عشقی در چنگ غرور : پارت ۸

نویسنده: sanyamalay70

هوا تاریک شده بود.ولی باید برای خرید دفتر طراحی به بازار می رفتم،فردا کلاسش را داشتم، و دفترم هم تمام شده بود.
لباس های گرمم را پوشیدم،و بیرون رفتم.
پس فردا مسابقه کاراته داشتم.کلی برایش تمرین کردم.یک ماه است،مدام در حال تمرین هستم،آن هم به طور خیلی جدی.
و همانطور یک ماه هم است که آن پسر،آراد را ندیده ام.انگار فقط برای چند روز آمد،و اعصابم را داغون کرد و رفت.
اما همان بهتر،که دیگر ندید مش و دست از سرم برداشت.
بدبختانه زمستان داشت تمام می شد،ماه اخر فصل مورد علاقه ام بود.بهار و شکوفه هایش را دوست دارم،اما خب زمستان چیز دیگری ست.
داخل نوشت افزار شدم.پسر جوانی بود.
والبته بسیار هیز،تا وارد شدم چنان بهم چشم دوخت،که دوست داشتم چشماشو از حدقه خارج کنم.
با صدایی که سعی در کلفتیش داشتم گفتم:دفتر طراحی می خواستم.
با چاپلوسی سه مدل آورد:هرنوع که دوست داشته باشید بردارید.
سرمو چرخاندم و با کلافگی یکی را برداشتم.
فروشنده:چه سلیقه خوبی
عصبی شدم.اتفاقا بد ترین آنها را برداشتم.
فروشنده:شما به کی رفتی انقد خوشکلی؟
نخواستم بیشتر اونجا بمونم سریع گفتم:پولش چقدره؟
فروشنده با خنده گفت:پول نمی خواد، 
همین جوری ببر.
با عصبانیت کنترل شده گفتم:ممنون،بگید چقدره؟
پولو حساب کردم و سریع دفترو برداشتم.
تا خواستم برم بیرون،دستمو کشید.
با عصبانیت به دستم چشم دوختم.
داد زد:هی دستمو ول کن.
خواست منو به خودش نزدیک کنه.
ولی نمی دونست من اونقدراهم ظریف نیستم.
یه لگد محکم به پاش وارد کردم،که باعث شد دستمو ول کنه،و پاشو بچسپه.
با داد گفتم:آبروتو می برم کثافت عوضی
پاشو ول کرد با عصبانیت گفت:حالا که این طوره بدتر سرت میارم.
کمرمو سفت گرفت.جیغ می زدم،ولی انگار کسی صدامو نمی شنید.
داشتم بالا می آوردم،ولی محکم بودم.
ضربه محکمی با پام زدم تو جای حساسش،بر
افتاد.
خودم افتادم روش،دلم خنک نمی شد با یک ضربه.
به صورتش مشت می زدم،و به شکمش لگد.
:بی شرف عوضی،حیوان،فکر می کنی از اون دختر ضعیفام.
کل صورتش خون بود.اصلا نمیتونست دستو پا بزنه.
اخرین لگدو به پهلوش زدم.
کتابمو برداشتم و از مغازه بیرون رفتم.
:عوضی،می خواد به من نزدیک شه،آخه تو کی هستی لعنتی.
ذهنمو آزاد کردم،دلم نمی خواست بهش فکر کنم.حق پسرای عوضی بیشتر از ایناست.
بی هوا دلم خواست از کوچه اصلی بپیچم تو یه کوچه تنگ،خیلی کوچه تنگی بود.البته کوچه نبود،فقط یه فاصله کوچک میان ساختمان های بلند بود،که تو اون تاریکی شب،فقط یه نور ملایم داشت.
انگار نیرویی وادارم می کرد از اونجا برم.
وسطای کوچه بودم،و همینجوری راه می رفتم.
با خودم گفتم:اگه دختر دیگه ای جای من  بود،با این اتفاقی که براش افتاد،گریه و زاری می کرد.
با فکرم پوزخندی زدم.واسه همین اخلاقامه که بابام بهم اجازه می ده هر وقت دلم خواست برم بیرون.آخه یک دفعه جلوی بابام یه پسر که مزاحم ملیسا شده بود رو کتک زدم.
تو همین فکرا بودم که یهو یکی با قدرت بهم برخورد کرد.
چشمامو که باز کردم....


 خود را بنویسید
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.