نیشا در خانه یک مرده : عنوان

نویسنده: 30namaroman

نیشا در خانه یک مرده
پارت 1
خانه نیشا و سارو



طوطی روی لبه ای پیشخوان آشپزخانه در حال بازی بود پرش را در نوکش نگه داشته بود و رقص کنان این سو و انسوی پنجره می دوید و اسم ناری تکرار می کرد



نیشا (خانم جوان سی و 5 ساله) محو تماشای بازی طوطی شده بود







پارک



سارو (مردی حدودا 45 ساله با موهایی آشفته ) را می بینیم که در حال قدم زدن در خیابان هست و به آسمان نگاه می کند و جملاتی را زیر لب تکرار می‌کند



:







(سارو نگاه کن اون فانوس های چشمک زن رو میبینی باورت میشه اون ها هیچ وقت زنده نبودن کی میگه یک ملیارد سال قبل شاید از اولم تصویر یک مرده بودی که زنده بودن را بازی می کردی)







دختر بچه ای در حالی که بستنی اش روی زمین ریخته به او نگاه می کند و محو تماشای آسمان می‌شود پدرش دست او را می کشد و در این لحظه بستنی اش روی زمین می ریزد



اشک های دختر بچه و صدای گریه اش حواس سارو رو پرت می کند نگاهی به دختر بچه می کند در حالی که دختر بچه دور میشود زیر لب می گوید:







شاید از اول یادمان دادن بستنی بخوریم تا یادمان برود کفش هایمان تنگ شده







در این لحظه کفش های سارو را میینیم که خم می شود و پاشنه های خم شده کفشش را مرتب می‌کند گوشی اش زنگ می خورد شماره ناشناس. بارها و بارها گوشی زنگ می خورد و سارو گوشی را روی سایلنت می گذارد و به قدم زدن ادامه می دهد







خانه نیشا و سارو



نیشا را میینیم که بهت زده با گوشی تلفن روی صندلی نشسته و بهت زده شماره ای را می گیرد و صدای بوق های پیاپی







نیشا نگاهی به طوطی می کند اما طوطی پرواز کنان از او دور می‌شود







چند لحظه بعد



صدای زنگ تلفن خانه



مادر نیشا: نیشا الو دخترم چرا گوشی را بر نمی داری من توی راهم شب می‌رسیم ایران از اولش بهت گفتم این مرد بیماره خودت گوش ندادی



نیشا به سمت تلفن می رود و سیم گوشی را از برق می کشد



گوشی نیشا بارها و بارها زنگ می خورد و نیشا گوشی را خاموش می کند و بهت زده به آسمان نگاه می کند







چند لحظه بعد







هانا دوست نیشا پشت در و در حال حرف زدن با نیشا است و ملتماسمانه می خواهد در را باز کند



هانا:نیشا تو رو خدا این در رو باز کن صدامو میشنوی باز کن سارو یه جانی هست تو نباید اینجا بمونی اگه الانم بیاد اینجا سراغ تو







نیشا:هانا چرا دست از سرم بر نمی داری میخوام تنها باشم اگه می خوای کاری برای من بکنی اینکه که اینجا نباشی







هانا:نیشا چقدر می خوای با عالم لجبازی کنی اینجا نشستی منتظر یک جانی باشی







نیشا (در حالی که فریاد می زند) : اون جانی نیست نیست مریم خودش اعتراف کرده



هانا: نیشا تو رو خدا خودتو گول نزن خودتم می دونی که اینطوری نیست باشه من میرم تو دلت مردن می خواد انگار

پارت دوم 
ویلای پدری نیشا


نیشا در حالی که تصویری از یک مرد با چند سر را طراحی می کند و چند دختر جوان کنار او در حال یادگیری هستند


دختر 1 : همیشه دوست داشتم مثل شما طراحی کنم روجا جان(نیشا اسم خودش را تغییر داده)


نیشا : منم دلم میخواست زندگی مو با قلم خودم طراحی کنم آدم هاشو دیوار هاشو و سقف کوتاه کاه گلی اش رو بردارم


دختر 2: روجا جون مادرم میگه خونه های قدیم جن دارن اینجا هم اینجوری هست





روجا لبخندی می زند و تصویر یک طوطی را بالای سر یک مرد می کشد





دختر 1: روجا جون پری میگه از خونه شما شب ها صدای شکستن ظرف و ظروف میاد شما نمی ترسی اینجا





روجا : پری خانم گوش هاش سنگینه بنده خدا صدای رعد و برق هم نمی شنوه صدای بشقاب (نیشا در حالی که می خنده) باهاتون شوخی کرده





دختر 3: روجا جون ببخشید امروز نشد قسطم رو براتون بیارم آخه بابام باید دیالیز میشد ولی شنبه اول وقت میارم براتون





نیشا: بچه ها من هفته بعد باید شهر. شاید یک ماهی بمونم مریم این مدت باهاتون تمرین می کنه


دختر 4 : روجا جون آخه چرا شما که تازه برگشتی بازم میری





نیشا: کاره دیگه پیش میاد دست خودم ک نیست بچه ها یادتون باشه طرح رو کامل کنید دریای طوفانی





چندلحظه بعد گوشی


بچه ها در حال خداحافظی هستن و نیشا کمی مضطرب هست. مریم در حال پوشیدن کفشش است که گوشی خانه نیشا زنگ می خوره نیشا چند لحظه سکوت می کند نگاهی به مریم می کند و گوشی را قطع می کند مریم کمی خجالت می کشد و سریع می رود با رفتن مریم، نیشا تمام درها را قفل می کند





صدای شکستن چند ظرف را می شنویم در این لحظه باز گوشی تلفن زنگ می خوره و سپس روی پیغام گیر می رود





صدای سارو: ناری حالش خوش نیست همش منتظر تو هست مثلا تو مادری تو داری با کی لج می کنی با ناری یا من





نیشا زیر لب : ناری ناری ناری دیگه شک دارم زندگی ما یک شوخی بود یا فقط مراقبت برای ناری





صدای سارو: نیشا این گوشی لعنتی رو بردار نیشا الو (صدای بوق تلفن)





صدای زنگ در را می شنویم


چند لحظه مرد


مرد جوانی (سامیار) مقابل نیشا نشسته و در حال نوشیدن قهوه است و به چشم های نیشا خیره شده





نیشا: تصمیت رو گرفتی فقط این وسط من مثل همیشه فقط باید نقش یک سایه رو بازی کنم برات





سامیار: نیشا سایه اگه آفتابی هست فقط بالای سر تو بود من که حتی توی این دنیا سایه ای هم ندارم بچه دارم اما نمی تونم بگم مال منه





نیشا : من تو رو سایه کردم تو بودی که به خاطر خانواده ات خط کشیدی روی تمام قول هایی که بهم داده بودی منو با ی یادداشت خداحافظی راحت ترک کردی این تو بودی یا نه.. 
پارت 3
 خانه سامیار _پنت هاوس
 یک خانه با اشیایی لوکس و صدای یک ملودی خارجی تمام فضا را پر کرده و تمام نفس های اتاق پر از دود شده است روب روی پنجره اتاق نمایی از یک رستوران گردون به چشم می خورد. سامیار به هتل رو به رو خیره شده و در حال صحبت با گوشی است


صدای مرد پشت تلفن : من سه روزه توی مرز گیر کردم تو هنوز نتونستی بهرامی رو پیدا کنی


سامیار: هنوز توی سقوطیم امروز 26 درصد بازم ریخت برو گشتی بخوری 4 تا عکس و لایو بگیر





صدای مرد: به حساب تو اومدم اینجا. آقای وکیل حسابش ریخته یا پسرش نمی خواد


با ما بسازه تو می فهمی تا الانم به زور فاتحی آزادم برم گشت بخورم!! من سه روزه آسمونم ندیدم





سامیار: وقتی داشتی زمین های ملی رو قالب مردم می کردی کنار دستت نشسته بودیم خانوادگی





چند لحظه بعد


خانمی جوانی حدود 20 سال (ریکا) در حالی که با دکمه های پیانوی بازی می کند





ریکا: برات دفتر نزدم که خودمو دور بزنی





سامیار:اگه به سرت نمی زد بری بازیگر بشی الان توی این منجلاب نبودیم





ریکا:به سرم... تو انگاری ی چیزیت میشه این تنها راهی بود که سارو اعتماد کنه





سامیار : با دفتر مجازی ام میشد نه


نمیشد؟؟ تو زیادی میخوای رئالیسم باشی خانم دکتر





ریکا: نیشا که می گفتی توی مشتم هست و می شناسم مدیون همین بازی های فیک تو نیست؟





سامیار: نیشا حالش خوش نیست نکنه اینم نمی فهمی وگرنه من کارمو خوب بلدم





ریکا :اگه اون احمق همه چی رو لو بده چی... من نمی تونم ریسک کنم اخر هفته میریم





سامیار با عصبانیت به سمت ریکا می آید و سیلی محکمی به او می زند


سامیار در چشم های ریکا خیره می شود و با صدایی لرزان و چشم هایی که به زور باز نگه داشته





سامیار : میریم؟؟ کسری که می گفت پامو از ایران بیرون نمی زارم چطوری این قدر زن دوست شده


ریکا : زن دوست نشده فقط منم که خسته شدم از تو شرایط تو درک تو بیشتر از این نمی خوام اسممم توی پرونده های تو باشه (ریکا در حالی که این جمله را می گوید از خانه خارج شده و در را می کوبد)





صدای شکستن لیوان ها را می شنویم که سامیار لیوان ها را پشت سر هم می شکند





پارک


شاگرد های نیشا را میینیم که در حال قدم زدن هستن


دختر 1:ی زن و دخترش خودشون رو دفتر سارو دار زدن بعد الان اون آزاد هست





دختر دوم: خدا میدونه شایدم واقعا اون بیگناه باشه و دوست دخترش براش تله ساخته


دختر سوم: دختر خالم یک بار رفته بود دفترش می گفت سارو پدوفیلیا داره





دختر یک : خودت می گی پدوفیلیا مادرش که 40 ساله بود


دختر دوم :بچه ها این قدر از این چیزها حرف نزنید کالبد ذهنی مون رو خراب نکنیم بزار زنگ بزنیم روجا جون ببینیم برگشته یا نه؟ 

پارت 4 
ویلا باغ پدری نیشا 
سامیار یک کلاه آفتابی بر چشم زده و در میان درختچه های باغ به سختی دیده می شود از دور به نظر می آید چیزی را دفن می‌کند


صدای سگ نگهبان از دور شنیده می شود که زوزه ای می کشد و تمام آسمان از روشنایی به تاریکی می رود





چند لحظه بعد


آلاچیق باغ


سامیار و نیشا در آلاچیق نشسته اند و سامیار در حال سیگار کشیدن است نیشا در حال نقاشی کردن سامیار است و مردی را به تصویر می کشد که یک چشم سفید و چشم سیاه دارد





سامیار: چشمات مثل بچه هاست حتی ترسیدن هات(سامیار قرصی را از جیبش بیرون می آورد و با پارچ در حال ریختن آب است) این سردرد لعنتی از کجاش پیداش شد





نیشا: چرا همه شون رو اینجا دفن میکنی نمی ترسی یه روزی همشون پیدا بشن؟





سامیار: اینجا قبرستان خیانکارهاست درس عبرتی برای تو هم هست





نیشا: فکر میکردم عاشقش شدی


سامیار: داشت برام دردسر درست میکرد


نیشا: از دور دیدم داشتی براش گریه میکردی برای من انکار نکن


سامیار: ما یه قراری باهم داشتیم یادته ساکت بودن و حرف نزدن


نیشا: کم کم دارم ازت می ترسم چطوری مردی که خواننده پاپ هست می تونه جانی باشه


سامیار: من کارم پاکسازی هست تو اینو نمی فهمی شما دخترها عقل تون کمه اون هویت اش او رفته بود اینو خودتم می دونی پس مجبور بودیم فهمیدی؟؟





نیشا: نه نمی فهمم نمی خوام بفهمم کی میریم از این جهنم


سامیار:جهنم (صدای بلند خنده های سامیار) برات بهشت ساختم مگه نمی بینی دختر چی می خوای تو یه ماشین گرون یه ویلای بزرگ تو چته؟


نیشا : نمیدونم برای انتقام از سارو برگشتم پیشت یا برای انتقام از خودمم اما فقط میدونم حالم خوب نیست یعنی دوستت ندارم مگه نه


سامیار : کلید دفتر سارو پیشته؟





چند لحظه بعد


سارو در حال شستن شیشه های ماشین اش است و نیشا به نظر می آید داخل تابلو های نقاشی اش بسته های کوچکی را داخل بوم می گذارد





چند لحظه بعد


گوشی نیشا روی منشی می رود صدای سارو


سارو:نیشا ناری شاید دختر قانونی من نباشه اما اگه تا آخر هفته برنگردی نمی زارم دیگه رنگش رو ببینی دخترت داره می میره می فهمی تو کجایی؟؟ نیشا داری با کی لج می کنی با مرگ با خودت؟؟ الو نیشا الو؟؟؟
پارت 5 
پنت هاوس سامیار
 سامیار در یک اتاق تاریک نشسته و برای خودش چند شمع رنگی روشن کرده. قاب عکس یک دختر با لباس محلی رو به روی دیوارش نصب شده و موزیک ملایمی پخش می‌شود. او با لپ تاپش مشغول یک بازی آنلاین است در همین لحظه یک نوتیفکشن خبری بالای صفحه می آید


برای چند لحظه متن بزرگ تر می شود


(سحر دختر جوان سی ساله در اثر مصرف زیاد مواد خودش را از بالای یک رستوران گردان پرت کرد.)


سامیار پنجره را به سمت پایین پرت می کند و لب تاب را خاموش می کند و دوباره تصویر دختر در اکسپلور اینستا برایش بزرگ می شود سامیار نور گوشی را خاموش می کند و به سمت پنجره می رود و از دور به رستوران مقابل نگه می کند





فلش بک (چند روز قبل‌)


سحر و سامیار داخل آپارتمان در حال مشاجره هستن و سامیار طبق معمول با شکستن لیوان ها سعی می‌کند او را ساکت کند


سحر که حالت گیجی دارد به سمت سامیار می آید و یقه پیراهن او را می گیرد


سحر در حالی که بغض کرده: پدرام شاید مثل تو یک جانی شیک پوش نبود اما تمام طلاهای مادرش رو گذاشت توی دست من چون می خواست منو نگه داره منو برای خودم





سامیار : تو یه بیمار متوهم هستی اینو بدون هرگز اون عاشق تو نمیشه فکر میکنی چه داری ی بدبختی که با اخاذی مردها برای خودت زندگی می سازی





سحر :این تویی که بدبختی، این تویی که منو توی منجلاب انداختی و گفتی باید قرضت را به اونا بدی و پات گیره





سامیار:سحر تو خودت دوست داشتی کمکم کنی من از تو چیزی خواستم!!!





سحر : آره آره خواستی گفتی تو واقعی ترین آدم زندگیم هستی همه شو ازت پس میگیرم تمام چیزهایی که با دروغ ازم گرفتی عمرم آبروم این سحر نیست که تو می بینی عروسک خیمه شب بازی سامیاره خوب نگاه کن





سامیار :برو گمشو از خونم بیرون حتی شنیدن صدات حالمو بهم میزنه تو ی متوهمی از چی داری حرف میزنی





سحر: از چی دارم حرف میزنم خودم خودم که برای تو ذره ذره





سامیار:تو خیلی وقته مردی تو ی دیوانه ای که حتی ارزش نداری سیلی بخوری برو بیرون مزاحم





چند لحظه بعد


صدای آژیر های آمبولانس و مردمی که هیاهو کردن دختری که بالای طبقه رستوران مقابل خانه سامیار ایستاده


سحر : آهای آدم ها من سحرم از جنس طلوع من برای این غروب متولد متولد نشدم





صدای همه همه مردم


سامیار پنجره ها را می بنده و در حال چت کردن با رایکا و فرستادن های استکیر های قلب است
پارت 6
 خانه نیشا سارو 
نیشا از کشوی لباس هایش دفترچه ای که پورتره سامیار رویش است رو برمیدارد





فلاش بک


خانه قدیمی پدر سامیار


پسربچه نوجوانی(سامیار) را میینیم که از پشت پنجره اتاقش به داخل حیاط که دو خانم در حال گفت و گو هستن نگاه می کند


زن 1:خدا خودش میده خودش هم میگیره. خدا قهرش می گیره اینجور بی تابی می کنی


زن 2:عسل من زنده است اون حالش خوبه. جانم مادر الان میام(عروسک پارچه ای را محکم در آغوش می گیرد و چشمانش از اشک کبود شده)


زن : همیشه این در قفل بود نمی دونم اصلا چطوری این بچه سر از بوم د آورده که بیوفته


ادامه


سامیار را می بینیم که کلیدی در مشتش دارد و با ترس در جیبش دوباره پنهان می کند


فلاش فروارد


خانه نیشا و سارو


نیشا دفترچه را روی میز می گذارد و محو تماشای ناری دختر بچه 6 ساله ای است که با معصومیت خوابیده. صفحه گوشی نیشا روشن می شود


چند لحظه بعد تراس


نیشا در حال گفت‌و گو با گوشی


سامیار:مگه نمی فهمی ثبت اون مدارک بدون امضای تو نمیشه


نیشا: سامیار. گفتم که نمی تونم بیام ناری حالش خوب نیست


سامیار:اینطوری می گفتی عاشق منی تو همش نگران بچه اون عشق بدرد نخورت سارو هستی





فلاش بک


خانه نادیا دوست نیشا


نیشا کمی جوان تر است و بهت زده روی کاناپه نشسته و نادیا سعی دارد با او غذا بدهد


نادیا:دختر یه کم به فکر خودت باشی نزار جوانی ات خراب بشه


نیشا:یعنی جوانی من مهم تر از جون یه بچه هست آره؟


نادیا:سارو واقعا دوستت داره باید از شر این بچه خلاص بشی و یادگاری کثیف سامیار هم بریزی دور


نیشا عصبانی می شود و و به سمت در می رود


نادیا:نگو که می خوای بری التماس سامیار هرزه رو بکنی اون الان برای خودش آقای موسیقی شده کلی هوادار داره ک


نیشا وسط حرفش می پره:که من دیوانه توش گمم ‌؟؟ نه من فقط میرم دنبال جای خودم توی دنیا بگردم یه کویر بی انتها
پارت 7
 خانه سالومه 
سالومه در حالی که با صدای بلند جیغ می‌زند و گریه می‌کند شروع به خط خطی کردن تمام دیوارها می‌کند


چند لحظه بعد


سامیار درب آپارتمان را می‌شکند و همراه دو سه نفر از اهالی ساختمان وارد آپارتمان می‌شود


سالومه با دیدن سامیار صدایش را بلند می کند و چیزی به سمت او پرت می کند


مرد همسایه: خانم تان از صبح تا حالا بی دلیل جیغ و داد می کنه


زن همسایه : انگار حالش خوب نیست زنگ بزنید اورژانس (زن همسایه سعی می کند سالومه را آرام کند و دستش را محکم در دست می گیرد)


سامیار:عزیزم آروم باش چیزی نشده. (سامیار چشم غره ای به سالومه می‌رود و او ساکت می شود) عزیزم گفتم که حال دوستت خوبه


سالومه:دروغ می گی تو دروغ گویی همه راست می گفتن تو...





چند لحظه بعد


سالومه را چند نفر از پرستاران با خود به خارج آپارتمان می برند





خانه ویلایی نیشا


نیشا در حالی که روی کاناپه خوابش برده با صدای ویبره گوشی بیدار می شود (گوشی سامیار) و پیامک عجیبی می خواند


((زدوتر دکتر رو راهی کن))


سامیار در حالی که با موهای خیس و حوله به نظر از استخر اومده گوشی را از دست نیشا می کشه


سامیار : یاد نگرفتی آدم ها حریم خصوصی دارن!!!


نیشا : نترس عزیزم سالومه جانت نبود


سامیار : برای حرف زدن با اون باید از تو اجازه بگیرم تو زن منی یا صاحب من؟؟


نیشا: گفتی بچه است یه عشق زودگذره هرشب هرشب باهاش قرار چی شد ولت کرد؟؟


سامیار : من فقط تصمیم می گیرم اینو بدون حیف که دوستت دارم وگرنه می دونستم با تو هم


نیشا نمی زاره حرفش تمام بشه و میگه : با منم چی





آسایشگاه روانی


دکتری زخمی روی زمین افتاده و همه دور سالومه جمع شدن و او چیزی در دست دارد





پنت هاوس سامیار


سامیار روی کاناپه لم داده و در حال تماشای تلویزیون


صدای منشی تلفن:آقای سامیار خانمتون یک دکتر رو کشته الو الو


سامیار لبخندی می زند و گوشی موبایل اش زنگ می خورد





خانه ویلایی نیشا


نیشا در آلاچیق مقابل سامیار نشسته و سامیار در حال نوشیدن قهوه


نیشا:تو به سالومه قرص دادی آره؟ چطوری اون دختر معصوم یهویی سر از آسایشگاه در آورد


سامیار : هه هه ببین کی مدافع حقوق زنان ‌شده. چی شده رگ انسانیت گل کرده بد کردم از شر هوو خلاصت کردم دختره مزاحمم بود


نیشا: فقط نمی دونم چطوری باید هووم دقیقا سر از آسایشگاه دکتری در می آورد که شریک تو بود


سامیار : تو ی زن متوهم روانی هستی اصلا نمی فهمم چی میگی میشه ساکت باشی با آرامش قهوه مو بخورم؟؟!


نیشا با نفرت به او نگاه می کند و با کفش هایش با خاک زیر پایش بازی می کند

پارت 8 
دفتر کار سارو 
سارو سرش را روی میز گذاشته و خستگی بیهوش شده در همین لحظه نیشا با ظاهری آشفته و چشمانی کبود وارد دفتر میشود و برای مدتی محو تماشای سارو میشود


سارو: متوجه اومدنت نشدم خیلی سرم درد می کرد خیلی وقته منتظرت بودم


نیشا : زندگی وقتی مسئله لاینحل میشه سردرد تنها دواش هست


سارو:چرا این شکلی شدی باز؟ چرا داری خودتو با زندگی با یک متوهم داغون می کنی


نیشا: اونی که داغون ‌شده من نیستم فریا است هیچی برای از دست دادن نداره


سارو: نیشا خوبی؟ فریا چه ربطی ب صحبت های ما داره ول کن زندگی مردم رو


نیشا: آدم های متوهم خیلی بهتر از اون های سالم و کوری مثل تو هستن


سارو: از کی تا حالا نگران زندگی شاگرد های من شدی. حق داری تو عاشق متوهم هایی


نیشا:فریا حالش خوب بود متوهم نبود خوب بود خوب بهتر از تو


سارو:خوب بود که بی دلیل اعضای خانوادش رو کشت با توهم ازدواج با مردی که اصلا وجود نداشت


نیشا : آره تو فقط وجود داری


سارو:به خاطر اعترافات مسخره اون دختر که خانواده اش با عشق خیالش اش مخالف آن.... هیچ آدرسی از عشق خیالی اش نداشت جز رویاهاش.. آدرسی که اون داد هیچ پلیسی پیدا نکرد ساختمان خالی بدون سکنه اون ی معتاد بود


نیشا:میدونی تو مادر زادی کوری. مواظب ناری باش میام دنبالش ولی هنوز کار دارم





ویلای پدری نیشا


نیشا لحظاتی را تصور می کند که تمام خانه پر از دود است و سامیار و فریا مقابل هم نشستن و می خندند


سامیار : اگه خانواده ات اون زندان بان های لعنتی نبودن الان اون کاخ مال ما بود اما اونا نمی زارن تو خوشبخت بشی کسی فکر تو نیست اونا دوستت ندارن


فریا با صدای بلند جیغ می زنه : نه نه دوستم دارن


ادامه


نیشا از لحظه خیال بیرون می آید و با عصبانیت به سمت اتاق سامیار می رود سامیار روی صندلی لم داده و سیگار می ‌کشه


نیشا: سامیار تو حالت خوب نبست باید بریم دکتر خسته شدم از این زندگی


سامیار : یه دختر بچه احمق اون همه پول می خواست چیکار ببین اونی که حالش خوب نیست من نیستم تویی که نمی فهمی


نیشا:من خودم شنیدم که تو اون توهمات مسخره رو انداختی توی سر ی دختر معصومی که توی دستت معتاد شد


سامیار :چیه از چی می ترسی برو به همه شهر بگو اما میدونی به جرم مباشرت و سکوت تو و سارو میرید زندان و منم ک بیمارم مگه نه میدونی که ب ثانیه محو میشم عشقت همین بود؟

ادامه به زودی.... 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.