عشقی در چنگ غرور : پارت ۱۷

نویسنده: sanyamalay70

{سه سال بعد} 
بعدد از این که،کلی مامان بابا رو بغل کرده بودم،و به نصیحت هایشان گوش داده بودم.
به سمت خواهرم رفتم.
شاید برای مدت های کوتاهی،از پدر و مادرم دور بودم،اما هیچ وقت،حتی برای یک شبانه روز هم، از ملیسا دور نبودم.
با گریه بغلش کردم.
قبلا محکم تر بودم.آنقدر زود،که گریه ام
نمی گرفت.
ملیسا دستی به موهایم کشید:مواظب خودت باش
مرا از آغوشش جدا کرد،با دیدن گریه ام با تعجب گفت:إ عشق من داره گریه می کنه،خجالت داره ها.
با صدای بغض آلود گفتم:دلم واست تنگ می‌شه.
دوباره همدیگر را بغل کردیم.
سوار ماشین 206 ام شدم.که پارسال خریده بودمش.
راه افتادم،به سمت یک شهر جدید.
باز به آن روز برگشتم.همان روز که دلم له شد.
آن روز را تا شب دیر وقت به خانه برنگشته بودم.پدر و مادرم و ملیسا،بیشتر از پنجاه بار زنگ زده بودند.فردایش در جشن تولدم حاضر نشدم.و از خانه رفتم.بماند که چقدر از دستم عصابی شدند.تولد هیفده سالگی ام به یاد ماندنی شده بود.
سال نو آن سال هم همان طور.
دو روز بعد از تولدم همه چیز را به مهسا گفتم،و او فقط دست های پر مهرش را،نوازش گونه بر موهایم کشید.بدون هیچ حرف،یا نصیحتی
بی خیال آن روز های پر درد شدم.دستم را به سمت دستگاه پخش بردم.


وابستتم! وابستگی هامو ندیدی…

دلبستتم! دلبستگی هامو ندیدی…

حالم بَده، روزام تعریفــی نداره…

چشمای من، هر شب دلش می خواد بباره

برگرد، تا یک عمر آرامش بگیرم…

من جز تو، سمتِ هیچ آغوشی نمیرم…

چطور میشه، لحظه ای یادت نباشم؟

دنیام تویی… فقط می خوام مالِ تـو باشم

وابستتم! وابستگی هامو ندیدی…

دلبستتم! دلبستگی هامو ندیدی…

حالم بَده، روزام تعریفی نـداره…

چشمای من، هر شب دلش می خواد بباره


نه حسّی بود، نه دوسم داشت…

شرح حالوُ…

چشاش حتی نمی دیدن، این وضع و حالوُ!

گذشت از احساساتِ قلبم، بی خیالوُ…

ولی با این همه بازم، می خوام اون نگاهُ!

برگرد، تا یک عمر آرامش بگیرم…

من جز تو، سمتِ هیچ آغوشی نمیرم…

چطور میشه، لحظه ای یادت نباشم؟

دنیام تویی… فقط می خوام مالِ تـو باشم…

وابستتم! وابستگی هامو ندیدی…

دلبستتم! دلبستگی هامو ندیدی…

حالم بَده، روزام تعریفی نـداره…

چشمای من، هر شب دلش می خواد بباره

وابستتم! وابستگی هامو ندیدی…

دلبستتم! دلبستگی هامو ندیدی…

حالم بَده، روزام تعریفی نـداره…

چشمای من، هر شب دلش می خواد بباره

«علی صدیقی:وابستگی»

اشک های مزاحمم را پاک کردم.
تو کنکور با بهترین رتبه قبول شده بودم.
ولی تو شهر خودمون نه.
با دو تا دختر عمو،‌که نمی شناسمشون،و باباشون با بابای من دوست هستند.
یک خونه گرفتیم.
این جوری خیلی خوب می شه،از شهر پر از خاطره خودم دور می شدم و نفس آسوده ای
می کشیدم.دیگر آن پسر عوضی برایم اهمیت نداشت.
ملیسا سال دوم دانشگاه را سپری می کرد و در شهر خودمان.
وارد شهر شدم.
طبق آدرسی که داشتم،به سمت آپارتمان جدید راه افتادم.
آن دو دختر دیروز به این جا آمده بودند.
ماشینم را پارک کردم.و رو له روی خانه آپارتمانی ده طبقه ایستادم.
دو تا دختر از دور برایم دست تکان می دادند.   
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.