سه قهرمان افسانه ای:سه قلو های دوزخ : فصل سوم
2
5
1
7
خدا خدا می کردم تا بروند.
دیگر صدای آنها را نمی شنیدم آمدم بیرون و این ور و آن ورم را نگاه کردم کسی نبود بچه ها را صدا زدم و آمدیم بیرون نفس عمیقی کشدم و بیرون دادم تا از استرسم کم شود تا اینکه در صورت اِما و اِمیلی ترس موج می زد،برای یک لحظه صدای نعره اسب را شنیدم خشکم زد همان طور چرخیدم ، ژنرال با سرباز هایش پشت من ظاهر شد.
چطور!!!آنها رفتن چطور اینجا هستن؟! می دونستن اینجا هستیم برای همین فریب مان دادن! لعنتی ها... فریاد زد :(سربازهاآنها را دستگیر کنید!)
فریاد زدم:(فرار کنیدبچه ها!)ولی سرباز ها ما را محاصره کردن آخر ما را به زور گفتن، با خودم در این فکر بودم شاید ما را ببرند به قصرشان در راه چشمم به قصر افتاد، خیلی شبیح زباله دونی بود.
تصویری که از قصر داشتم خراب شد مارا نزد پادشاه بردن مارا به زور وادار به زانو زدن کردن خودش هم تعظیم کردو گفت:(عالیجاب ما دزد هارا دستگیر کردیم!)چی!!!به ما گفت دزد ؟...
جایی که بودیم بزرگ و راه رو باریکی داشت از حرفش بهم برخورد، منظورش دزد های واقعی هست یا ما بدبخت بیچاره ها که از هیچ چیز خبر نداریم! اصلا علاقه ای برای بحث کردن با آن پادشاه نداشتم او به ما تهمت وپولش را می خواست و ما هایی که از هیچ پولی خبر نداریم،ماهم در حال ثابت کردن خود بودیم بجز من که نگاه می کنم حوصله بحث نداشتم راستش چه قدر موهاش زشته اصلا به چشم هاش نمیاد سبز و زرد، بد ترین ترکیب رنگ که توی عمرم دیدم.
حیف اون شنل قرمز وبلند و با زرق و برقش نیست که روی شانه هایش انداخته و روی تخت پادشاهیش نشسته ، افسوس ای کاش برای من بود کفه زمین هم یک موکت بلند به رنگ سبز پهن بود .تا اینکه بلاخره جنگشان تمام شد و مارا به زندان انداختن آخر ما مقصر شدیم .