عنوان

وقتی من مردم : عنوان

نویسنده: ir_ru1979

مردم. در حالیکه وسط تخت خواب دراز کشیده بودم ، مادرم، همسرم و خواهرم پایین تخت نشسته بودند و گریه می کردند. اونا من نمی دیدند. اما من کاملا اونها و افکارشون را حس می کردم. مادرم توی اعماق ذهنش در حالیکه هق هق گریه می کرد، مناسبتها و ایام هفته و اوقات شرعی را مرور می کرد تا بتونه به خودش و دیگران بقبولونه که پسرش آمرزیده شده چون توی این تاریخ یا توی این لحظه یا در این مکان ویا در حین انجام فلان کار خداپسندانه مرده.اما من حالا می دونم که هیچ فرقی نمی کنه که من توی دست شویی می مردم یا حین نماز خوندن، یا موقع اذان می مردم یا وسط روز، پنچشنبه می مردم یا دوشنبه. همه اینها به اون لخته کوچک خونی بستگی داشت که کی می رسید به مغزم.همسرم با وجدانش کش مکش داشت. خودش ملامت می کرد که چرا دیشب با من بحث کرده، یا چرا فلان وقت این حرف زده، یا اینکه چرا سفر هفته پیش را با حرفاش برای هردوتامون تلخ کرده. اون نمی دونه که من اصلا این مسایل یادم نیست.اینقدر این افکار برام گنگ و نامفهوم و کوچک شدند که اصلا نمی تونم بهشون فکر کنم. خواهرم اشکاش پاک می کنه. داره گذشته را مرور می کنه. بچگیهامون. بازیهایی که کردیم. قهر و آشتیامون.فکرش پرواز میکنه از گذشته به حال. حالا چی میشه؟ مراسم باید آبرومند باشه. زن و بچه برادرم چی میشن؟ پسرم هم داره ازگوشه در داخل را نگاه می کنه. از مرده می ترسه. حتی اگه باباش باشه.همیشه به مردن فکر می کردم.گاهی خودم جای جسدم میزاشتم. تصویری که می دیدم کشوی میز دراور اتاق خوابم بود، همونجا که مردم. چقدر سرد و بی روح و عذاب آور بود.آدم از مردن خسته میشه. گاهی هم خودم را جای روح خارج شده از بدنم می دیدم که چقدر سبک، چقدر آرام، بدون محدودیت از هر طرف تا بینهایت توان حرکت داشتم. به هر حال من مردم و الان تجربه ای را دارم که همه اونهایی که مردند دارند،ولی فرصت بازگوکردنش نداشتند. اوه، از جسدم فراموش کردم. از اتاق بردنش و الان توی آمبولانس دارند به سردخونه منتقلش می کنند. جالبه، هیچ حسی بهش ندارم، مثل ناخنهایی که هفته پیش گرفتم.
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.