عشقی در چنگ غرور : پارت ۲۹

نویسنده: sanyamalay70

بعد از این که آروین دوش گرفت،برای خوردن شام،به آشپزخونه رفتیم.نسیم و آنیسا داشتند میز رو می چیدند.رفتم جلو که کمک کنم.
نسیم با دیدن آروین،پوزخندی زد:هه،خدا میدونه از کی حامله شده،الکی داستان می سازه.من که می دونم چه دختریه.
دست هام رو،از شدت عصبانیت،مشت کردم.حق نداشت به نجابت من توهین کنه.آنیسا با حرس گفت:بس کن نسیم.
با دندون های جفت شده،غریدم:ببین نسیم،هنوز نمی دونم مشکلت با من دقیقا چیه؟هر چی دوست داری بهم بگو،ولی اگه یک بار دیگه،فقط یک بار دیگه،بخوایی نجابتم رو زیر سئوال ببری،دیگه در مقابلت سکوت نمی کنم.
وقتی خشم حاضر در چشم هام رو دید،بی سر و صدا،از کنارمون رد شد.
آنسیا عصبی سرش رو،داخل دست هاش،قاب کرد.
نگاهم به سمت آروین سوق داده شد.
لبخندی زدم:چرا انقد ساکتی؟
با معصومیت گفت:اگه اون خانومه،دوست نداره این جا باشم،من میرم.
کنارش زانو زدم.هنوز در تعجب این همه درک و فهمش بودم.آخه مگه چقدر سن داشت؟
لپش رو بوسیدم:این چه حرفیه عزیزم؟اون خانوم اگه دوست نداره تو این جا باشی،می تونه بره.
آنیسا از رو صندلی بلند شد،و مثل من جلوی آروین زانو زد:تو چقد شیرینی،کاری به اون خانوم نداشته باش.بیا با هم شام بخوریم،بعدش سه تایی یه کیک خوشمزه می پزیم.
آروین با ذوق،بالا پایین می پرید.
شام رو خوردیم.با کمک آنیسا،سفره رو جمع کردیم.
آنیسا وسایل پخت کیک رو،روی میز گذاشت.
آروین ساکت توی فکر فرو رفته بود.
آنیسا:این بچه چرا همش میره تو فکر؟
سری تکان دادم.
به سمت آروین رفتم:مگه نگفتم پسر من باید شیطون بلا باشه،چرا باز ساکت نشستی؟
با معصومیت گفت:اگه یه درخواستی بکنم،قبول می کنی؟
بوسی روی پیشانیش کاشتم:مگه میشه قبول نکنم،تو فقط درخواست کن.
خیلی ناز خندید:می دونی؟اوین عاشق کیکه،
می شه به عمو آراد بگی،اوین رو بیاره تا اونم از کیک بخوره.
نفس عمیقی کشیدم.دلم نمی اومد،دلش رو بشکونم.
:باشه بهش میگم،ولی ببینیم خاله آنیسا قبول
می کنه؟
آنیسا که شاهد گفت و گوی ما بود،با مهربونی گفت:آره عزیزم من چرا قبول نکنم،آراد هم کلاسی مونه دیگه،مشکلی نیست،برای این که این کوچولو یکم حالش بهتر بشه،بگو بیاد.
به سمت گوشیم رفتم.هنوز آیدی تلگرامش رو داشتم.بعد از این همه سال،حذفش نکرده بودم.
رو پروفایلش زدم.از شانس خوبم،شماره ش افتاده بود.هیچ وقت تصور نمی کردم،خودم بهش زنگ بزنم.ولی فقط بخاطر آروین این کار رو می کردم.دست هام بی اراده می لرزید.
شماره ش رو،با دست های لرزانم گرفتم.
گوشی رو به گوشم نزدیک کردم.بعد از چند بوق،صداش تو گوشم پیچید.
آراد:الو...
با صدای لرزونی گفتم:الو سلام
با صدایی آمیخته به شک و تعجب گفت:مهسا؟
چجوری من و شناخت؟
به سختی لب زدم:آ...آروین...چیزه ما...
گوشی رو از خودم دور کردم.مشت عصبی به صندلی زدم.چرا نمی شد،راحت حرف بزنم؟
نفس عمیقی کشیدم.دوباره گوشی رو به گوشم نزدیک کردم.
تند و سریع گفتم:ما می خواییم کیک بپزیم آروین گفت که اوین کیک دوست داره،ازم خواست به تو زنگ بزنم تا اوین رو بیاری بعد خودت برگردی خونه.
آخیشی گفتم.آروین با صدای بلندی گفت:نه..عمو هم بیاد دیگه،بگو عمو هم بیاد.
آراد با لبخند حاضر در صدایش گفت:باشه مهسا جان،من و اوین با هم میاییم.مرسی برای دعوتت.
با عصبانیت گفتم:می گم تو حق نداری....
صدای بوق های ممتد،نشان از قطع شدن تلفن می داد.
تلفن رو عصبی روی مبل انداختم.
از گستاخیش عصبی شده بودم.من نگفتم اون بیاد.اونقدری عصبی بودم،که حوصله نداشتم،باهاشون تو پخت کیک،همکاری کنم. نسیم هم از وقتی فهمیده آراد میاد،رفته تو اتاقش،داره آرایش می کنه.خیلی دختر بی عقلیه.واقعا دختر ها چرا انقد ساده هستند؟
با صدای زنگ در،از افکارم خارج شدم.
می دونستم خودشه،برای همین دلم نمی خواست من در رو باز کنم.رو به آنیسا،که داشت کار های آخر کیک رو انجام می داد،گفتم:آنی می شه بری باز کنی؟
آنیسا خندید:مگه نمی بینی دستم بنده،خودت برو باز کن.
فحش زیر لبی،نثار آنیسا کردم.با خنده گفت:شنیدما.
خجالت زده گفتم:گفتم که بشنوی.
قهقه ش بلند شد.از جام بلند شدم.آروین با ذوق پشت سرم اومد.
در رو که باز کردم،اولین چیزی که دیدم،یک دسته گل رز قرمز،و خیلی بزرگی بود.گل ها رو از جلوی صورتش کنار زد.
لبخند تلخی،تحویل صورت عصبانیم داد.با صدای آرومی سلام کرد.
از کی تا حالا انقد مظلوم شده؟
جوابی به سلامش ندادم.نگاهم به اوین افتاد.
یه تاپ مشکی،با یک دامن کوتاه پوشیده بود.چقد ناز شده بود.با لبخند بهش سلام کردم.با ذوق جوابم رو داد.آروین دست اوین رو گرفت،با هم داخل شدند.
صدای آراد بلند شد:نمی خوای از جلوی در کنار بری؟
سرد گفتم:تو دعوت نیستی.
چشم هاش رو،روی هم فشار داد.دسته گل رو،به سمتم گرفت.حرکتی نکردم.
آراد:برای تو نیست،گفتم دست خالی نیومده باشم.
عصبی دسته گل رو گرفتم.آراد لبخند کوچیکی زد.
سرد گفتم:حالا دیگه می تونی بری.
با غم عجیبی گفت:داخل گل،یک چیزی هست،که برای تو نوشتم.
به عقب برگشت،که بره.
یکی از پشت هلم داد.
نزدیک بود بیوفتم.برگشتم دیدم نسیمه.اومد پهلوی من ایستاد.نگاه تمسخر آمیزی بهم انداخت.
آراد نگاه عصبی به نسیم انداخت.
یک بلوز تا روی رونش پوشیده بود،با یک شلوار مشکی جذب،و یک آرایش غلیظ هم،روی صورتش نشونده بود.حالم ازش بهم خورد.
دستش رو،روی لبه در گذاشت،طوری که،دستش جلوی من،قرار گرفت.
نزدیک بود،از جلب توجه اش،عوق بزنم.نگاهی به چهره در هم آراد،انداختم.
سریع از کنار در،فاصله گرفتم،و به سمت هال برگشتم.
صدای نسیم رو می شنیدم:بیایید داخل،اون دختره بلد نیست از مهمون پذیرایی کنه،کلا شعورش همین قدره،شما به بی احترامیش توجه نکنید.لطفا بفرمایید.
صدای عصبی آراد بلند شد:اون دختر هر جوری که رفتار کنه،به خودش مربوطه،شما حق نداری راجبش این جوری حرف بزنی.اگه اون دوست نداره،من بیام داخل،پس خداحافظ.
فکر کنم رفت.دیگه صداش نیومد.
حرف هاش برام،یک جوری بود.اشک هام،بدون کنترل،روی گونه هام می افتاد.از دفاع کردنش،دلم لرزید.با تک تک حرف هاش،دلم
می لرزید.
نسیم با عصبانیت،به سمت اتاقش رفت.
خواستم دسته گل رو،روی اپن آشپزخونه بزارم.یاد حرفش افتادم.به دسته گل نگاهی انداختم.کاغذ سفیدی،توجه ام رو جلب کرد.دسته گل رو گذاشتم،و کاغذ رو بر داشتم.
رو به آروین و اوین کردم.با خوشحالی داشتند در مورد زندگی جدیدشون،صحبت می کردند.
به سمت اتاقم رفتم،و در رو بستم.روی تخت نشستم.اون نامه،بدجور ذهنم رو درگیر کرده بود.
بازش کردم،و شروع به خوندش کردم.
"سلام مهسا،هر بار که خواستم باهات حرف بزنم،ردم کردی،و اجازه ندادی حرف های دلم رو بهت بگم.می خوام از گذشته بنویسم.می دونم دلت شکسته،و هرگز هم،مثل روز اولش
نمی شه.می دونم خوردت کردم،لعنت به من،از همون روزی که،به خاطر من اون نگاه سبزت اشکی شد،دیگه از ته دل نخندیدم.می خواستم بیام،و بهت بگم چقد پشیمونم،ولی یه چیزی جلوم رو می گرفت.هر روز،فقط برای شنیدن صدات،میومدم دم در خونتون،بدون این که تو متوجه بشی.نمی دونم،کی و چجوری،انقد وابسته تو شدم.اونقدری که هر شب،با فکر تو می خوابیدم،و هر روزم رو،با یاد تو شروع
می کردم.من می دونم هیچ کس رو،به اندازه تو دوست ندارم.لطفا خودت رو از من نگیر.یک فرصت دوباره بهم بده،هر آدمی لایق فرصت دوباره هست.خیلی دوست دارم.آراد "
نامه رو،مچاله کردم.روی تخت دراز کشیدم.به اشک هام،اجازه فرود دادم.دلم داد می زد،برو و بگو تو هم اون رو می خوایی.اما عقلم،عقلم می گفت،عاقلانه تصمیم بگیر،می گفت اون مرد زندگی نیست،درسته عشق اولته،درسته دیگه نمی تونی کسی رو به اندازه اون،دوست داشته باشی،درسته همیشه در حال فکر کردن به اونی،درسته...
ولی نباید برگردی پیشش،اگه تا آخر عمرت هم تنها بمونی،نباید پیشش برگردی. 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.