سرزمین مخفی1 : فصل دوم

نویسنده: AAJK1385

فصل دوم:سازمان مخفی



پس از شکست دادن هوتن نیک تصمیم گرفت که به مدت یک سال دنبال پدر و مادرش نگردد و به آبادی سرزمین مخفی بپردازد.او تمام روستاهای ویران شده را با کمک نیروهایش باسازی کرد و تمام مردمی که به مکان های دیگر فرار کرده بودند برگشتند.و چند انبار از انواع سلاح های گرم ،ساخت و نیز به افراد خود کار با اسلحه های گرم را یاد داد تا در مواقع لزوم از آنها استفاده کنند.


نیک یک نقشه کامل از سرزمین خود آماده کرد و در آن تمام نقاط مرزی قلمرو خودش را علامت گذاری کرد ودر تمام نقاط مرزی چند مرکز نگهبانی گذاشت تا از مرز حفاظت کنند.


پس از یک سال نیک دوباره شروع به جست و جو برای پیدا کردن پدر و مادرش کرد.او پیش کارن رفت و از او درباره سازمان مخفی پرسید.


کارن گفت:من تا حالا اسم سازمان مخفی را نشنیدم.اما ممکن است اطلاعات محرمانه ای باشد که پدرتان در سفینه فضایی گذاشته است.من به آن اطلاعات دسترسی ندارم و فقط یک راه وجود دارد که به آن اطلاعات دسترسی پیدا کنیم و آن راه این است که با پل فضایی به سفینه بروید.


نیک گفت:پل فضایی کجاست؟


کارن گفت:پشت مخفی گاه.


نیک به سمت پل فضایی حرکت کرد.اودر راه ربات مبدل را صدا زد تا با هم به سفینه بروند.آنها به پشت مخفی گاه رسیدند.در پشت مخفی گاه یک آسانسور بود که بالای درآسانسور نوشته شده(پل فضایی).آنها وارد آسانسور شدند و دکمه حرکت را زدند.آسانسور شروع به حرکت کرد.پس از نیم ساعت آنها از محفظه ی عبور کردند که انتهای پل فضایی بود.وقتی از محفظه گذشتندمقابل خود یک در بزرگ دیدند. آنها در را باز کردند و در مقابل آنها یک ربات ظاهر شد وگفت:من ربات هوشمند هستم و اسم من 00X(دو صفر ایکس)است.من در اینجا راهنمای شما هستم وبه هر کجا که بخواهید می توانم شما را ببرم به شرط اینکه هر چه که اینجا می بینید برای هیچ کس بازگو نکنید.


نیک گفت:چشم.مامی خواهیم به اطلاعات محرمانه پدرم دست پیدا کنیم.


00Xگفت: دنبالم بیایید.


آنها همراه با00Xبه راه افتادند.آنها از چندین راهرو گذشتند و به دری رسیدند که بالای آن نوشته شده مرکز فرماندهی و اطلاعات.آنها از در گذشتند و وارد یک سالن بزرگ شدند که در آنجا چندین ربات مشغول به کار هستند. 00Xآن دو را به طرف میزی هدایت کرد وگفت: این میز هوشمند مطلق به پدرتان است و هر اطلاعاتی که بخواهید در آن وجود دارد.


نیک میز را روشن کرد ویک صفحه آبی رنگ بروی میز پدیدار شدو وسط صفحه نوشته شده بود جست و جو.نیک عبارت سازمان مخفی را وارد کرد.پس از چند دقیقه اطلاعات بالا آمد.


در اطلاعات نوشه شده سازمان مخفی یک سفینه فضایی است که توسط پدرش برای اهداف خوب احداث شده،اما بخاطر اتفاقی نا معلوم کنترل سازمان از دست پدرش در رفت وبه جای او یک ربات هوشمند به نام RTMAX آنجا را فرماندهی می کند. تعداد سازمان های مخفی حدود دو میلیون است ودرهرکشور یکی وجود دارد. مرکز فرماندهی قبلاً در بالای شهراهواز بوده اما الان مرکز فرماندهی آنها در بالای کاخ سفید آمریکا است.


نیک عبارت سازمان مخفی508را نوشت و بعد از چند دقیقه اطلاعات بالا آمد ونوشته شده که سازمان مخفی 508 اولین سازمان مخفی است و مکان آن در بالای شهر اهواز است.ما فقط در سازمان مخفی508جاسوس داریم که آن جاسوس سه روز پیش شناسایی و الان درزندان سازمان است.نام او مامور Xاست،یک دفعه وسط خواندن اطلاعات یک پیام ضبط شده آمد.نیک پیام را پخش کرد،پیام از طرف پدرش بود و می گفت برای نجات ما باید به قدرت سری دست پیدا کنی برای این کار تو باید به اتاق من بروی و آزمایشگاه مخفی من را که در حمام مخفی شده است را پیدا کنی در آنجا می توانی اسرار رسیدن به قدرت سری را پیدا کنی.


نیک فوری میز را خاموش کرد و 00Xرا صدازد.


00X آمد و گفت: کجا می خواهید بروید؟


نیک گفت:من می خواهم به اتاق پدرم بروم.


00Xگفت: دنبالم بیایید.


آنهاحرکت کردندوپس از چند دقیقه به اتاق پدرش رسیدند. نیک و ربات مبدل وارد شدند و به داخل حمام رفتند. آن دو شروع به جست و جو کردند تا کلید مخفی که با آن می شود در آزمایشگاه مخفی را باز کرد را پیدا کنند.آنها یک ساعت گشتند اما چیزی پیدا نکردند.نیک می خواست شیر آب را باز کند و آبی صورتش بزند،وقتی شیر آب را باز کرد روشویی چرخید و جلوی آنها یک در ظاهر شد.آنها از در گذشتند و روشویی دوباره به جای اول خود برگشت.آنها وارد آزمایشگاه مخفی شده بودند.آزمایشگاه فضای بزرگی داشت و در اطراف آزمایشگاه محفظه هایی بود که در آنها شیشه های رنگی وجود داشت.نیک به سراغ میز آزمایشگاه رفت آن را روشن کرد.وقتی میز روشن شد بروی صفحه ی نوشته پروژه قدرت های سری.نیک وارد پروژه شد.اطلا عات پروژه بر روی پرده ای ظاهر شد.نوشته شده بود که برای دست یا بی به نیروهای سری باید ابتدا زره طلای رنگ را پوشیده و سپس از هریک از شیشه های رنگی در محفظه ها را بایدخورد وچندتا از آنها را نیز در محفظه اضطراری زره طلایی گذاشت ودر آخر نقاب طلایی رنگ را گذاشت تا بتوانید از نیروها استفاده کنید،این نیرو ها از خون خود فرد ساخته می شود و اگر تعداد شیشه ها کم شد باید مقداری از خونت را وارد دستگاه نیرو ساز کنید تا دوباره شیشه ها پر شود.این نیروها فقط مخصوص شوالیه های طلایی است واگر فرد دیگر ازاین شیشه ها استفاده کند،به آن فرد نیروهای شیطانی می دهد.


نیک نیز این کار ها را کرد.لباس خود را با زره طلایی رنگ عوض کرد ونقاب را بر صورت خود زد،مایع های درون شیشه ها را خورد.پس از انجام این کارها نیک دفترچه راهنمای استفاده از قدرت ها را پیدا کرد.او شروع به خواندن مطالب کرد.او فهمیدفقط چند نیرو است که الان خورده است و می تواند آنها را کنترل کند که شامل عنصرها چهار گانه ،تبدیل کردن اشیا به مایع طلایی رنگ،تلپورت فوق سری،مشاهده تمام اطلاعات موجود در سفینه ومخفی گاه،مشاهده حضوردشمن در فاصله های نامعلوم و مشاهده تعداد افراده کشته شده دشمن توسط نقاب وتعویض لباس با استفاده از ذهن.


برای دست یابی به نیروهای دیگر باید دروازه های نیرو را پیدا کند.این دروازه ها مکان ثابتی ندارد وپیدا کردن آنها شانسی است.نیک و ربات مبدل از آزمایشگاه خارج شدند و به سمت در اتاق رفتند.پشت در00Xمنتظر آنهابود.


نیک گفت: ما را به سمت مرکز فرماندهی ببر.


00Xگفت: دنبالم بیایید.


00Xآنها را به سمت مرکزفرماندهی برد. نیک فوری به سمت میز هوشند رفت و میز را روشن کرد او دنبال این می گشت که چطور می تواند سازمان مخفی را پیدا کند. بالاخره فهمید تنها راه که می تواند سازمان مخفی را پیدا کند این است که پنجاه نفر از افراد سازمان مخفی که در شهر پراکنده هستند را نابود کند تا سازمان دوباره نمایان شودتا دنبال آنها بگردند.نیک دستگاه را خاموش کرد و به 00Xگفت که ما را به سمت پل فضایی هدایت کند. 00Xآنها را به سمت پل فضایی برد. قبل از این که آنها وارد آسانسور شوند 00Xگفت: لطفاً وقتی به سرزمین مخفی رسیدیند.زره خود را غیرفعال کنید و از لباس رزم خود استفاده کنید.چون پدرتان نمی خواست کسی از این زره خبری داشته باشد. وفقط ازاین زره برای انجام ماموریت ها استفاده کنید.


نیک قبول کرد و همراه ربات مبدل به سمت سرزمین مخفی حرکت کردند.آنها پس از رسیدن به سرزمین مخفی فوری پیش کارن رفتند.


کارن گفت:چیزی پیدا کردید؟


نیک گفت:بله،من باید به سرزمین خودم بروم.چطور باید این کار را انجام دهم؟


کارن گفت:برای رفتن سرزمین خودت باید از دستگاه تلپورتر جهانی استفاده کنی که الان در لباست جاسازی شده است،در ضمن وقتی برگردی مکان آنجا به اندازه یک سال تغییر نکرده چون زمان در اینجا سریعتر است.به عبارت ساده تر هر روز اینجا معادل یک ساعت سرزمین تو است و الان در سرزمین تو زمان کمتر از یک سال گذشته است.


نیک تشکر کرد و به کارن گفت تمام فرماندهان حتی هیکاپ را احضار کن.کارن نیز این کار را کرد و پس از دو ساعت همه در سالن اجتماعات جمع شدند.نیک به آنها گفت من فردا برای مدتی از اینجا برای پیدا کردن سازمان مخفی به سرزمین خودم می رو،.در مدتی که نیستم ربات مبدل جانشین من است.پس از پیدا کردن سازمان مخفی شما را خبر می کنم تا به سازمان حمله کنیم.سپس نیک همه را مرخص کرد و رفت تا بخوابد.نیک در اتاق خود فکر می کرد که این کار را فقط برای پیدا کردن پدر و مادرش انجام می دهد و برایش مهم نیست که برای مردم ایران چه اتفاقی می افتد زیرا که او یک آمریکایی است واو با این افکار به خواب رفت.درخواب،خواب پدرش رادید.پدرش در خواب به او گفت تو نباید این جوری فکر کنی و مردم ایران را به حال خودشان رها کنی.نیک گفت چرا باید این کار را انجام دهم من یک آمریکایی هستم و آنها ایرانی هستند.پدرش گفت:خیر تو هم یک ایرانی هستی،تو در ایران به دنیا آمدی وپس از به دنیا آمدنت به اینجا آمدیم.تو باید به هم وطنات کمک کنی و این شر بزرگ را از سر ایران کم کنی چون سازمان های مخفی لانه تمام خلافکاران است.نیک از خواب پرید و به خوابی دیده بود فکر می کرد.او فوری پیش کارن رفت و به او گفت ببین من یک خواب دیدم و فکر می کنم چیزهایی که در خوابم بود حقیقت دارد.


کارن گفت:من چکار باید انجام دهم؟


نیک گفت:ببین من در کجا به دنیا آمدم؟


کارن با استفاده از کامپیوتر جهانی دنبال محل تولد نیک گشت.پس از چند دقیقه کارن گفت:تو در ایران به دنیا آمدی؛پدرومادرت برای اینکه تو ایرانی باشی به ایران آمدند و پس از به دنیا آمدنت به آمریکا بر گشتند.نیک تشکر کرد و رفت تا بخوابد.فرداصبح همه برای خداحافظی آمدند.نیک از تک تک آنها خداحافظی کرد وسپس دروازه تلپورتر جهانی را باز کرد و از آن گذشت.


او در حیاط خانه ظاهر شده بود.او فوری به سمت در خانه رفت ودر زد.بعد ازچند لحظه تد در را باز کرد،او از دیدن نیک خوش حال شد و نیک را بغل کرد و پرسید تا حالا کجا بودیدند.


نیک گفت:فعلاً برای گفتن وقت نیست فوری وسایل لازم را جمع کن تا به ایران برویم،من در آنجا ماموریتی دارم.


تد وسایل موردنیاز را جمع کرد و با ماشین به سمت فرودگاه رفتند تا سوار هواپیمای شخصی شودند.پس از سوار شدن نیک تمام داستان را برای تد تعریف کرد.تد اولش باور نمی کرد تا اینکه نیک زره خود را فعال کرد،آن موقع بود که تد حرف های نیک را باور کرد.پس از یک روزآنها به اهواز رسیدند.آنها یک خانه خریدند،نیک فوری دروازه تلپورتر را باز کرد و از دروازه تمام فرماندهان خارج شدند.نیک آنها را به تد معرفی کرد و سپس تمام وسایل موردنیاز را به خانه منتقل کردندکه شامل یک کامپیوتر جهانی ،تعدادی مونیتورهای دیواری برای دیدن تصاویر،چندین دوربین مخفی و مادون قرمز که در اطراف خانه جاسازی کردندتا مطمئن شوند کسی به خانه نزدیک نشود.


نیک با استفاده از کامپیوتر جهانی وارد بایگانی اطلاعات پلیس شد و اطلاعات مجرمان را دریافت کرد.اطلاعات بیش از چهل هزار نفر بود و از بین این چهل هزار نفر توانستند پنجاه نفری که هدف بودند را پیدا کنند؛سابقه آنها را در حافظه هایی به صورت جدا گانه ریختند.این حافظه ها توانایی این را دارند که اطلاعات خود را با استفاده از تصویر هولگرام نمایش دهند.


پس از انجام این کارها نیک شبانه بروی پشت بام های خانه ها حرکت می کرد و از آن پنجاه نفر اطلاعات کسب می کرد. او دوچیز را فهمید،یکی اینکه آنها تغییر قیافه دادند و به همین خاطر است که پلیس آنها را نمی تواند پیداکند ودیگری این است که آنها امشب شب در خانه ای جلسه دارند.


نیک فوری پیش بقیه برگشت و ماجرا را گفت.قرار شد قبل از مرگ آن پنجاه نفرتد خبر نگارن را خبر کند.نیک پنجاه تااز حافظه هایی که سابقه آنها را نشان می داد برداشت و به سمت خانه ای رفت که آنها جلسه داشتند.


نیک وقتی رسید آنها جلسه را شروع کردند.نیک وقت را تلف نکرد واز پنجره خودش را به داخل خانه پرت کرد.با صدای شکستن شیشه همه با تفنگ هایشان به سمت محل صدا رفتند.در این فاصله نیک پشت در قایم شده بود و به پلیس زنگ زد وگفت امشب در خانه ای با پلاک365من پنجاه نفر را می کشم،پلیس اول حرف های او را باور نمیکرد تا اینکه صدای گلوله آمدو تلفن را قطع کرد.آن پنجاه مامور وارد اتاق شدند،یک دفعه نیک در رابست و تمام تفنگ های آنها را به مایع زرد رنگ تبدیل کرد.آنها از دیدن او ترسیدند چون وسیله ای برای دفاع نداشتند.


نیک گفت:خب آقایون من شوالیه طلایی هستم وشما قاتل،قاچاقچی موادمخدرو دزد هستید که توسط من نابود می شوید.سپس نیک همه ی آنهارا طوری منجمد کرد که هرگز یخ آن آب نمی شود.او این کار را با تفنگ همه کاره انجام داد تفنگی که تمام قدرت های جهان را در خودش دارد.او حافظه هارا به هر کدامشان وصل و روشن کرد تا اطلاعات آن نمایان شود.او که داشت این کارها را انجام می داد صدای آژیر پلیس را شنید،او فوری از پنجره خارج شد.وقتی که از پنجره خارج شد با پنج ماشین نیروی ویژه پلیس مواجه شدکه پانزده مامور پلیس اورا هدف گرفتند وپشت سر آنها کلی خبر نگار بود.


یکی از آنها گفت تسلیم شو تو در محاصره کامل هستی.نیک بدون اینکه چیزی بگویید سریع دروازه تلپورتر را پشت سرش بازکرد و وارد آن شد تا پلیس ها آمدن که شلیک کنند،دروازه بسته شد.نیک در خانه ظاهر شد و به سمت اتاق رفت تاخبر موفقییت را بدهد وقتی که وارد شد آنها داشتند اخبار نگاه می کردند.تد گفت:ارباب شما را در تلویزیون نشان دادند و پلیس گفته که کسانی که در خانه بودند خلاف کارند.آنها دنبال شما می گردند چون فکر می کنند شما هم یکی از آنها هستید.نیک گفت مهم نیست چون تا چند روز دیگر از اینجا با هم به سرزمین مخفی می رویم.آنها چند روز صبر کردند تا شاید سازمان دوباره افراد جدیدی بفرستد .اما نفرستاد.دریکی از این روز ها نیک رفت تا کمی گردش کند.او در راه برگشت ناگهان دروازه ی جلو او باز شد.نیک حدس زد که این دروازه نیرو هاست،پس وارد دوازه شود.اوخودش را در مکانی دیدکه از آن زمین آنجا آتش بیرون می آمد.او کمی جلورفت تا به لوحی رسید.برروی لوح نوشته شده که این مکان قبلاً سرزمین بی پایان که همسایه سرزمین ناشناخته است که توسط RTMXنابودشده و تنهاکسی که باقی مانده است فردیس به نام تکثیرشونده،او می تواند از خودش چندین کپی همراه با جسم بسازد وخودش نیز هرگز نابود نمی شود زیرا قدرت او می تواند حتی از یک ملکول آن دوباره خودش را باز سازی کند.او حاظر است که به کسی که جواب سولات او را دهد قدرتش را به آن فرد اهدا کند.


نیک به سمت تکثیر شونده رفت و گفت من برای پاسخ دادن به سولاتت آمدم.


او گفت:اگر نتوانی جواب دهی خواهی مرد.نیک نیز قبول کرد.


تکثیر شونده گفت:











نیک بعد از چند دقیقه جواب معمارا داد وتکثیر شوند گفت: حالا بعدی را جواب بده:


نیک نیز جواب این معما را نیز به سرعت داد وگفت که این سولات خیلی آسان هستند.


تکثیر شونده گفت:این آخرین سوال است،اگر جواب دهی من تبدیل به یک شیشه مایع نارنجی می شوم که هیچ وقت تمام نمی شود،ولی اگر نتوانی جواب دهی من تورا در یک آن میکشم.سوال آخر این است


نیک کمی فکرد و بعد از چند دقیقه پاسخ را گفت؛تا پاسخ راگفت تبدیل شونده تبدیل به یک شیشه حاوی ماده نارنجی رنگ شد.نیک مایع درون شیشه را خورد،بعد از خوردن مایع زیر پایش خالی شد و خودش را در جلوی خانه دید.او فوری وارد خانه شد،تا وارد خانه شد لُورد به سمت او آمد و گفت سازمان اقدام کرده.ماتوانسته ایم ساختمانی را که آنها برای انتقال نیرو هایشان استفاده می کنند را شناسایی کنیم،ساختمان با مرکز فرماندهی ناجا فقط سی صد متر فاصله دارد یعنی پس از حمله،محل پر از پلیس می شود.


نیک گفت:این خوبه چون آن وقت خبرنگارها هم می آیند و سازمان اصلی متوجه ما می شود و همیشه در حال آماده باش است.


سپس نیک همراه با لوُرد به سمت اتاق رفتند تا همراه با بقیه نقشه بکشند.پس از پنج ساعت نقشه آماده شد.طبق نقشه افراد آلفرد از در اصلی وارد می شوند وساختمان را می گیرند پس از حمله به ساختمان بیرون فوری پر از پلیس میشود،پس گاندولف و تیمش یک سپر محافظتی باید درست کنند تا کسی نتواند وار ساختمان شود و صدمه ای نبیند.بعد من همراه با بقیه وارد سازمان می شویم.،شما باید تمام سازمان را بگردید؛هرکس که زنده بود با خودمان می بریم.در آخر هیکاپ و اژدهایانشان ساختمان را نا بود میکنند و سازمان را به سفینه خودمان متصل می کنیم.


پس از کشیدن نقشه همه رفتند تا استراحت کنند.فردا طبق نقشه عمل کردند،آلفرد و تیمش که مجهز به تیر بار بودند به ساختمان رفتن و آنجا را تصرف کردند.پس از ورودشان با تفنگ زنگ خطر به صدا آمد و پس از نیم ساعت،طبق نقشه بیرون ساختمان پر از نیرو های ویژه وخبر نگار شد شد.سپس گاندولف و افرادش سپر محافظتی را ساختند تا کسی وارد نشوند.از بیرون صدا کسی می امد و می گفت من سرگرد امینی هستم شما محاره شدید پس تسلیم شوید.نیک نیز به سمت بیرون ساختمان رفت وگفت:ما هیچ وقت تسلیم نمی شویم چون این جا مرکز تمام خلافکاران هستند،شما سرگرد امینی نیز نمی توانید کاری انجام دهید.


سرگرد امینی گفت:من دارم با کی حرف می زنم و تو از کجا آمدی.


نیک گفت:من شوالی طلایی هستم و از سرزمین مخفی آمده ام.من همان کسی هستم که چند روز پیش پنجاه نفر را منجمد کردم و فکر می کردید که من هم جزوه آنها هستم؛من می خواهم با شما خصوصی حرف بزنم پس از سپر بگذرید.اگر می خواهی دونفر رانیز همراهتان بیاورید.


پس ازچند دقیقه سرگرد امینی همراه با دونفر وارد ساختمان شدند و گفت:با من چکار داریند؟گروگانها سالمند؟


نیک گفت :لطفاً به آنها گروگان نگویید زیرا تمام کسانی که ما دستگیر کردیم خلاف کار هستند.


سپس نیک یکی از حافظه هارا فعال کردو اطلاعات پنج نفر از زندانیها را نشانش داد.


سرگرد امینی گفت:این اطلاعات را از کجا آوردید؟چون آنها محرمانه هستند.


نیک گفت:من پایگاه داده های پلیس را هک کردم و درضمن من یک سفینه فضایی نیز دارم که هرگونه اطلاعات را دارد.


سپس نیک به سرگرد امینی گفت:ما تا به هدف اصلیمان نرسیم از اینجا نمی رویم.ما می خواهیم سازمان مخفی که در بالای ساختمان است را فتح کنیم و تمام افراد آنجارا به شما می دهیم،برای اینکه مطمعن شوید تمام زندانی ها را با خودتان ببرید.سپس نیک لورد را صدا زد وگفت که زندانی ها را به سرگرد بده.او نیز این کار را کرد و سرگرد با بیست نفر از ساختمان خارج شد.او به افرادش گفت که این ها را دستگیر کنند چون این ها همان کسانی هستند که ما دنبالشان بودیم.


نیک و افرادش توانستند پل فضایی سازمان را پیدا کنند.آنها در دسته های پنجاه نفری وارد پل فضایی شدند.پس از ورود به سازمان به سرعت حمله کردند و توانستند در زمانی کوتاه سازمان را تصرف کنند.پس از تصرف شروع به گذشتن کردند تا پدرو مادر نیک را پیدا کنند.آنها تمام سازمان را گذشتند و فقط توانستند یک نفر را در زندان سازمان پیدا کنند،لورد و تیم او را پیش نیک برد تا باز جویش کند.نیک اورا به سمت اتاقی برد وگفت:تو باید جاسوس ما مامورXباشی؟می توانی بگویی پدر و مادرم کجا هستند.


او گفت بله من مامورXهستم.تا آنجایی که می دانم آنها را به سیاره سبز508منتقل کردند.من خیلی تلاش کردم تا مکان اصلی آنها را در سیاره سبز پیدا کنم ولی من لو رفتم.


نیک گفت:ولی هوتن گفت که پدرو مادرم در اینجا هستند.


او گفت:درست می گفت ولی بعد آنها را از اینجا بردند.در ضمن من فکر می کنم در سرزمین مخفی یک جاسوس است چون زمانی من لو رفتم که می خواستم با استفاده ازدستگاه تلپورتر جهانی به سمت سرزمین مخفی بروم.تنها کسانی که خبر داشتند افراد درون سفینه و کارن بودند.


نیک گفت:بقیه حرف ها را درون سفینه می زنیم.قرار است که سفینه به سازمان متصل شود و باخودش ببرد.تو از این ساعت به بعد فرمانده این مکان هستی.من این موضوع را به کسی نمی گویم چون کار تو فوق محرمانه است.


پس از رسیدن سفینه،مامورXبا استفاده از تلپورت خودش را به سفینه رساند و سازمان را با خودشان بردند.قبل از بردن سفینه سازمان تمام افراد سازمان به زمین منتقل و به دست سرگرد امینی سپرده شد.سپس تمام افراد نیک به سمت دروازه های فضایی خودشان که به سرزمین مخفی منتهی می شد رفتند.پس از رفتن آنها،نیک بسمت سرگرد امینی رفت تا خداحافظی کند.پس از خداحافظی سرگرد امینی دستور داد تا ساختمان را بگردند.


نیک تا این جمله را شنید گفت:لازم به این کار نیست چون تا دودقیقه دیگر ساختمان نابود می شود.پس از دودقیقه یک دروازه باز شد و هیکاپ و گروهش همراه بااژدهاهایشان خارج شدند وساختمان را به آتش کشیدند.پس از انجام این کار سریع به سمت دروازه رفتند.


سرگرد امینی گفت:آنها دیگر کی بودند؟


نیک گفت:نیروهوایی من یعنی اژدهایان.


سپس دروازه ای باز کرد و از آن عبور کرد و به سمت سرزمین مخفی رفت.آنها این پیروزی را جشن گرفتند وآماده شدند تا از سیاره سبز اطلاعات جمع آوری کنند.


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.