورشید در پشت کوه های بلند غروب می کرد برای اینکه کمی از حس تنهایی در می آمدم آهنگ مورد علاقه ام گذاشتم،تاوسایلم را برای کمپ فردا جمع و جور کنم خیلی خوشحال بودم ،جوری که نمی توانستم شب درست بخوابم. 
فردای آن روز صبح خیلی زود بلند شدم مسواک زدم ،لباس تمیز و اتو شده پوشیدم و اماده بودم تا اِما با"پژواک "به دنبال من بیاد.
وقتی رسیدیم شب را در یک کلبه ماندیم آتش سو سو می کرد منو اِما و اِمیلی کنار هم نشسته بودیم و می گفتیم و می خندیدیم موقع خواب بود بچه ها رفتن تا استراحت کنند ولی من خواب نداشتم هیع این ور می شدم و آن ور ولی خوابم نبرد از کلبه بیرون رفتم ، آرام در را بستم تا بچه ها بدخواب نشون.
روی سنگی نشستیم و به ماه و ستاره هاکه در دل شب می درخشیدن نگاه می کردم باخودم زم زمه می کردم :(ماه امشب کامل است وطوری میدرخشد که نورش چشمانم را می زند...)
در سکوت فرو رفته بودم، ناگهان صدای ناقوس کلیسا به گوشم رسید تعجب کردم .چرا این موقع شب زنگ کلیسا رو می زنند ؟
مدام زنگ میخورد دلهره ای وجودم را پر کرد بچه هارا صدا کردم آمدن کنارم وگفتن:(چرا زنگ کلیسا به صدا در آمده؟؟؟)
هر سه ما از تعجب شاخ در آورده بودیم. ناگهان یک چیز نورانی زیر پایمان سبز شد ،مثل این می موند که آن نور می خواهد مارا ببلعد وهمین طور بود با سرعت برق مارا نا پدید کرد .
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.