عشقی در چنگ غرور : پارت ۲۲

نویسنده: sanyamalay70

«مهسا»
با صدای آلارم گوشی از جایم بلند شدم.
دست و صورتم را شستم،و مانتو کالباسی ام را برداشتم مدلش باز بود.یک زیر سفید،و کفش سفید هم،پوشیدم.شلوار و شال مشکی پوشیدم.
در دانشگاه،فرقی نمی کند،مقنعه داشته باشی،یا شال.
برق لبی زدم،و کمی ریمل هم به مژه های بلندم زدم.
از اتاق بیرون رفتم.
دخترا بیدار نشده بودند.
بیدارشان کردم.
بعد از خوردن صبحانه،راه دانشگاه را در پیش گرفتیم.
من و نسیم کلاسمان با هم بود.
نسیم روی صندلی جلو نشست.
:نسیم جان بیا بریم عقب بشینیم.
نسیم سری تکان داد:تا وقتی صندلی جلو هست،چرا عقب بشینیم؟
کلافه سری تکان دادم.
اگر جلو می نشستیم آراد مرا می دید.
:باشه تو این جا بشین من عقب می شینم.
نسیم با تعجب گفتم:وا چرا؟
:راحت ترم.
سری تکان داد.از کنارش رد شدم.
روی عقب ترین صندلی ممکن نشستم.
حداقل یک کلاسش با من نباشد،مگه چی میشه.
وارد کلاس شد،و در کمال تعجب کنار نسیم نشست.
بعد از اتمام کلاس،آراد سریع بیرون رفت.
من هم وسایلم را جمع کردم.
امروز فقط همان کلاس را داشتم.
نسیم با ذوق کنارم آمد:وایی اون پسره رو دیدی؟چقد خوشکل بود.اصلا حواسم به درس نبود،به خاطر اون.
با تردید گفتم:کی رو میگی؟
نسیم با ذوق گفت:همونی که کنارم نشسته بود.وایی عاشقش شدم.
نمی دونم این پسره چی داره که،همه عاشقش می شن.
سری از تاسف برای نسیم تکان دادم.
:بنظرم زیاد بهش نزدیک نشو.
نسیم ابرویی بالا داد:چرا؟
کلافه گفتم:چون به درد نمی خوره.
نگاه غضب ناکی نثارم کرد:تو از کجا می دونی؟مگه می شناسیش؟
دست پاچه شدم.
:آره،یعنی نه من از کجا باید بشناسمش.فقط حس خوبی بهش ندارم.
نسیم وسایلش را جمع کرد:برو بابا،من هر جور شده باید باهاش دوست بشم.
دلم نمی خواست،بلایی که سر من آمد،سر نسیم هم بیاید.
داشت از در کلاس خارج می شد،دستش را گرفتم.
:نسیم،خواهش می کنم.من حتما یه چیزی
می دونم،که میگم.
نسیم بی حوصله گفت:چی میدونی؟
نه انگار آدم نمی شد.
کیفم را،روی شونم جابه جا کردم؛و از کلاس خارج شدم.
نسیم دنبالم آمد:صبر کن،یک لحظه وای سا.
به طرفش برگشتم.
نسیم:نکنه تو دوسش داری،که نمی خوایی من بهش نزدیک بشم؟
جا خوردم با حالت عصبی گفتم:چی داری
میگی؟من چرا باید ازش خوشم بیاد؟
پوزخندی زد و بدون گفتن حرفی از کنارم رد شد.
پا تند کردم تا بهش برسم.
اما در میان انبوه جمعیت گمش کردم.
حرفش برایم کمی سنگین بود.
به چه حقی این جوری گفت.
همانطور که می دویدم،با قدرت به چیز سفتی برخورد کردم.و همان لحظه دست هایی دور کمرم حلقه شد،و از افتادنم جلوگیری کرد. 
سرم را بالا آوردم.
چه عضله هایی داشت.سرم را بلند تر کردم.
قدم تا گودی گردنش می رسید.
با دیدن صورتش جا خوردم.
او هم مثل من بود.
سریع دست هایش را،از دور کمرم برداشت.
من هم از آغوشش جدا شدم،و خودم را جمع کردم.
زیر لب زمزمه کرد:مهسا
چجوری بعد از سه سال من و شناخت؟
:آراد
چنگی به موهایش زد:سلام
نفس عمیقی کشیدم:سلام
با دست پا چگی گفت:تو..چیزه..تو...اینجا؟
پلک هایم را روی هم فشار دادم:بله من اینجا
بعد بدون این که اجازه صحبت بهش بدم،سریع از کنارش رد شدم.
تمام توانم را در پاهایم جمع کردم،و به سمت بیرون رفتم.
به حیاط که رسیدم،به دیوار تکیه دادم.
دستم را روی قلب بی قرارم گذاشتم.با تمام توان در حال تپیدن بود.
لعنت بهت،که بعد از این همه سال هنوز قلبم برات می تپه،لعنتی.
بدبخت شدم،دیگه من و دید.حالا دیگه می شم سوژه خنده ش.
نفس عصبی کشیدم.چشمم به نسیم افتاد.
به سمتش رفتم.خودم را جمع و جور کردم.
:نسیم،ببین حرفی که زدی درست نبود.من این حرف رو به خاطر خودتت زدم.
عصبی نگاهم کرد:می خواستی نگی.
آنیسا از آن طرف آمد:چی شده؟
رو کرد سمت نسیم:تو چرا پکری؟
:من کلاس ندارم می رم خونه
آنیسا:منم کلاس ندارم،وایسا با هم بریم.
رو کرد سمت نسیم:تو کلاس داری؟
نسیم با حالت عصبی گفت:آره؟الانم شروع
می شه.
با آنیسا راه افتادیم سمت ماشین من.

<آراد>
اون نباید من و می دید،من چرا گرفتمش.
لعنتی.
بر روی یکی از صندلی ها نشستم.
چنگی به موهایم زدم.اون دختر نباید من و
می دید.
دختر چشم قهوه ای که دیروز کنارم نشسته بود،باز هم به سمتم آمد.
انگار صندلی دیگه ای نبود.
عصبی تر شدم.دیگه حتی دوست ندارم،هیچ دختری رو ببینم.این جا دختر ها بیخیال نیستن.قدیم پسرا مزاحم دخترا می شدند،الان بر عکس شده.
صدایش بلند شد:سلام من نسیم هستم.
کلافه گفتم:سلام
با لبخند گفت:نمی خوایی اسم تو بگی؟
عصبی گفتم:آراد
با خونسردی گفت:چه اسم قشنگی!
دیگه داشت بیش از حد رو اعصابم می رفت.
کتابم رو برداشتم،و روی صندلی دیگری نشستم.
عصبی نگاه گذرایی بهش انداختم.با تعجب نگاهم می کرد.
با ورود استاد،خودم را جمع کردم،و سعی کردم تمام حواسم را به درس بدهم.اما مگر خیال مهسا رهایم می کرد.
 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.