آهو : سوژه خوب شد

نویسنده: soltaniabbas238

من فقط به یه کاری نکردم پسند کردم چون کلاس های رزمی رفتم بلند کردن نیاز واسم خیلی عادی بود اونم که سبک بود دیگه هیچ راه افتادم رفتم خونمون

ماشین رو پارک کردم و رفتم داخل همه خواب بودن بهشون گفتم که هیچوقت منتظرم نباشن شاید امکان داره دیر وقت بیام

اروم رفتم تو اتاقم و دراز کشیدم به همه چی فکر کردم و اخرش هم سر درد گرفتم با یه مسکن و ارام بخش خوابیدم

***************

بوق بوق بوق

از خواب بیدار شدم بعد حمام و پوشیدن لباس اروم اروم رفتم پایین یه نگا به ساعت کردم خاک عالم دو دستی تو فرق سرم من فقط یه ساعت خوابیدم یعنی ساعت دو خوابیدم و الان ساعت سه تا برم به ویلا میشه سه و نیم پس زود حرکت کردم و رفتم سوار ماشین شدم و رفتم



علی اقا:



این دختر رو مثل پریسا ی خودم دوست دارم کاش می‌توانستم از درد و غمش کم کنم ولی هیف که من باید زود بهش کمک میکردم و اون الان خودش رو ساخته فاطمه و پریسا داشتن نگاش میکردن گازش رو گرفت و رفت تا چند روز دیگه همه دلمون برات تنگ میشه پریسا با گریه گفت:

-ب...برمیگرده



+اره گلِ بابا برو تو اتاقت و بخواب



-باش



-علی من نگرانشم



+اشکال نداره خانمم اون دیگه به دست ما سپرده شده دست خدا



جیوا:



به گیریمم نگاه کردم هیچ فرقی نکردم فقط رو چشمام لنز سیاه زده بودن و موهام رو سیاه کرده بودن



به نیاز نگاه کردم گریم اون بیشتر بود چشای خاکستری و موهای حنایی و دماغی که بر اثر گریم به مایحای عملی رفته بود و لبای بزرگ بنده خدا لباش به اون کوچیکی



-چیه چرا اونطور نگام میکنی؟خیلیم خوب شدم



+هیچی حالا بیا منو بزن....ولی از حق نگذریم خیلی جیگر شدی



-واقعا....ما اینیم دیگه بایه نقاشی میشم جیگر ولی توهم جذاب شدی



+هوی بیشور جذاب که بودم



-سرهنگ احمدی و سروان رشید پور لطفاً برید دمِ در کارتو دارم



منو نیاز گفتیم باشه



رفتیم دمِ در سرگرد بود بهمون دوتا شناسنامه و کارت ملی داد و یه برگه که توشون نوشته بود



نگاهشون کردیم مال من نوشته بود

آتان نجفی متولد سال .....13 مجرد خلاصه یه مشخصات مزخرف و الکی



مال نیاز نوشته بود

ماهان نجفی متولد سال......13 مجرد و چیز های دیگه



+ببخشید سرگرد ما با این مشخصات انگار دوقلوییم



-بله درستِ



*********************



-خب نام پدر



+الکس



-نام مادر



+لیانا



-نام خواهر دوقلو



+ماهان



-اصلا شکل هم نیستید



+همه میگن من به پدرم رفتم و ماهان هم به مادرم



-اهان....خب به نظر من شما دوتا فرد های خوبی هستید میتونید اینجا کار کنید ولی باید چند تا لیست رو پر کنید



منو ماهان گفتیم باشه



لیست هارو پر کردیم و اخر سر امضاء کردیم و از الان به بعد منو ماهان شدیم کارمند دیوونه خونه مسقرس نه خدایا من توی این پنج سال کار و معموریت رفتن اصلا توی دیوونه خونه کار نکرده بودم(البته ببخشید دوستان گل ما باید قدر همچین ادمایی رو که توی همچین محل هایی کار می‌کنند رو بدونیم)



-آتان جان از این به بعد تو باید حواستون به این بیمار باشه



-ماهان جان شما هم باید به این یکی بیمار حواستون باشه دنبالم بیاید لطفاً



مشخصات بیمار رو داد به من



نام:آرتین

سن:21

وضعیت:........

شماره اتاق:210

فکر مشغول بود که چرا وضعیتش رو ننوشته بود رفتم تو اتاق یه نگاه کردم دیدم خالیه اولش تعجب کردم و ترسیدم یهو پریدم وسط اتاق که..........

یه پسر خیلی جذاب دیدم که خیلی معصوم نشسته بود پایین تخت رفتم جلو پاس نشستم گفتم:



+اهم اهم خب به نام خدا من ج...یعنی اتان پرستار جدیدت هستم و تو....

کرم داشتم خودم میدونستم اسمش ارتینه



......-



نشستم بیمار رو دیدم وضعیتش وخیم بود یارو نمی‌توانست حرف بزنه مثل خر هم نگاه میکرد پس یعنی هم لاله و هم حافظش خالیه



تق تق

زود پریدم خیلی بی روح در رو باز کردم



-سلام خانم نجفی



+سلام



-دارو های بیمار رو اوردم



+بدش به من



-ن....نه خودش بهش میدم



+این چه کاریه من پرستارشم



-باش بفرما



سرگرد بهم گرفته بود که داروهای اینجا توی روان بیمار ها نقض ایجاد میکنه دارو رو برداشتم و گذاشتم توی جیبم به این پسره هم یکم ارام بخشی زدم بهش و خوابید رفتم توی اتاقم و یه قرص برداشتم و خوردم و خوابیدم



********************



اروم آروم در اتاق این رئیس مزخرف رو باز کردم و رفتم داخل اتاقش چند تا وسیله جمع کردم و با خودم بردم

حال ارتین خوبه حداقل مثل بز نگاه نمیکنه زنگ زدم به سرگرد

خیلی محکم گفتم

+سلام سرگرد من چند تا وسایل مشکوک از اتاق دنیل اوردم



-باشه بدش به بچه های سازمان



بعد از انجام کار ها رفتم پیش ارتین در زدم و وارد شدم



+به به سلام بر ارتین جان



-کوفت میخواستم بخوابم



ها دوتا شاخ در اوردم با تعجب کل اتاق رو گشتم بر گشتم رو به ارتین و پرسیدم:



+تو هم شنیدی؟



-چی رو



مطمئن شدم حالش خوب شده یه نگاه سرد و بی‌روح انداختم بهش





دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.