عشقی در چنگ غرور : پارت ۲۶

نویسنده: sanyamalay70

آراد:من سه سال پیش،فقط به فکر خوشی بودم.باور کن من دوست داشتم.دوستام همش بهم می گفتند،نمی تونم از پس یک دختر بر بیام.می دونم اشتباه کردم،ولی باور کن،از آن روز نحس به بعد،دیگه از ته دل نخندیدم.فقط غصه خوردم.من دوست داشتم...
نفس عمیقی کشید،به چشم هایم خیره شد:هنوزم دارم.
اشک افتاده برگونه ام را،نامحسوس پاک کردم.
با بغض مردانه ای گفت:من پشیمونم.
پوزخندی زدم:فکر می کنی عشق بچه بازیه؟
دستی به صورتش کشید:می دونم دلت رو شکستم،ولی جبران می کنم.
نمی خواستم باز هم گولش را بخورم.
پلک هایم را،روی هم فشار دادم:یا در و باز کن،یا من و برسون.
با عصبانیت کنترل شده گفت:لعنتی،میگم دوست دارم،می فهمی؟
متقابلا گفتم:نمی فهمم،برای تو دوست دارم گفتن راحته.من نمی فهمم.
مشتی به شیشه زد.
ماشینش را روشن کرد،و راه افتاد.
پایش را روی گاز فشار داد.
سرعتش هر لحظه بالا تر می رفت.
با ترس گفتم:آروم تر.تصادف می کنیم.
در حالی که دنده عوض می کرد،و پایش را بیشتر روی گاز فشار میداد،عصبی گفت:امشب یا بهم می رسیم،یا می میریم.
چنان جدی این را گفت،که ضربان قلبم بالا رفت.
وحشت سرا پایم را گرفته بود.انگار دیوانه شده بود.
:آراد لطفا،من می ترسم.
نگاه گذرایی بهم انداخت:بگو دوستم داری.
می دونم دوستم داری،پس بگو.
به گریه افتاده بودم.
ولی نمی خواستم پیشش برگردم.
دوستش داشتم،خیلی بیشتر از خودم.اما آدم ها عوض نمی شند.
با صدای بلندی،بر خلاف میلم داد زدم:دوست ندارم.
پایش را محکم روی ترمز گذاشت.
هردو محکم به جلو پرت شدیم.
ضربان قلبم بالا رفته بود.بی صدا گریه می کردم.
نه بخاطر ترسی که پشت سر گذاشتم،بلکه بخاطر حرفی که،بر خلاف میلم زدم.
اما غرورم مهمتر از این بود.
به سکسکه افتادم.هر وقت می ترسیدم،سکسه ام می گرفت.
به آراد نگاه کردم.سرش را روی فرمان گذاشته بود.
به اطراف نگاه کردم.از شهر خارج شده بودیم.همه جا تاریک مطلق بود.فقط جلویمان را،نور چراغ ماشین،روشن کرده بود.
سکسکه ام روی اعصابم بود.
دلم می سوخت.انگار درون آتش بود.
جوشش اشک هایم،کنترل نمی شد.
سرش را بی حال بلند کرد.نگاهی بهم انداخت.
با دیدن چشم های قرمزش،ماتم برد.
همانطور که سرش روی فرمان بود،به من نگاه می کرد.
با چشم های اشکی ام،نگاهش می کردم.
چنان خیره هم بودیم،که انگار زمانی وجود نداشت.سکسکه ام بند آمده بود.
دوست داشتم دست هایم را در موهایش ببرم،و نوازشش کنم.موهای مشکی و پر مویش را.
با آهی که کشید،به خودم آمدم.
پوزخندی زد،و سرش را از روی فرمان بلند کرد.
اشک هایم را پاک کردم.سر و وضعم را درست کردم.
با لحن آرومی گفتم:لطفا من و برگردون.
بی حرف ماشینش را روشن کرد،و دور زد.
چونم از شدت گریه،می لرزید.
سرم را به شیشه تکیه دادم.اشک هایم می ریخت.
چشم هایم را بستم.
با حس رسیدن به شهر،چشم هایم را باز
کردم.دستمال سفیدی جلویم گرفته شده بود.
نگاهی بهش انداختم.بدون نگاه کردن به من،دستمال را گرفته بود.آرام دستمال سفید رنگ را گرفتم.
اشک هایم را پاک کردم.
کنار آپارتمانمان توقف کرد.
خواستم پیاده شوم،که با حرفش،به سمتش برگشتم.
آراد:فردا لازم نیست بیایی.
جدی گفتم:میام.نه بخاطر تو،بخاطر آریان.
پوزخندی زد:گفتم لازم نیست بیایی.
از ماشین خارج شدم،و قبل بستن در،با لحن جدی و عصبی گفتم:میام
در و بستم.راه افتاد.
به سمت واحد خودمون راه افتادم.نگاهی به ساعت مچی ام انداختم.
12:24شده بود.خیلی دیر شده بود.
من به آنیسا گفته بودم،برای شام بر می گردم.
معده ام از شدت گرسنگی می سوخت.اما سوزش قلبم،درد بیشتری داشت.
خیلی آرام،در را با کلید باز کردم.لامپ آشپزخانه را،روشن کردم.
خوشبختانه در یخچال،برایم غذا گذاشته بودند.
بعد از خوردن غذایم،به اتاقم رفتم.
لباس هایم را عوض کردم.روی تخت دراز کشیدم.
آراد عوض نشده،من می دونم.سه سال پیش هم،به راحتی گفت دوست دارم.
دستمال سفید رنگ رو جلوی چشم هام گرفتم.به خودم فشارش دادم.اشک هایم جاری شد.
چراغ را،خاموش کردم.و با چشم های پر اشکم،به خواب رفتم.
با سر درد بدی،از خواب بیدار شدم.با یاد آوری دیشب،قطرات اشکم،بدون کنترل به پایین ریخت.زانو هایم را،در شکمم جمع کردم.چشم های قرمزش،جلوی چشم هایم ظاهر شد.دوستت دارم گفتنش،در گوشم پیچید.
آه عمیقی کشیدم.از جایم بلند شدم.بعد از عوض کردن لباس هایم،از اتاق بیرون رفتم.
آنیسا و نسیم،در حال خوردن صبحانه بودند.
بلند صبح بخیری گفتم،و سر میز نشستم.آنیسا برایم چایی ریخت.
نسیم با نگاه بدی،نگاهم کرد.خیلی وقت بود،با من حرفی نمی زد.سر قضیه آراد،همیشه بهم طعنه می زد.خیلی برایم عجیب بود.آراد پسش زده بود.آراد پسری نبود،دختری به زیبایی نسیم را پس بزند.
فکر آراد،دقیقا مثل سه سال پیش،اجازه غذا خوردن بهم نمی داد.از جایم بلند شدم.
رو کردم به سمت آنیسا:آنی امروز من تنها با ماشین خودم می رم.بعد از دانشگاه،کار دارم.
آنیسا هم بلند شد:دیشب هم دیرآمدی.مشکلی پیش آمده؟
سرم را به طرفین تکان دادم:نه چیزی نیست.
آنیسا دیگر چیزی نگفت.
همین که خواستم از آشپزخانه خارج شوم،با صدای عصبی نسیم،برگشتم.
دست هایش را به کمر زد:مگه ما خدمت کارتیم،ظرف خودت هم جمع نمی کنی؟
آنیسا عصبی رو بهش گفت:چی میگی؟من جمع می کنم.
با لبخندی رو به آنیسا گفتم:نه عزیزم،مشکلی نیست،حق داره.
نسیم پوزخندی زد،و از آشپزخانه خارج شد.
ظرفم رو برداشتم.آنیسا دستم رو
گرفت:نمی دونم چش شده.من جمع می کنم.
لبخندی زدم:اشکالی نداره.راست میگه خوب.
با هم سفره را جمع کردیم.به سمت دانشگاه راه افتادم.
کلاس آخر بودم.آراد میز کناری ام نشسته بود.حتی یک بار هم سرش را به سمتم نچرخاند.
من که می دانم،باز هم حرف هایش دروغ بود.
با بیرون رفتن استاد،من هم وسایلم را جمع کردم.به سمت ماشینم راه افتادم.ماشین آراد،کمی از ماشین من،دور تر بود.نگاهم به خودش افتاد.نگاه گذرایی بهم انداخت،و سوار ماشینش شد.
من هم سوار شدم،و به سمت خانه آن خواهر و برادر کوچک،راه افتادم.
دم در خانه اشان،توقف کردم.از ماشین پیاده شدم.آراد هم پشت سر من،ماشینش را نگه داشت.
قبل از باز کردن در حیاط،به سمتش برگشتم.نگاه غمگینی بهش انداختم.در حیاط را باز کردم.آریان که در حیاط بود،با دیدن من،با ذوق به سمتم آمد.با محبت،کنارش زانو زدم.لپش را کشیدم.
:سلام کوچولو،حالت خوبه؟
با قهر بچه گونه ای گفت:من کوچولو نیستم.
لپش رو بوسیدم.از بس که شیرین بود:ببخشید،من و می بخشی؟
خندید:معلومه
تا حالا پیش اون دختر کوچولو نرفتم.
نگاهی بهش انداختم.تو بغل آراد بود.انگار از دختر بچه ها،بیشتر خوشش میاد.
آراد با دیدن نگاه من،انگار متوجه شد.دخترک رو،روی زمین گذاشت.به سمتش رفتم.
با لبخند گفتم:اسمت چیه پرنسس کوچولو؟
با ذوق گفت:من پرنسسم؟
لپش رو بوسیدم:معلومه که هستی.حالا بگو اسمت چیه؟
آراد سرد گفت:اوین
عصبی نگاه گذرایی بهش انداختم.
لبخند کوچیکی به دخترک زدم:خیلی خوب اوین خانوم،دیگه بریم.
با ذوق بچه گونش گفت:من با عمو آراد میرم.
آروین اومد سمت من:منم با خاله میرم.
لبخند دیگری تحویلش دادم.آراد نگاهی بهم انداخت.انگار واسه حرف زدنش،پول
می گرفت.
با لحن سردی گفت:دنبالم بیا،من شرکت و بلدم.
سوار ماشین شدیم.چقد از لحنش بدم اومد.
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.