سرزمین مخفی1 : فصل سوم

نویسنده: AAJK1385

فصل سوم:سیاره سبز



پس از نجات مامور X،نیک و ربات مبدل برای جمع آوری اطلاعات از سیاره سبز 508به سمت سفینه سازمان مخفی که الاً پایگاه فضایی است و کسی از آن خبر ندارد حرکت کردند.


پس از رسیدند به پایگاه فضایی00Xآمد.نیک گفت تو که داخل سفینه فضایی بودی؟


00Xگفت: سفینه فضایی و پایگاه فضایی به هم متصل شدند تا از بتوانیم سیستم اطلاعاتی سفینه را ر با سیستم اطلاعاتی پایگه فضایی ترکیب کنیم.


حالا چه کمکی می توانم انجام دهم؟


نیک گفت:ما راپیش مامورXببر.


00Xگفت: دنبالم بیایید.


نیک و ربات مبدل به دنبال00Xرفتند.آنها از چندین راهروگذشتند و به دری رسیدند که بالایش آزمایشگاه نوشته شده بود.


نیک و ربات مبدل وارد آزمایشکاه شدند.وقتی که وارد شدن مامورXبه سمت آنها آمد وفوری چیزی به نیک تزریق کرد و پس از تزریق نیک بیهوش شد.


پس از یک ساعت نیک به هوش آمد وخود را روی تخت داخل آزمایشگاه دید.او ربات مبدل را صداکرد وپس از چند لحظه ربات مبدل به همراه مامورXوارد آزمایشگاه شدند.


نیک گفت:چی به من تزریق کردی؟


مامورXگفت:ماده ای که به تو تزریق کردم باعث می شود که تو بتوانی از قدرت هایی که از دروازه نیرو نگرفتی استفاده کنی.من الاًقدرت تبدیل شندگیت را فعال کردم و الاًمی توانی از این قدرت نیز استفاده کنی و تکثیر سلولی قابل برگشت کنی،یعنی می توانی چندین نفر به شک خودت را به وجود بیا وری و از بین ببری.درضمن توبا قدرت تبدیل شونده گیت می توانی برای همیشه زنده بمانی،یعنی تو وقتی که به صورت کامل نابود شوی دوباره ذرات بدنت جمع می شوند و به شکل اول باز می گردی.نیک از مامورXتشکر کرد و گفت:ما برای این اینجا آمدیم که از تودرباره ی سیاره سبز508بپرسیم.مامورXگفت دنبالم بیایید تا اطلاعات مورد نیازتان را به شما بدهم.سپس نیک وربات مبدل به دنبال نیک رفتن تا به دری رسیدند بالاش اطلاعات محرمانه نوشته شده بود.


نیک گفت:چرا نوشته اطلاعات محرمانه؟


مامورXگفت:چون فقط بعضی لز افراد سازمان می توانند به این اطلاعات دسترسی پیدا کنند.خوشبختانه ما توانستیم تمام اطلاعات را بروی هارد کپی کنیم.


آنها وارد اتاق شدند وبه سمت میز هوشمند وسط اتاق رفتند.مامورXمیز هوشمند را روشن کرد و عبارت سیاره سبز508را چست وجوکرد و پس از چند دقیقه اطلاعات آمد.آنطور که اطلاعات می گفت در جهان ،شیشصد سیاره سبز وجود دارد که مرکز اصلی سیاره سبز سیاره سبز 508است.سیاره 508توسط نیروهای سازمان مخفی اشغال شده است.پادشاه مردم سیاره های سبز وپدرتان که از دوستان قدیمی بودند نیز در زندانی هستند که کیلید آن را در دریاچه مذاب انداخته اند.مکان این دریاچه در وسط سالن اصلی قصر است که دو غول آتشین از آنجا محافظت می کنند.تعداد ارتش آنها در سیاره سبز حدود سیصد هزار نفر است.مردم سیاره سبز، سبز رنگ و دارای شاخک هایی بروی سر و سری به شکل ماهی و دست های دراز با پولک های غیر قابل نفوذ دارند.


پس از خواندن اطلاعات،نیک به مامورXگفت ما چطور می توانیم به سیاره سبز برویم؟


مامورXگفت:تا آنجایی که من می دانم نمی شود با دستگاه تلپورتر جهانی به آنجا رفت چون در آنجا میدانی مغناطیسی وجود دارد که سیستم دستگاه تلپورتر جهانی را مختل می کند.پس تنها راه حمله با ناوهای فضایی است.


ربات مبدل گفت:ما که ناوفضایی نداریم؟


مامورXگفت:چرا ما ناو فضایی داریم.ناوهایی که توسط پورفسور مکس ساخته شده و الاًدر فضا هستند که به خاطر فناوری محو شونده آنها نامریی هستند.افراد درون آنها از مردمان سیاره سبز 508هستندکه به ما پناه آوردند وفرمانده آنها الاً مارتی پسر پادشاه سیاره سبز است.


نیک گفت:پورفسور مکس کیست؟


مامورXگفت:پورفسور مکس یکی از بهترین دانشمندان ما هستند که الان در ناوفضایی اصلی است.


نیک گفت: مامورX مارا ببر به ناو فضایی اصلی.


مامورXگفت دنبالم بیایید.سپس نیک وربات مبدل به دنبال مامورXرفتند.پس از عبور از چند راهرو به یک سالن بزرگ رسیدند.وسط سالن یک دایره بزرگ و دور دایره چندین میز که بروی هر میز رباتیدر حال کارکردن بودند.


مامورXگفت:این جا مکان انتقال به ناو فضایی اصلی است.


سپس نیک ،ربات مبدل و مامورXبه سمت دایره رفتند.وقتی در وسط دایره قرار گرفتندیکی از ربات ها دکمه ای زد و آنها را به سمت ناو فضایی اصلی تلپورت کرد. پس از تلپورت ،آنها خودرا در محاصره سربازان ناو فضایی دیدند که هرکدام از آنها در دستشان تفنگه لیزری داشتند آنها را نشانه گرفتند.


مامورX گفت:سلاحایتان را پایین بیاورید!من مامورX به همراه پادشاه نیک وربات مبدل هستیم.ما برای صحبت با فرمانده مارتی آمدیم.


در همین هنگام پورفوسور مکس وارد شد.او مردی میان سال با موهای سفیدی که انگار برق گرفته بودش و با عینکی گردوارد شدو گفت به آنها اجازه ورود دهیده،من آنها را می شناسم.چون برای کمک امدند.


نگهبانان سلاحشان را پایین آوردن و معذرت خواهی کردند.سپس نیک،مامورX ربات مبدل وپورفسور مکس به راه افتادند.


پورفسور مکس گفت:ببخشید بخاطر خوشامد گویی که کردیم.چون ما باید مراق باشیم که کسی جای مارا پیدا نکند.


نیک گفت:عیرادی ندارد!ما کجا داریم می رویم؟


پورفسور مکس گفت:داریم پیش فرمانده مارتی می رویم.


پس از عبور از چندین راهرو به سالن بزگی رسیدن که چندین میز در سالن قرار داشت وچند نفر از افراد سیاره سبز مشغول به کار بودند.پورفسور مکس آنها را پیش مارتی برد.مارتی مردی حدوداً22ساله با قدی بلند بود.


مارتی گفت:#%^&**)#$.


نیک گفت:چی فرمودیند!!!!!!!!!


پورفسور مکس گفت ببخشید یادم رفت به تون بگم که مردمان سیاره سبز به زبان ما حرف نمی زنند.سپس دستگاهی به شکل ساعت به آنها داد وگفت این دستگاه یک نوع مترجم است که خودم ساخته ام.سپس آنها ساعت هارا بستن وبا مارتی حرف زدند.پس از یک ساعت صحبت کردند فهمیدند که در تمام مدت داشتند اطلاعات جمع می کردند حالا اطلاعاتشان تکمیل شده است. پس از صحبت نیک گفت:شما از حال پدرو مادرم وپدرتان خبر دارید؟


مارتی گفت:ما در سیاره سبز508 چند جاسوس داشتیم که چند روز پیش شناسایی شدندو مردند.آنها می گفتند که پدرو مادرت را از زندان خارج کردند و مکانی دیگر منتقل کردند.ما مطمعن هستیم که آن دو هنوز در سیاره سبز508 هستند،چون ما تمام ورود خروج از سیاره سبز508 را کنترل کردیم و تا حالا کسی از سیاره سبز خارج نشده است. نیک گفت:شما برای حمله نقشه ای دارید؟


مارتی گفت:بله.ما ابتدا می خواهیم سیاره را محاصره کنیم.سپس یک سوم نیروه هایمان ره به سیاره بفرستیم.در حمله اول ما میدان مقناطیسی را از کار می ندازیم تا نیرو های شما بتواند به سیاره تلپورت شوند.سپس همیگی در محلی که با دود مشخص شده جمع می شویم و اردو می زنیم تا مرحله بعد را اجرا کنیم.


نیک گفت:نقشه خوبی است.من می رم تا افرادم را آماده کنم.


سپس نیک،ربات مبدل و مامورXبه سمت دایره رفتن و خود را به سفینه تلپورت کردند.نیک و ربات مبدل از مامور Xخداحافظی کردند و به سمت پل فضایی رفتند.


آنها با پل فضایی به زمین رسیدند ولی هوا به شدت طوفانی بود.جوری که نمی شد حرکت کرد.نیک وربات مبدل همان جا چادر زدند و صبر کردند تا هوا صاف شود.


بعد از سه ساعت،نیک چیزی در آسمان دید که رعد و برق به آن خورد و در جنگل سقوط کرد.نیک به ربات مبدل گفت همین جا بمون تا من برو ببینم که جی سقوط کرد.سپس نیک به سوی محل سقوط رفت.پس از چند دقیقه جست و جو توانست آنرا پیدا کنند.او دید که رعد وبرق به یک اژدهای خشم شب برخورد کرده و قسمتی از پوست آن را سوزانده.دل نیک به حال او سوخت و او را با زحمت زیادی به سمت چادر برد.


ربات مبدل گفت:این دیگر چیست؟


نیک گفت: این اژدها همان چیزی است که رعد و برق بهشخورده،چون قسمتی از پوستش سوخته است.کمک کن آن را پیش مامورXشاید بتواند کمکش کند.


نیک و ربات مبدل،اژدها را سوار پل فضایی کردند و به سمت ایستگاه فضایی حرکت کردند.


وقتی که به ایستگاه فضایی رسدند،نیک،00Xرا صدا زد و پس از چند دقیقه 00Xآمد.


نیک گفت سریع کمک کن تا آن را پیش مامور Xببریم.


آنها با کمک00Xاژدها را پیش مامورXبردند و جریان را برایش تعریف کردند.


مامورXگفت:اگر چند دقیقه دیرتر می آوریدیش کاری از دست من بر نمی آمد.من می توانم آن را خوب کنم ملی او باید تا پایان عمرش تحت محافظت باشد چون او دیگر نمی تواند پرواز کند.زیرا تیکه ای از دم او کنده شده و فقط هیکاپ می داند که چطور می تواند درستش کرد.برای بدنش می توانم آن را با زره مخصوص بپوشانم.


سپس مامورXزره ای طلایی رنگ را به بدن اژدها نصب کرد وگفت بهتر است آن را به پناهگاه بری و بزاری استراحت کند وفراد آن را پیش هیکاپ ببری.قبل از رفت نیک مامورXدوباره ماده ای به او تزریق کرد.


نیک گفت:این بار چی به من تزریق کردی؟


مامور Xگفت:این ماده ای که به تو تزریق کردم می تواند کاری کند که تو به هر زبانی حرف بزنی،حتاًبه زبان حیوانات.


سپس نیک و ربات مبدل اژدها را به سمت مخفیگاه بردند.وقتی که به مخفیگاه رسیدند،دیدند که هیکاپ و فیشلکس نیز به سمت مخفی گاه می آمدند.وقتی آنها رسیدند،از دیدن ازدها تعجب کردند.


هیکاپ گفت:این از کجا آمده؟


نیک گفت:کمک کنید ببریمش داخل اتاقم بعد بهتان می گویم.


سپس آنها کمک کردند و آژدها را داخل اتاق نیک روی تخت گذاشتند.سپس نیک ماجرا را به آنها گفت.


هیکاب گفت:من می توام دم اورا درست کنم ولی تو باید تا چند وقت سوارش باشی تا بعد به دم مصنوعی اش عادت کند.


در آن زمان که داشتند حرف می زدند،ناگهان اژدها بیدار شد و به سمت در فرار کرد.


هیکاپ و نیک به دنبال آن رفتند ولی به خاطر آتشی که خشم شب شلیک کرد مجبور شدند که پناه بگیرند.در این هنگام،بی دندون از راه رسید و فوری به آن اژدها دستور داد که آرام باشد.


نیک گفت:نترس بیا بیرون.کاریت نداریم،فقط می خواهیم بالت را خوب کنیم و اسم من نیک است.


او تا این حرف ها را که شنید فوری پرید روی نیک و اورا لیس می زد.هیکاپ از دیدن این صحنه یه خنده افتاد.بی دندون به اژدها دستور داد که بیاید پایین ولی او گوش نمی کرد.تا این که بی دندون صدایش را برد بالا،همین که بی دندون صدایش را برد بالا،خشم شب به بی دندون حمله کرد.وقتی که می خواست به بی دندون شلیک کند نیک گفت این کار را نکن.اژدها نیز به حرف نیک گوش کرد و به سمت نیک آمد و خودش و به نیک چسباند.


هیکاپ از رفتار او تعجب کرد و پرسید:چرا به دستور بی دندو گوش نکرد؟؟


نیک گفت:نمی دانم.


در همین هنگام خشم شب شروع کرد حرف زدن با نیک.پس از چندقیقه حرف زدند گفت:اسم این آذرخش هست او توسط پدرم بزرگ شده و به اون دستور داده شده که فقط از من اطاعت کند حتا از بی دندون هم اعطایت نمی کند.


هیکاپ گفت: تو این ها را از کجا فهمیدی؟


نیک گفت :به خاطر داشتن مترجم می توانم به همه حرف بزنم.


سپس نیک به همراه فیشلکس،هیکاپ،آذرخش و بی دندون به سمت سالم اجتماعات رفتند و منظر ماندن تا ربات مبدل بقیه فرماندهان راه نیز بیاورند.بعد از چند دقیقه ربات مبدل به همراه فرماندهان آمدند و پشت میز نشستند.


لورد گفت:برای چه کاری ما را احضار کردین؟


نیک گفت:من شما را احضار کردم که برای دو ماه بعد اماده شویم.


تیم گفت:دو ماه دیگر چه خبر است؟


نیک گفت:ما تا دو ماه دیگر با کمک مارتی به سیاره سبز508 حمله می کنیم و نیروهای سازمان مخفی را از آنجا بیرون کنیم.


هیکاپ گفت:مارتی چه کسی است؟


نیک گفت:پادشاه سیاره سبز. که قرار است با ناوهای فضایی آنها که توسط پرفسور مکس ساخته شده،به سیاره سبز حمله کنیم.


آلفرد گفت:برای حمله چه نقشه ای دارید؟


نیک گفت:نقشه این است که ابتدا مارتی با ناو های فضایی اش به سیاره سبز حمله کنند تا میدان مغناطیسی را از بین ببرند تا ما بتوانیم با استفاده از دستگاه تلپورتر جهانی استفاده کنیم تا خودمان را به پشت دروازه های شهر انتقال بدهیم سپس اردو می زنیم تا برای حمله نهایی آماده شویم.


گاندولف گفت:نقشه بسیار خوبی است،ولی چرا از همان اول حمله نمی کنیم؟


نیک گفت:به خاطر اینکه میدان مغناطیسی که درو سیاره است باعث اختلال در سیستم تلپورتر می شود.حالا شما بروید تا دو ماه دیگر تمرین کنید و روز پنجاه و نهمین روز این جاباشید.


سپس نیک پایان جلسه را اعلام کرد و همگی به جزء هیکاپ و فیشلک رفتند.


وقتی که همه از مخفی گاه خارج شدند نیک گفت:به غیر از شما ها کسانی دیگر هم هستند که سوار اژدها باشند؟


هیکاپ گفت:بله.در جزیره برزرکرها دو نفر هستند که از دوستان ما هستند که اژدها دارند.


نیک گفت: پس ابتدا فردا به جزیره کلاویس می رویم تا برای آذرخش یک دم بگذاریم وسپس به سمت جزیره برزرکرها می رویم.حالا بروید و در یکی از اتاق های مخفی گاه استراحت کنید،من فردا ساعت هشت پیش شما می آیم تا باهم برویم.


هیکاپ و فیشلکس خداحافظی کردند و به سمت اتاق نیک حرکت کردند تا گوشتالو و بی دندون را بردارند تا به سمت اتاق هایشان رفتند.


نیک نیز رفت تا از آذرخش مراقبت کند.وقتی که وارد اتاق شد،آذرخش از جاش بلند شد و به سمت نیک رفت و خودش را به او مالید.


نیک گفت:چکار می کنی،بگیر بخواب چون فردا می خواهم تو را به دنیای پنهان ببرم تا دمت را درست کنم تا به توانی پرواز کنی.من می خواهم برای جنگ دو ماه دیگر همراهم باشی ولی اگر نمی خواهی می توانی نیای.


آذرخش گفت:پدرت به من دستور داده که همه جا با شما باشم و هرگز از شما دور نشوم حتاًاگر به هم دستور دهید که بروم.


سپس نیک و آذرخش خوابیدن تا صبح به سمت جزیره کلاویس حرکت کنند.


فردای آن روز نیک،آذرخش را بیدار کرد و با آذرخش به سمت اتاق هیکاپ و فیشلکس رفت. او در زد و هیکاپ در را باز کرد.نیک و آذر خش وارد شدند و صبر کردند تا هیکاپ و فیشلکس آماده شوند.سپس همگی به سمت سالن غذا خوری حرکت کردند.وقتی که به سالن غذا خوری رسیدند،دیدند که لورد و آلفرد داخل سالن غذا خوری هستند.


نیک گفت: سلام،شما این جا چکار می کنید؟


لورد گفت: سلام،ما برای این آمادیم که بپرسیم میشه با مارتی صحبت کنیم.راستی این اژدها مال کیه؟


نیک گفت:بله میشه با هاش ملاقات کرد ولی فعلاً باید تا چند ساعت صبرکنید چون من باید جایی بروم،در ضمن این آذرخش است و اژدهای من است که پدرم آن را از بچگی تربیت کرده که مراقب من باشد.شما بروید و به بقیه هم بگید.من وقتی کارم تمام شد،خودم پیش شما می آیم.


سپس صبحانه خوردند وبه سمت جزیره کلاویس حرکت کردند.نیک پشت سر هیکاپ سوار بی دندون شد و بی دندون نیز آذرخش را بلند کرد.پس از نیم ساعت به جزیره کلاویس رسیدند.بیدندون آذرش را کنار دکه آهنگری گابر گذاشت و کنار آذرخش نشست.


گابر از آهنگری بیرون آمد و گفت این آژدها را از کجا آوردید.نکنه دوباره کاره خودت هیکاپ؟


هیکاپ گفت:بسه دیگه.رعدو برق خورده بهش.در ضمن این اژدها مال نیک است و اسمش آذرخش است.


نیک گفت:این حرف ها را ول کنید.بیاید کارمان را شروع کنیم.


نیک و هیکاپ کار را شروع کردند.ابتدا دم آذرخش را ساختند و در آخر یک زین برای آذرخش درست کردند.وقتی که وسایل را به آذرخش وصل کردند،آماده رفتن شدند که زِفِر دختر هیکاپ آمد و گفت کجا می روید؟مامان منتظرت.


هیکاپ گفت:من کار دارم .به مامان بگو بعداًمی آیم.


نیک گفت:عجله نداریم.برو ببین آستریک چکارت داره.


سپس نیک و هیکاپ و زفر به سمت خانه حرکت کردند.هیکاپ وارد خانه شد و پس از چند دقیقه هیکاپ به همراه آستریک بیرون آمد وگفت آستریک هم با ما می آید.


نیک گفت:ایرادی ندارد.


سپس نیک، هیکاپ و آستریک به سمت جزیره برزرکرها حرکت کردند.پس از دو ساعت به وقتی که رسیدند ،دو نفر به سمت آنها آمدند.آنها نیز بروی جزیره فرود آمدند.


نیک گفت:آن دو کی هستند؟


هیکاپ گفت:آن دو همان کسانی هستند که بهت گفتم.اسمشان هِدِر و دَگِر است.آنها خواهر و برادرند.


هدر گفت:خیلی وقت است که شما را ندیدم.


دگر گفت:هیکاپ خیلی خوش آمدی و این کیه؟


هیکاپ گفت: یک شکارچی اژدها!


دگر گفت:شکارچی آژدها!!!


نیک تا آمد حرف بزند،هیکاپ گفت:شوخی کردم،اسمش نیک است و پادشاه اینجاست.


هدر گفت:پس کسی که هوتن را نابود کرد تو هستی.


نیک گفت:بله.من به اینجا آمدم تا شما را به ارتشم بیافزایم.می شود با شما دونفر خصوصی صحبت کنم؟


دگر گفت:بله.دنبالم بیایید.


نیک به هیاپ گفت همین جا منتظرم باش.سپس نیک به همراه هدر و دگر به سمت کلبه ای رفتند.


پس از یک ساعت نیک آمد و گفت:آن دو به ما ملحق شدند و با این کارشان تمام متحدان آژدها دوست با ما هستند.


هیکاپ گفت:همه ی همه با ما نیستند.


نیک گفت:چطور مگه!؟


هیکاپ گفت:تو ازم پرسیدی که آیا به غیر از ما اژدها سواری هست یانه.من هم بهت گفتم بله.ولی چون الان گفتی اژدها دوستان،باید بهت بگم که هنوز یک جزیره دیگر هست که اژدها نگه می دارند و اسمشان محافظان مرموز است که آنها با ما متحد هستند.


نیک گفت:پس بروی تا آخرین گروه را هم ببینم.


هیکاپ گفت:باشه،ولی صبر کن تا من و آستریک با هدر و دگر خداحافظی کنیم و بعد برویم.


نیک گفت: شرمنده ام لازم نیست چون آنها را به ماموریتی فرستادم.


هیکاپ گفت:به جه ماموریتی فرستادیشون؟


نیک گفت: شرمنده ام،ماموریتشان خیلی محرمانه است و این ماموریت را تا اطلاع ثانوی به هیچ کس نمی گویم.


سپس نیک سوار بر آذرخش و هیاپ سوار بر بی دندون و آستریک سوار بر طون به سمت محافظان مرموز حرکت کردند.


پس از یک ساعت به جزیره محافظان مرموز رسیدند و اژدهایانشان را در جزیره فرود آوردند.


پس از فرود یک نفر به سمتشان آمد.


نیک گفت:سلام.من نیک فرمانروای این سرزمین هستم.شما چه کسی هستید؟


هیکاپ گفت:ایشان اسمش مارلا است و ملکه محافظان مرموز است.


نیک گفت:می شود با شما خصوصی حبت کنم؟


مارلا گفت:بله می شود.


سپس نیک به هراه مارلا به سمت کلبه ای رفتند.پس از نیم ساعت نیک آمد و گفت برویم،چون من مارلا را به ماموریتی خیلی محرمانه فرستادم.


هیکاپ گفت: همه را که به ماموریت محرمانه فرستادی.چرا؟


نیک گفت: صبور باش خودت به زودی می فهمی.حالا باید بریم به جزیره کلاویس تا بقیه ی اژدها سواران را جمع کنیم و به همراه فرماندهان دیگر،پیشن مارتی برویم.


سپس نیک و هیکاپ و آستریک به سمت جزیره حرکت کردند و پس از یک ساعت گروه اژدها سواران هیکاپ را جمع کردند و به سمت مخفی گاه حرکت کردند.وقتی که به مخفی گاه رسیدند،دیدند که تمام فرماندهن آنجا حضور دادرند.


نیک گفت:کار ما را را حت تر کردید.چون می خواستیم دنبال شما نیز بیاییم.


سپس همگی به سمت پل فضایی حرکت کردند.و دو به دو با پل فضایی به سمت پایگاه فضایی حرکت کردند.


وقتی که همگی رسیدند،لورد گفت:اینجا چقدر شبیه سفینه فضایی سازمان مخفی ی که داخل اهواز بود؟


نیک گفت:این شبیهش نیس چون ای خود یفینه سازمان مخفی است که با سفینه فضایی ما ترکیب شده.


سپس همه به راه خود ادامه دادند تا اینکه به 00Xبرخوردند.


نیک گفت:00X،مامورXکجاست؟


00Xگفت: داخل آزمایشگاه است.


نیک به سمت آزمایشگاه رفت و پس از چند دقیقه با مامورXبرگشت.


تیم گفت:این که همون زندانی داخل سازمان مخفی است.


نیک گفت: بله این همونه. مامورXجاسوس ما داخل سازمان مخفی بود که لو رفت و انداختنش داخل زندان و مانجاتش دادیم.


مامورXگفت:با من چکار دارید؟


نیک گفت:این ها می خواهند با مارتی صحبت کنند.ولی اگر نمی شود ایرادی ندارد.


مامورXگفت:ایرادی ندارد.دنبالم بیایید تا پیش ماتی ببرمتان.


سپس نیک از 00Xخواست تا مراقب اژدهایان باشد و بعد به همراه مامورXبه سمت دستگاه تلپورتر حرکت کردند.


وقتی که به دایره و سط سالن رسیدند،نیک به بقیه گفت که وقتی به آنجا رسیدیم ممکنه افراد درون ناو فضایی به ترفمان اسلحه گرفته باشند،این کارشان به خاطر مسایل امنیتی است.


سپس یکی از ربات ها دکمه ای زد و آنها را به ناو فضایی اصلی تلپورت کرد.وقتی که آنها به ناو فضایی تلپورت شدند،تعدادی سرباز اسلحه هایشان را به سمت آنها نشانه گرفتند.


مامورXگفت:سلاح هایتان را پایین بیاورید.من مامورXهستم و ایشان نیک و فرماندهانشان است.


در همین هین پورفسور مکس آمد و گفت سلاح هایتان را پایین بیاورید این ها خودی هستند.


سپس نگهبانان سلاح هایشان را پیاین آوردند و به آنها اجازه ورود .نیک و همراهانش به سمت مارتی رفتند.پس از عبور از چند راهرو به سالن بزرگی رسیدند که در وسط سالن میزی بزرگ قرار داشت که مارتی و چند نفر دور میز نشسته بودند و حرف می زدند.


نیک گفت:سلام مارتی.


مارتی گفت:سلام.این ها کیه اند که با خودت آوردی.


نیک گفت:معرفی می کنم:فرمانده انسان ها آلفرد، فرمانده الف ها لورد، فرمانده کوتوله ها تیم، فرمانده جادوگر ها گاندولف و فرمانده تیم اژدها سوارانم هیکاپ و افرادش که شامل آستریک،فیشلکس،اسناتلات،رافنات و تافنات هستند.شما معرفی نمی کنید که این ها کی هستند؟


مارتی گفت:اینها فرماندهان من هستند.فرمانده تیم ناو های فضایی که دو ماه دیگر حمله می کند جک،فرمانده نیروی دریایی فرد و فرمانده نیروی زمینی و هوایی چیتاز است.


نیک گفت:ما آمده ایم تا نقشه مرحله دوم را بکشیم.


مارتی گفت:نقشه آماده است. وقتی که ما پشت دروازه اردو زدیم،چیتاز از راه زمینی به سمت دروازه حمله می کند.وقتی که از دروازه شهر عبور کردیم،اژدها سوارن تو به سمت ساختمان های پلیس حمله می کنند و سپس تیم و افرادش به سمت پادگانی که در آن جنگنده ها فوق پیشرفته حمله می کنند و آمجا را نیز تسخیر میکنند.پس از تسخیر پادگان ،دروازه شهر و اداره های پلیس،گاندولف و افرادش از آنها محافظت می کنند. و بقیه ما نیز هر کوچه را می گیریم تا کسی نتواند رفت و آمد کند.ما باید انها را مجبور کنیم تا در قصر پناه بگیرند.وقتی که این کار را امجام دادیم،من وتو با استفاده از تلپورت خودمان را به سالنی که در آن رود مذاب جریان دارد انتقال میدهیم تا کلید زندان را از آن خارج کنیم تا پدرو مادرت و پدر خودم را نجات دهیم.اگر ما اینکار را انجام ندهیم نمی توانیم جنگ را شروع کنیم چون در سرزمین ما رسم است که دستور حمله اصلی را پادشاه دهد در ضمن اگر این کا را انجام ندهیم ممکن برای تسلیم کردن ما،ما را تهدید کنن که آنها را می کشند. سپس الفرد، لورد به سمت قصر حمله می کنند.


نیک روبه افرادش کرد و گفت:نظرتان در باره نقشه چیست؟


پس از چند دقیقه آلفرد به نمایندگی از آنها گفت:نقشه خوبیست ما این نقشه را می پذیریم.


سپس از مارتی خدا حافضی کردند و به سمت دستگاه تلپورتر حرکت کردند.وقتی آنها به پایگاه فضایی تلپورت شدند،نیک به انها گفت:شما بروید من بعداً می آیم.


پس ازرفتن آنها نیک به مامورXگفت:یادته اون موقعه که تو داشتی در باره لو رفتن نقشه با هم حرف می زدی.


مامورXگفت:بله یادمه.پی شد که از پرسیدی؟


نیک گفت:از می خواهم ادامه حرف را الان به هم بگویی.


مامورXگفت:باشه.وقتی که من می خئاستم به اینجا تلپورت شوم من را دستگیر کردم،تنها کسانی که از این نقشه با خبر بئدند افراد درون سفبنه فضایی و کارن بود.


نیک گفت:این امکان ندارد.چوم من تمام حافظه کارن را چک کرد و چیزی پیدا نکردم.


مامورXگفت:ابین الان مهم نیست.چیزی که مهم است اینکه من در مورد قدرت های تو چیزی فهمیدم.من فهمیدم که تو دو نوع قدرت داری.


نوع اول:قدرت های اصلی است که تعدادشان نه تا است و تو الان دو تا را داری که شامل تکثیر شوندگی و جذب نیرو است،هفت تای دیگر نیز که تو باید پیدا کنی شامل :قدرت های آب،باد،خاک،آتش،یخ،باز کردنه دروازه و آخرین نیز قدرت بازیابندگی است.


نوع دوم قدر ها نیز شام قدرت هایی که جذب میکنی قدرت هایی که از دروازه های نیروی فرعی بدست می آوری که تعدادشان بیشمار است.


نیک گفت:یعنی من برای بدست آوردن نیرو های اصلیم باید از هفت دروازه عبور کنم؟


مامورXگفت:خیر.چون پنج نیروی اولی که شامل آب،خاک،آتش،باد و یخ است دریک سرزمین هستند.صاحب نیروی آب یک اسب از جنس آب است که در دریا زندگی میکند، صاحب نیروی خاک سه غول سنگی هستند که بالای کوه زندگی می کنند،صاحب نیروی باد خود باد است که اسمش را گِیل گذاشتند،صاحب نیروی آنش یک مارمولک است و در آخر صاحب نیروی یخ یک انسان است که با بقیه نیرو ها در جنگل جادو زندگی می کنند. که جنگل جادو در سرزمین آرندل قرار دارد. و دوتا نیروی آخر نیز دست دو تا از افراد سارمان مخفی است که محل آنها از بعدی به بعد دیگر در حال عوض شدن است.


نیک گفت:پس طبق حرف هات جهان های بین بعدی نیز وجو دارند و این یعنی ما از طرف جهان های دیگر نیز ممکن است مورد حمله قرار بگیریم.


مامورXگفت:احتمالش هست.


نیک گفت:نیروی بازیابندگی و باز کردن دوازه دیگر چیست؟


مامورXگفت:نیروی بازیابندگی به صاحبش این اجازه را می دهد که افراد مرده را با کمک عضوی که سالم است،دوباره جسمشان را باز سازی کنی ونیروی باز کردن دروازه نیز به تو اجازه می دهد که به هر سرزمینی که درسیاره Xاست و چه در بعد های دیگر است،دروازه آن را باز کنی و وارد آن سرزمین شوی.سازمان مخفی با کمک همین نیرو توانستند سرزمین های زیادی را از بین ببرند.


نیک گفت:سیارهXدیگر کجاست؟


مامورXگفت:سیارهXهمین سیاره ای است که سرزمین مخفی در آن قراردارد.سیارهXبسیر بزرگ و دارای سرزمین های مختلفی که هر کدام به اندازه زمین است.


نیک گفت:تو اینهارا از کجا می دونی؟


مامورX گفت:این ها را از داخل کتاب کهن فهمیدم.کتابی که تجربیات شوالیه طلایی اول تا پدرت که آخرین شوالیه طلایی قبل از خودت است را درون این کتاب جمع آوری شده.


نیک گفت:پس چرا داری این را الان به من میگی!


مامورXگفت:چون خودم همین دیروز پیدایش کردم.تازه من فهمیدم که سازمان مخفی را اولین شوالیه طلایی ساخته و RTMAXدوسال بعد کنترل سازمان مخفی را در دست گرفت و بعد از آن هوتن را به اینجا فرستاد.شوالیه های طلایی زیادی برای بیرون کردن آن مردند چون به قدرت خودشان مغرور شده بودند و همین مغروریت باعث کاهش نیرویشان شده وبه همین دلیل است که فقط تو توانستی هوتن را شکست بدهی.اگر تو نیز به قدرت هایت مغرور شوی توهم مثل بقیه خواهی کرد.


نیک گفت:ممنون از هشداری که به دادی.میشه کتاب کهن را به من بدهی تا آن را بخوانم؟


مامورXگفت:اگر نمی گفتی هم خود آن را بهت می دادم.


سپس مامورXکتاب کهن را به نیک داد و به سمت آزمایشگاه رفت.نیک نیز به سمت آذرخش رفت و باهم به مخفیگاه رفتند.وقتی که رسیدند هوا تاریک شده بود.پس نیک و آذرخش به اتاقشان رفتند.نیک رفت سر میز نشت و مشغول خواند کتاب کهن شد.چند دقیقه بعد آذرخش به سمتش آمد و کنار صندلی نیک خوابید.


نیک گفت:چرا روی تخت نمی خوابی؟


آذرخش گفت:آخه ازوقتی که صاعقه به هم خورده من از تاریکی و تنهایی و رعدو برق می ترسم.


نیک گفت:اینکه ترس ندارد.من تا زمانی که ترست نریزد شب ها پیشت می خوابم.ولی روی تخت نمی شود دوتایی باهم بخوابیم.


سپس نیک کمی فکر کرد و بعد از چند دقیقه فکر کردن یک مبل بزرگ ظاهر کرد و به آذرخش گفت تازمانی که ترست نریزد ما روی همین مبل می خوابیم.سپس آذرخش رو مبل نشت و نیک نیز به او تکیه داد و مشغول خواندن کتاب شد.پس از چند دقیقه نیک خوابش برد.او درخواب خود را کوهستانی دید که پر بود از سنگ هایی که بروی آنها خزه رشد کرده بود.ناگهان یکی از آنها چرخید و به سمت نیک آمد.نیک فکر کرد که باد او را تکان داده ولی آن سنگ شروع به تکان خوردن کرد و به صورت یک موجود سنگی در آمد و گفت:آیا من را میشناسی؟


نیک گفت:خیر.تو دیگر چه موجودی هستی؟


آن موجود گفت:من یک ترول کوتوله هستم که در سرزمین آرندل زندگی میکنم.تو باید پادشاه سرزمین مخفی نیک باشی؟


نیک گفت:بله. تو این را از کجا می دانی؟


ترول گفت:چون من پدر خواندتم.


نیک با تعجب گفت:چی!


ترول گفت:بله من پدرخواندتم.زمانی که تو به دنبا آمدی پدرت پیش من آمد و ازم خواست که تو را بعد از خودش به فرزندی قبول کنم.توباید هرچه زوتر به سرزمین اِرندیل بیای چون اینجا در خطر است و گفته شده که کسی به ما کمک می کند و آن شخص تو هستی.


نیک گفت: ولی پدر من هنوز زندست.


ترول گفت:تو در اشتباهی پدرت مدت هاست که مرده.کسی که به تو گفته پدرت زندست به تو دروغ گفته.


ناگهان نیک احساس کرد که زیر پایش درحال خالی شدن است و به او گفت چه اتفاقی دارد می افتد.


ترول گفت:ارتباط ما داره باهه قطع می شود.تو نباید در باره مکالمه ما با کسی حرف بزنی چون در سرزمین تو یک خائن هست.تنها کسی که می توانی باهش در مورد این مکالمه صحبت کنی آذرخش،هیکاپ و گروهش و مامورXاست.نام خائن.....ناگهان نیک از خواب بیدار شد و به این کارش آذرخش نیز بیدار شد.


آذرخش گفت:چی شده؟؟!


نیک گفت:بلند شو،تو راه بهت می گم.باید سریع پیش مامورXبرویم.


سپس نیک و آذرخش از اتاق خارج شدند و به سمت پل فضایی رفتند.در راه،نیک قضیه را گفت.وقتی که وارد ایستگاه فضایی شدند فوری به سمت آزمایشگاه رفتند.وقتی که وارد آزمایشگاه شدند دیدند که مامورXدارد روی شئ کار می کند.


مامورXاز دیدن آنها تعجب کرد وگفت:چی شده که این موقع شب پیش من آمدی؟


نیک گفت:تو چقدر پدرم من را می شناسی؟


مامورXگفت: من با پدرت دوست های صمیمی بودیم و همه جا باهم بودیم.چرا این سوال را کردی؟


نیک گفت:اگر تو با پدرم همه جا بود،پس باید با او به سرزمین آردندل رفته باشی.درست میگم نه؟


مامورXکمی تامل کرد و گفت:بله.ولی تو این را از کجا فهمید.این موضوع قرار بود که خودم بهت بگم.


نیک گفت:یک ترول که ادعا می کرد که پدر خواندم به هم گفت و این راهم بهم گفت که پدر و مادرم نیز کشته شدند.او نیز می خواست نام جاسوس را بگویید که ارتباط ذهنی ما قطع شد.


مامورXگفت:او درست می گه که تو پسر خواندشی و این که پدرو مادر تو کشته شده.


نیک با عصبانیت گف:چرا این را زودتر به من نگفتی.


مامورXگفت:عصبانی نشو.خودم نیز تازه فهمیدم.چون قبل از اینکه او با تو تماس بگیر،داشت با من حرف میزذ.خیلی سعی کردم که راضیش کنم که این موضوع را به تو نگوید ولی مثل اینکه او به تو گفت.


نیک گفت: او نیز گفت که در اینجا یک خائن است و من نباید باکسی در مورد این مکالمه با کسی حرف بزنم.الته گفت که فقط می توانم با تو وآذرخش و هیکاپ و گروهش حرف بزنم.


مامورXگفت:من که بهت گفت اینجا یک خائن است.ماباید خیلی احتیط کنیم.مخصوصاً که تو فهمیدی که پدر خوانده داری.این موضوع را نباید بع کسی بگویی چون ممکنه آن هم از دست دهی.در من تو نیزیک برارد داری که نامش کریستف است که پدر خواندت بزگش کرده و او با دختر پادشاه سرزمین آردند ازدواج کرده.البته پادشاه و ملکه از دنیا رفتند.و ملکه آنجا اسمش آنا است که همسر برادرته.پئدر خواندت بهم گفت که خواهر آنا یعنی السا دارای قدرت یخ است.تو با گرفتن نیروی یخی آن باعث مرگ او می شوی.پس برای اینکه بتونی نیروی او را بگیری و او نمیرد باید با ازدواج کنی و باید فقط نصف نیروی او را دیافت کنی.با این کار او از تو تغذی می کند یعنی اینکه او باید در همه جا کنار توباشد.اگر شما از هم جدا شوی باعث می شود که هردویتان برای همیشه یخ بزنید.یچیز دیگر این است که تو فقط می توانی نصف چهار قدرت دیگر را هم بگیری زیرا اگر آنه نباشند السا نیسن و اگر السا نباشد تو هم نیستی.این مشکل تا زمانی است که تز بدن تو پرنده ای به رنگ های سبز،قرمز،آبی،قهوهای و سفید خارج شود که این نشانه این است که تو می توانی تمام نیروی آنها به جز مقداتری که زنده بمانند را از آنها دریافت کنی.مشکل اینجاست که هیچکس نمی داند که این اتفاق کی می افتد.


نیک گفت:لطفا از این به بعد اطلاعات را قطره ای به من نگو.


مامورXگفت:چشم از این به بعد اطلاعات را کامل بهت میگم.برای اینکه نخواهی دوباره فردا برگردی الان بهت میدمش.


نیک گفت:چی رو می خواهی الان بهم بدی.


ناگهان مامورXماده ای ر به نیک تزریق کرد که باعث شد نیک بی هوشود. مامورX با کمک آذرخ او را به آزمایشگاه برد.بعد از چند دقیقه نیک به هوش آمد وگفت:دوباره چه چیزی به من تزریق کردی؟


مامورXگفت:این ماده ای که به تو تزریق کردم باعث می شود که هرئقت دروازه نیویی که بخواهد فعال شود مکان و زمان دقیق آن را به تو نشان دهد.


نیک گفت:ممنون.ولی از این به بعد هر وقت خواستی چیزی به من تزریق کنی قبلش به من خبر بده.


مامورXگفت:باشه.دفعه بعد خبرت می کنم.


سپس نیک به همراه آذرخش به سمت اتاقشان رفتند و خوابیدند.


دو ماه بعد


بعد از دوماه نیک افرادش را جمع کرد و نقشه ر به آنها گفت.پس از بازگو کردن نقشه،نیک با مارتی تماس گرفت و اعلام آمادگی کرد.از آن طرف بعد از اعلام آمادگی نیک،مارتی دستور حمله را داد و به سمت سیاره سبز508حمله کردند.پس از جنگی طولانی آنها توانستند سپر محافظتی را ازبین برند.بهد از ازبین بردن سپر،مارتی با نیک تماس گرفت و گزارش کار را داد.نیک بعد از شنیدن این خبر دستور داد تا دستگاه را روشن کنند.پس از روشن کردن دستگاه تمام نیروه یکدفعه به سیاره سبز تلپورت شدند.پس از تلپورت شدند فوری به سمت دروازه رفتند و شهر را محاصره کردند و منتظر ماندن تا مارتی برسد.


در زمانی که آنها منتظر مارتی بودند،ناگهان یک دوازه جلوی آنها سبز شد.نیک جلو آمد و دید که این دوازه نیرو است.پس روبه بقیه کرد وگفت:من باید وارد دوازه شوم تا یکی از قدت هایم را بگیرم.


آلفردگفت:ولی ما باید منتظر مارتی بمانیم تا با او به سمت دوازه حمله کنیم.


نیک گفت:اگر مارتی آمد و من هنوز داخل دوازه بودم شما طبق نقشه عمل کنید.


سپس نیک وارد دوازه شد.پس از دقایقی او خود را داخل سرزمینی دید که سرتاسر آن در حال سوختن بود.او در کنار سنگی لوحی را دید که رویش نوشته شد بود که اینجا سرزمین گیه است که توسط افرارد سازمان مخفی نابود شده.تنها کسی که از این سرزمین باقی مانده نامش سبز است که در کلبه ای زنگی می کند.اوحاضر است که نیروی کنترل گیاهان را به کسی بدهد که به قول دهد که انتقام مردمش را از سازمان مخفی بگیرد.پس از خواندن این مطالب،نیک به سمت کلبه حرکت کرد و پس از چند ساعت راه رفتند به کلبه رسید.او در زاد و صدایی شنید که به او گفت می توانید وارد شوید.وقتی نیک وارد دید که پیرمردی فرتوت روی تخت درازکشیده و به او نگاه می کند.


پیرمرد گفت:نترس بیا تو.من می دانام که تو کی هستی و چرا با اینجا آمدی پس بدون هیچ گونه بحثی قدرت من را جذب کن که ان شاالله که بتواند کمکت کند.


سپس نیک کابل هایی از کمر خود خارج کرد که انتهای آنها دو سوزن به صورت عمودی و با فاصله خارج شده بود را به بدن پیرمرد وصل کرد و قدرت او را جذب کرد.پس از جذب نیروی او زیر پایش خالی شد و پس از چند دقیقه خودش را روی تختی دید که داخل چادر بود.او بلند شد و از چادر خارج شد.وقتی که از چادر خارج شدید افرادش در حال شادمانی است.آذرخش او را دید وفوری رفت داخل بغل نیک.


نیک گفت:چه خبر شده؟


آذرخش گفت:ما توانستیم کل شهر را محاصره کنیمو فقط مانده که تو ومارتی به قصر حمله کنید.


نیک گفت:مگه من چند روز نبودم؟


آذرخش گفت:یک هفتهست که تو نبودی و ما نگران تو شدیم و یک گروه جست و جو را انداختیم و تو را کنار دوازه شهر بی هوش پیدا کردیم.


نیک گفت:الان این مهم نیست.بگو مارتی کجاست؟


آذرخش گفت:داخل چادرش که روربه روی اینجاست.


نیک گفت:خب بیا بریم پیشش.


سپس نیک بلند و به راه افتاد.دراه از کنار گل های زیادی رشد که وقتی از هر کدام عبور می کرد،گل ها سرشان را خم می کردند.آذرخش از دیدن این صحنه تعجب کرد و به نیک گفت:چرا وقتی از جلوی گلها عبور می کنی آنها سرشان را خم می کنند؟


نیک گفت:فکر کنم چون قدرت کنترل گیه هان را بدس آوردم،پادشاهشان شدم و برای احترام این کا را انجام می دهند.


سپس به راه خود ادامه دادند تا به چادر مارتی رسیدند.وقتی وارد شدند،مارتی به سمت آنها آمد و نیک را در آغوش گرفت و گفت: خیلی خوشحالم که بهوش آمدی.حالا ما می توانیم باهم به قصر برویم و پدرانمان را آزاد کنیم.


نیک با حالتی غمناک گفت:فقط پدرو تو را می توانیم آزاد کنیم.


مارتی گفت:چرا؟


نیک گفت:آخه پدر و مادرم من مدت هایست که مردم.این را مامورXبهم گفت.


مارتی گفت:پس چرا تابه حال چیزی نگفتی؟


نیک گفت:چون نمی خواستم باعث شوم که عملیات عقب بیافتد.حالا اتفاقیست که افتاده.بهتر است هرچه زودتر به قصر حمله کنیم.


پس از چند ساعات نیک و مارتی اماده شدند تا به قصر حمله کنند.وقتی که می خواستند خودشان را تلپورت کنند،آذرخش آمد وخواست که باهاشون برود.ولی نیک مانع این کارشد.او گفت که تو باید اینجا بمونی،قول می دهم که اتفاقی برام نیفتد.آذرخش قبول کرد و نیک و مارتی خودشان را به داخل قصر تلپورت کردند.وقتی که تلپورت شدند آنها خودشان را داخل راهرویی دیدند که بروی دیوارهای آن شمع هایی بارنگ قرمز روشن بود.آنها به راه افتادندو پس از یک ساعت راه رفتن به سالن بزرگی رسیدند که درآنجا درختان زیادی قرار داشت که نمی ذاشت انتهای سالن را دید.


مارتی گفت:این باید اولیم مرحله باشد.ما باید از این جنگ عبور کنیم تا به در ی برسیم که مارو به یک دوراهی هدایت میکند که یکی به سمت زندان و دیگری به سمت دریاچه مذاب می رود.ولی نمی دانم که چطوری می توانیم از این مکان عبور کنیک.


نیک گفت:بسپارش به من.


سپس نیک چشمانش ررا بست و زیر لب چیزی زمزمه کرد.با این کار او،درختانشروع به خرکت کردند و راه را بری انها باز کردند.


مارتی گفت:چطوری این کارو کردی؟


نیک گفت:این قدرت جدیدم که باهاش می توان گیهاهان را کنترل کنم.


سپس آنها به راه خود ادامه دادند و پس از نیم ساعت به در رسیدند.آنها از در عبور کردند و به دوراهی رسیدند.


مارتی گفت:باید از سمت چپ برویم.


آنها از سمت چپ رفتند و پس از چند دقیقه به سالن بزرگی رسیدند که از سالن قبلی بزرگتر بود.


وسط سالن یک دریاچه مذاب بود که دور تا دور آنرا صد نگهبان مسلح به تفنگ از آنجا مراقت می کردند.


مارتی گفت:حالا چکار کنیم؟آنها تفنگ داردند ولی ما نداریم.


ناگهان نیک به سمت آنها رفت و خودش را معرفی کرد.وقتی آنها فهمیدند که او چه کسی هست سلاح هایشانم را به سمت او نشانه گرفتند.نیک لبخندی زد و با یک بشکن تمام تفنگهای آنها به مایع زرد رنگ تبدیل شد.نگهبانان از ترس به خودشان می چسبیدند.ناگهان نیک تفنگه همه کارش را درآورد و همه آنها را منجمد کرد.


مارتی پیش او آمد و گفت:این را از کجا آوردی.


نیک گفت: مامورXبه هم داده اش.این همان تفنگی است که توانست باهاش پنجاه نفر از مامران سازمان مخفی را که روی زمین بودند را منجمد کنم. سپس به سمت دریاچه رفتن و نیک با کمک تفنگش دریاچه را منجمد کرد.سپس مارتی با شمشیرش یخ ها را شکست و دنبال کلید گشت.پس از چند دقیقه گشتند،مارتی کلید را پیدا کرد و نشان نیک داد.آنها به سرعت به سمت زندان رفتند. وقتی که وارد زندان شدند با صد تا در برخود کردند.آنها یکی یکی در ها را باز کردند تا به آخرین در رسیدند.وقتی در را باز کردند دیدن که کسی بروی تخت خوابیده است.مارتی به سوس او رفت و صدایش کرد.فرد خوابیده،با صدای مارتی بیدار شد و گفت از من چه می خواهید.


مارتی گفت:نترسید.من هستم پدر.


پادشاه بلند ضشد و پسرش را بغل کرد و گریه می کرد.


او رو به مارتی کرد و گفت:ایشون کی هستند؟


مارتی گفت:ایشون پادشاه سرزمین مخفی،نیک است.


پادشاه تا اسم نیک را شنید شروع به گریه کرد.


نیک گفت:چه شده است؟


پادشاه گفت:من هیچ و قت دوست نداشتم که این روز را ببینم.اما روزگار این کارا کرد.پدرت قبل از مرگش بهم گفت که پسرمروزی برای نجات تو می آید.او گفت که باید بهش بگم که یک خائن در سرمین مخفی است.ولی عجل به او مهلت نداد و من فقط فهمیدم که اول اسمش (آ) هست.


نیک گفت:خودم می دانستم که در سرزمین مخفی یک خائن است،ولی نمی دانستم رکه او چکسی است.حالا بییاید زودتر از این جا برویم تا آماده حمله شویم.آنها فوری از زندان خارج شدند و خودشان را به اردوگاه تلپورت کردند.وقتی که تلپورت شدند،نیک به آلفر و لورد دستور حمله داد.پس از چند ساعت جنگیدن،توانستن که افراد سازمان مخفی را نابود کنند.


نیک روبه مارتی کرد و گفت:ما دیگر اینجا کاری نداریم پس خداحافظ.


مارتی گفت:کجا می خواهید بروید؟قبل از اینکه بروید نمی خواهید با ما پیمان اتحاد ببندید.


نیک گفت:حالا که می خوا باشه.


سپس نیک با پادشاه سیاره های سبز پیمان اتحاد بست و او با این کارش، با شش صد سیاره پیمان اتحاد بست.سپس جشن بزرگی گرفتند و بعد از جشن،نیک با آنها خدا حافظی کرد و به سمت سرزمین مخفی حرکت کردند.


وقتی که به سرزمین مخفی رسیدند،نی به تمام سربازانش یک ما استراحت داد.چون می خواست بداند که چه کسی خائن است. او برای انجام این کار باید پیش مامورXمی رفت.





دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.