آهو : کابوس

نویسنده: soltaniabbas238

اونم فقط به یک باشه پسند کرد و من چشمام رو بستم و رفتم تو دل کابوس

********************

دوباره با صدای جیغ مامان چشمام رو باز کردم تنم همش عرق کرده بود نفس نفس میزدم زود یه مسکن برداشتم و خوردم چون میدونستم که الان زود سر درد می‌گیرم بدون از انداختنش تو دهنم و خوابیدم کلا من توی این پنج سال یا نمیخوابم و یا با قرص می‌خوابم



-جیوا...دختر قشنگم!



+مامان!



-احمد احمد کمکم کن.....احمد دارم می‌سوزم



زود از خواب پریدم تنم پره عرق بود لباسام رو درآوردم و رفتم حمام اب داغ رو باز کردم و رفتم زیرش به اینه ی روبه روم نگاه کردم باز هم همون دختر بی روح و سرد یه لحظه دلم برای خودم تنگ شد من همون دختری که از شیطونی هاش هیچکس ارامش نداشت



سرویس حموم و سرویس بهداشتیم همش سفید بود

شیر آب‌ رو بستم و رفتم تو اتاقم از توی کمدم لباسهای کارم رو پوشیدم و چادرم رو گرفتم و یه جفت کفش هم برداشتم اروم اروم رفتم پایین و پیش اقا علی نشستم



-به به سلام به گل دختر خوبم



سعی کردم حداقل یکم مهربون جوابش رو بدم



+سلام عمو علی



-امروز میری سازمان؟



+با اجازتون بله



-فردا هم روز اجرای معموریتِت هست؟



+بله



از خوردن دست کشیدم و گفتم:



-عمو جون دستتون درد نکنه من سیر شدم فعلا



+خدا حافظ گلم جون



وسایلم رو برداشتم و رفتم سوار ماشینم شدم یهو گوشیم

زنگ خورد

نیاز بود کسی که تا الان تونستم باهاش دوست بمونم کسی که مثل این خانواده بدون ترحم نگام می کنه و نگرانم میشه و یکم هم شوکه



+الو جانم



-اووووو به به جیوا خره ی ما هم گفت جانم خدایا من زندم یا مرده که روی مهربون تورو دیدم؟



+مرض میخای خیلی عادی باهات رفتار کنم



-نه به جون تو عادی تو میشه نواحی شمالی



+خب بیخیال چکار داری؟



-سرگرد همه رو صدا کرده باید بریم سالن



+باش الان راه میفتم میام ویلا



-بای هانی



+کوفت و هانی...فعلا



دنده رو عوض کردم و رفتم ویلایی که سرگرد قرار گزاشته توی اونجا من و بچه های معموریت جمع میشیم

*********************

-خب بچه ها شما به همراه سرهنگ احمدی میرید محلی که من میگم جیوا جان و نیاز جان شما باید برید اونجا و درخواست کار بدید و شما ها همه باید موارد امنیتی رو از سازمان و بیرون چک میکنید سوالی نیست



همه باهم گفتن خیر



و من گفتم:



+جز مدارک و فردی که شما میخواین چیز دیگه ای هم هست؟



-خیر.....میتونید برید خونه کسی بیدار نمی‌مونه و همه استراحت کنن فردا ساعت چهار صبح جیوا و نیاز میرن واسه ی امادگی و بقیه هم سیستم هارو چک میکنن و بقیه هم بیرون تیمارستان نگهبانی میدن



-چشم



و من فقط پوزخند زدم،همه بلند شدن و رفتن من رفتم سمت ماشینم



-جیوا خره وایسا!



+بله



-منم باهات میام ماشینم وسط راه خراب شد



+باش بپر بالا



-ایول الحق که جیوا خره ی خودمی



+میخای قبل معموریت بریم شمال؟



-اره اره من هو*س کردم یه سر برم ل*ب اب



+پس کمربندترو بلند که رفتم



*******************

سوم شخص:



-وایییی جیوا اینجاااا معرکس



شروع کرد به خندیدن ولی جیوا فقط نگاش میکرد لبخند خیلی وقت بود که بهش پشت کرده بود اون خیلی سعی میکرد که نیاز رو بخندونه زیرا اون فرشته شبیه مادرش بود این موضوع رو به خانواده ی عبدی گفته بود(منظورش همون علی اقا و فاطمه خانوم بود) اون خودش میدونست که رفتارش خیلی سرد شده و مانند افسرده هاست ولی چه کند که غم دنیا در دلش نشسته و میخندد خیلی وقت است که با گریه لج کرده است برای اینکه دوباره نیاز بخنده بردنش توی یکی از جنگل های شمال

-جیوا



+جونم



-میشه عکس مامانتو ببینم



جیوا فقط نگاهش کرد شاید وقتش بود مامانش رو به نیاز نشون بده....گوشیش رو از جیبش بیرون اورد و رفت توی گالری و پوشه ی پر از عکس رو باز کرد و یه عکس رو پلی کرد و نشون نیاز داد نیاز با تعجب به عکس مادر جیوا نگاه میکرد



خب حقم داشت یه زن زیبا و جوان با چشمان عسلی و موهایی قهوه ای و دماغی عروسکی که واقعا معلوم بود عملی نبود لب هایی صورتی تنها فرقش با خودش رنگ موها و شکل لب هایش بود اما زن خوشحالی تا ته نگاهش رفته بود یکم پایین تر رو نگاه کرد جیوا خیلی بچه بود انگار15 سالش بود باورش نمیشد که جیوا واقعا خندیده



نیاز:



نیم ساعت گذشته که من دارم روی شن ها نقاشی میکشم و جیوا خیلی یخی و بیحس به دریا نگاه می‌کنه اون بی روح بود بعد دیدن عکس بی روح تر هم شد هزار بار خودم رو بابت درخواستم لعنت کردم بعضی وقتا حس میکنم کل سعیش رو می‌کنه که من بخندم خیلی بهم اهمیت میده از وقتی که دیدم مثل یه مادر حواسش بهم هست



جیوا:



+نیاز شب شده باید بریم دیگه



-باش



با شوقی وصف نشدنی که مثل همیشه توی صورتش بود راه افتاد سمت ماشین و رفت عقب خوابید

منم پشت فرمون نشستم و حرکت کردم وقتی رسیدم دم خونشون اروم بغلش کردم و ایفون زدم و بردمش داخل اتاقش و مامان و باباش کلی تشکر کردن





خود را بنویسید

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.