بی ط هرگز.. : عنوان

نویسنده: sayda_aiyan

سوار ماشین شدم و دیدم راننده نگام میکنه 
با چشمام بش فهموندم چیه
که گفت فک کردم کسیو میارن که تجربه ای چیزی داره شما فک کنم 
زیاد اهل این چیزا نیستید 
بهم بر خورد اما خوشگل بودااا جَوون هم بود که
که یه ابرومو انداختم بالا و گفتم:و این به شما مربوطه؟
جا خورد که تخم کردو گفت خانوم منم جزو این ماموربتم و ستوان نادری هستم درست صحبت کن 
یه لحظه لرزه ای رفتم و گفتم :خب که هستی توم درست صحبت کن تا درست جواب بشنوی
حله؟
آموزش غلیظ تر شدو گفت :حیف 
منم پوزخندی زدم و نگامو دادم بیرون .عجب بیشوریه ها فک کرده کیه؟
چون تو نظام هستش هرچی دلش میخاد باید بگه؟
هوففف عصبی می‌کنه هلال
چند مین بعد رسیدیم اونجا که 
با تخم گفت پیاده شو 
میخاستم بگم خودم بلدم که رفت 
بیشور بیشخصیت 
اصلا ادب نداره
گند
پیاده شدم دیدم داره می‌ره خودمو رسوندن بهش گفتم شعور که داری جناب ستوان نادری؟
تعجب نگام کرد ک گفتم:وقتی کسی باهات میاد بیرون احترامشو نگه دار مخصوصا اگر خانوم باشه
فک نکن چون تو این درجه رسیدی هرجور میخوای میتونی رفتار کنی
ستوانننن
ستوان جوری گفتم که عین متلک شد
که مثلا تو هیچی حالیت نیست
و پا تند کردم رفتم اما از صدای نفسای تندش فهمیدم حرسیش کردم که لبخندی زدم که دندونامو نشون میداد
رفتم سمت یه دری که قبلاً آمده بودم رفتم تو که دو پسر هم پشت به من نشسته بودن و یه زن هم بغل دستشون 
و یه مرد هم جلو که ب من دید داشت
که با تعجب همه نگام کردن 
من با سر خوشی گفتم:سللاامم
اون مرده که رو به من بودو الان دقت کردم دیدم سرهنگ جوادی هست و سنش بیار از جوونا میزد اما بازم خوش چهره بود و خوش هیکل  
که گفت:شما نباید در میزدی؟
خوشکم زد
وایی خاک به سرم راس میگه باید در میزدم همینجور سرمو انداختم پایین میام با نیش باز میگم سلام.اه همش تقصیر نادری
باز هم با تفکر ک اینقد زود باهاش صمیمی شدم نیشمو گزاشتم باز که دیدم جدی تر شدو گفت شما خانوم بیابی هستید؟
ب خودم اومدم و رفتم جلو با غرور میخاستم بگم بله که نام کیر کردو نزدیک بود با کله برم اونجای میز که تیز بود که یکی نگهم داشت یعنی کند زدم با این غرور لامصبم اه من نمیتونم اصلا می آدم باشم
سرمو بلند کردم دیدم یکیه چشمای مشکی 
تا چشمم به چشمش خورد خاطرات همه اومدن جلوم خاطرات بچگی
نگاه های علیرضا حرفاش همه و همه اومدن و رفتن 
که بلند شدم و خیره چشماش بودم که اون زود تر به خودش امدو گفت
خب با اجازه من برم سرهنگ .خبری شد حتما بهتون میگم 
و رفت و منو گزاشتم با کلی مَنگی
به زور خودمو نشوند رو صندلی که سرهنگه گفت 
انگار شما خیلی خوش خنده ای 
داخل ماموریت نباید انقد شل باشید 
از اینکه روز اولی اینقد منو بی فایده دیدن حرسی شدم
اما با لبخند مسخره ای گفتم
نه فقط از استرسه درست میشه
ببخشید 
که لبخند خوجلی زد 
که دلم غنچ رفت 
وای زنش فداش شه با اینکه سنی ازش گذشته اما خوشگله چقد 
چشمای مشکی 
احساس میکردم این مردو من دیدم
اما زیاد بش فک نکردم که گفت از فردا باید بری تبریز و اونجا شروع می‌کنی کارتو 
الآنم بقیه که توی این ماموریت هستنو صدا میزنم تا بیان که اشنا شید و حرفی نمونه
مشکلی نداری؟
من:نه ممنون میشم...
بعد چند دقیقه بقیه آمدن که ۳ تا زن بودن 
و بقیه مرد که حدود ۱۷ نفر مرد اومدن دهنمو باز گذاشته بودم از تعجب 
بعد تو افکارم گفتم واقن چرا همیشه زنده باید کم باشن؟
تو ذهنم شروع کردم شمردن این رده که اینجا نشسته بود یکی من هم میشم دوتا اون ۳ تا هم میشیم ۵ تا 
دهنمو بستم و سرمو انداختم پایین گفتم عههه نکنه اون زنده که نشسته نباشه؟
اینجور که نامردیه ما کم میشیم
که دهنمو باز کردم گفتم:اینجور کن نمیشه همه تعجب کردم اما من ادامه دادم«ما زنا کم هستیم نامردی
چرا باید حدود ۱۷ نفر مرد باشه ۴ تا زن؟
سرهنگع چشماش می‌خندید بعد گفت:پس برا همین انقد تو فکر بودین؟
با اجازتون توی این ماموریت از زن فقط شمایید این ۳ تا خانوم برای شنود اینجور چیزا کار میکنم این خانومم ک می‌بینید نشسته 
اینجا دخترم هستن و ایشونم پسرم 
عه راس میگه ها خواستم نبود آخه فک کردم لباس شخصیع 
ولی دخترو پسرشم چه خوشکلناا
دختره نگاهم کرد لبخندی زد منم منگ نگاش میکردم 
از دست خودم عصبی بودم اینقد خنک بازی در میووردم 

نگام رفت سمت مرداب که دیدم نادری هم هست تا دیدنش میشم شل شد 
که اخمی کردو سرشو انداخت پایین 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.