راز رمزآلود : فصل دوم :ناکجاآباد

نویسنده: KA_bahrami87

 ریچ در دنیایی ازتاریکی و ظلمات می چرخید ، هر لحظه سرعت سقوطش بیشترو بیشتر می شد.سرش گیج


می رفت واحساس تهوع داشت ، حسابی ترسیده بود. داد می زد ،فریاد می زد و کمک می خواست ، اما


صدایش حتی به گوش خودش هم نمی رسید. گاهی الکس ، جو و یا لیزا را می دید که از جلویش رد می شدند . دستش را به طرفشان دراز می کرد ، اما نمی توانست آن ها را بگیرد.نمی دانست کجاهستند ولی این را خوب می دانست که دیگر در اتاق کارکنان نیستند . این سقوط کی تمام می شد ؟


شاید داشتند می مردند . شاید هم مرده بودند . در آن لحظه فقط به این فکر می کرد که آیا دوباره خانواده اش را خواهد دید ؟ الان حتما پدرش دنبالش می گشت . کم کم صداهایی می شنید و نوری را در زیر پاهایش احساس می کرد ، انگار بلاخره داشتند از این چاه بی سر و ته خلاص می شدند ، ولی انتهای آن به کجا می رسید ؟ از صمیم قلب آرزو می کرد همه چیز ختم به خیر شود . به نور نزدیک می شد و هنگام رد شدن از آن ، احساس می کرد از یک پرده عبور کرده است زیرا فشاری را روی صورتش حس کرد.
                                                                               *** 
آرام آرام چشم هایش را بازکرد ، حس مردن داشت . کمی طول کشید تا مغزش یاری کند و یادش بیاید که کجاست و چه اتفاقاتی افتاده است . هر چه دور و اطراف را نگاه کرد ولی برایش آشنا نبود و نمی دانست که کجاست . در خانه ای زیبا بر روی مبلی نرم دراز کشیده بود و روی پاهایش یخ بود ولی سردش نبود ! همین مسئله کمی او را متعجب کرد. بلند شد و نشست و دید دوستانش هم برروی مبل هایی در کنار او دراز کشیده و بیهوش هستند . ریچ صدا زد : کسی هست ؟ کی ما رو آورده اینجا ؟


لیزا و الکس چشم هایشان را آرام آرام بازکردند .
 « جو کجاست ؟» الکس این حرف را زد . 
« وایی ! اصلا یادم نبود . کجا رفته یعنی ؟ » 
ریچ گفت .


ناگهان 1 نفر وارد اتاق شد .
 - سلام بچه ها ! خوشحالم که یخ های شفا بخش اثر کردند و حالتون خوب شد ، من هانا هستم .خب اسم شما چیه ؟ 
 همه بهت زده به او نگاه می کردند ، مگر می شد ؟ آیا درست می دیدند ؟مگر یک مجسمه می توانست صحبت کند ؟


بعد از مدتی الکس جرئت حرف زدن پیدا کرد و گفت :یخ شفا بخش ؟ شما مجسمه اید ؟ مگه یک مجسمه میتونه صحبت کنه ؟ 
 لیزا به او سقلمه ای زد و گفت : از بی ادبی دوستم عذرخواهی می کنم ، کمی ترسیده . 
هانا گفت : مشکلی نیست وقتی دیدمتون هم فهمیدم تازه واردید . حالا اهل کدوم سرزمینید ؟ 
ریچ زمزمه کنان به الکس و لیزا گفت : این چی داره میگه ؟ سرزمین دیگه چیه ؟ 
 الکس گفت : اینو به من بسپر . بعد بلند شد و رو به هانا گفت : ما دقیقا متوجه منظورتون نمی شیم. شما میدونید دوستمون کجاست ؟
 هانا با هیجان گفت : آره! حالش خوبه ،فقط وقتی بیدار شد و من رو دید جیغ زد و فرار کرد تو اتاق و در رو قفل کرد . الان خواهرم ،آنا، داره متقاعدش می کنه که در رو باز کنه .
 الکس ، لیزا و ریچ را به گوشه ای کشید و رو به ریچ کرد و گفت : احتمالا   این یکی از سوپرایزهای پدرته .
 ریچ گفت : نمی دونم . ولی فکر نمی کنم اینطور باشه آخه اگه این یه شوخیه پس اون جایی که توش معلق بودیم چی بود پس ؟ اون که دیگه شوخی نبود .
 الکس حرفی نزد ولی لیزا گفت:بهتره فعلا بریم اون بچه ننه رو آروم کنیم بعد ببینیم چه خبره اینجا . 
 هانا به سمت چپ اشاره کرد و گفت : بیایین بریم از این طرف .
 لیزا با خنده گفت:بلند گفتم ؟
 هانا هم خنده کنان در جواب او زمزمه کرد : نه ولی من شنیدم . 
آنها از راه رویی عبور کردند و به یک اتاق رسیدند که یک مجسمه دیگر آنجا نشسته بود .
 آنا با هیجان از دیدار بچه ها گفت : سلام . حالتون خوبه ؟ نگران دوستتون نباشید . اون حالش خوبه ،فقط یه کوچولو ترسیده.


الکس نگاهی به هانا وسپس به آنا کرد و گفت : باورم نمیشه ! شما دوقلواید؟ وایی چقدر جالب. 
آنا گفت : آره من مجسمه از جنس فولاد ولی هانا از جنس مرمره! توی مجسمه بودن هم شانس ندارم .
لیزا و الکس خشکشان زده بود و نمی توانستند چیزی بگویند . فقط همش به آنا و بلافاصله به هانا نگاه میکردند . و از تعجب دهانشان باز مانده بود .
 ولی الکس گفت : توی مجسمه بودن هم ؟ یعنی اول مجسمه نبودید؟ 
آنا پاسخ داد: وا مگه شما خبر ندارید ؟ یعنی میگید اون ماجرا به گوشتون نخورده ؟
 الکس جواب داد : نه! 
آنا لبخندی زد و گفت : عجیبه ! ولی خب داستانش مفصله بعد براتون تعریف می کنم . 
هانا رو به آنا کرد و گفت : نگاه کن ! بهت که گفتم تازه واردن . از لباس هاشون معلومه . 
آنا متفکرانه به بچه ها نگاه می کرد و گفت : مجسمه، دیو و ومپایر (*1)  که نیستن ، پری بودن هم که بهشون نمی خوره . احتمالا از اهالی سرزمین سوختن ، فقط خدا کنه از گرگینه های سرزمین سوخته نباشن . البته فرقی هم که نمی کنه چون امروز ماه کامل نمیشه .
 ریچ بلاخره جرئت حرف زدن پیدا کرد و گفت : گرگینه؟ 
آنا گفت : آره گرگینه . پس معلومه گرگینه نیستی .
 الکس متعجبانه گفت : سرزمین سوخته ؟ 
 هانا گفت : وا ! مگه اهل اونجا نیستی ؟ راستی نگفتین اسمتون چیه ؟ 
 الکس گفت : ما اهل کشور انگلستان ، شهر لندن هستیم و من الکساندرهستم . این ها هم دوستانم ریچارد و الیزابت هستن و اونی که خودشو تو اتاق حبس کرده و با اینکه صدای ما رو می شنوه ، بیرون نمیاد هم جورج هست که البته شما می تونید ما رو الکس ، ریچ ، لیزا و جو صدا کنین .
 آنا خنده کنان گفت : انگلستان؟ لندن ؟ وایی شما چقدر بامزه و شوخ طبع هستین . از دیدنتون واقعا خوشحالم بچه ها . 
هانا گفت : آنا بعید می دونم این بچه ها شوخی کرده باشن .
 « جو ، بسه دیگه ! بیا بیرون » لیزا این حرف را زد .
 در اتاق آرام آرام باز شد و جو از آنجا بیرون آمد . ولی کاملا مشخص بود که برای بیرون آمدن تردید دارد . 
 ریچ گفت: خوشحالم زنده ای .
 جو : مرسی رفیق ! 
هانا : بهتر بریم بشینیم و براتون چایی بریزم . 
 لیزا : فک کنم ، ایده جالبی باشه.
                                                                             *** 
«خب . بفرمایید اینم چایی هاتون .» 
- مجسمه ها هم چایی می خورن ؟ 
 + الکس ! بسه. بزار تکلیفمونو روشن کنیم . خب ما الان دقیقا کجاییم ؟ 
 بچه ها می دانستند هر جا هم که باشند دیگر در منچستر نیستند .
 آنا با لبخندی ملیح ولی تمسخرانه گفت : عزیزانم ! نمی دونم شما دقیقا چتونه ولی باید بگم ما داشتیم تو باغ قدم می زدیم و لاروات (2*)  می چیدیم که یهو شما از آسمون پرت شدین زمین ، ما هم دیدیم بیهوشین آوردیمتون خونه !






--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

(1*)- ومپایر : اسم دیگر خون آشام هست .

(2*)- لاروات: یک نوع میوه که ترکیبی از سیب و پرتقال است ولی رنگ آن بنفش است و دانه هایش آبی است.

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.