جادوی درونی پارت1 : عنوان

نویسنده: saraalimohammadibadass

مواظب باش کاترین اون پسره رعدوبرقیه! پشت سرت نننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننه
دیگه گیاهم جون نداره.
گیج نشین این 2ماه بعد رو نشان میده اما الان میریم به زمان حال!
م.امیلی:امیلی امیلی پاشو دیگه آفتاب در اومده!
امیلی خب پاشم چیکار کنم فتوسنتز کنم؟
که صدای اخبار اومد که میگفت:امشب باران سنگینی میاد.
م.امیلی:فکر کنم باران به برنامه فتوسنتز کردنت کمک کنه امیلی!
امیلی:از اول نباید باهاش بحث میکردم.
م. امیلی:چیزی گفتی؟
امیلی:هان نه نه هیچی
بالاخره بلند شدم وبعد از آماده شدن راهی مدرسه شدم.
نور آفتاب چشمانم و گرمایش هم وجودم را آزار میداد آخه مگه میشه تو این گرما بارون بیاد؟
بعد از مدتی به مدرسه رسیدم رفتم کلاس و سر جایم نشستم.
زنگ اول ریاضی و بعد شیمی و هنر داشتیم وبعد راهی نهار خوری شدیم من وکاترین(دوست صمیمیم)سر یک میز نشستیم
کاترین بهم گفت:میگم به نظرت جادو واقعیه یانه؟
امیلی:نه بابا یه مشت خرافاته مثل چیزای دیگه.
بالاخره زنگ آخر هم خورد و همه راهی خانه شدن یواش یواش هوا سرد شد و باران زیادی بارید که تا فردا صبح ادامه داشت!
بازم مثل همیشه با غرغر های مامانم بیدار شدم امروز روز تعطیل بود و من و دوستام که شامل کاترین ، رز و جولیکا میشد میخواستیم به جنگل بریم!
تو جنگل کلی حرف زدیم و پیاده روی کردیم اواسط جنگل نوری زیبا و سبز رنگ دیدیم که همه جا میپیچید زیبایی اش حد نداشت و نمی توانستیم چشم ازش برداریم اما بیخبر از اینکه این نور سر آغاز همه ی ماجرا هاست!
بعد از رفتن اون نور کمی ترسیده بودیم حس میکردیم اتفاق مرموزی پشت این نور هست و همه با عجله به سمت خانه راهی شدیم وسط راه به گیاه بزرگی برخوردیم که شبیه بوته بود!
ناگهان چند قسمت از اون گیاه به سوی ما حمله ور شدن حس عجیبی داشت و در وجودمون سوزش بزرگی احساس میکردیم بعد چند دقیقه اون گیاه ما رو ول کرد و به چهار گیاه کوچک تقسیم شد وهرگیاه اومد پیش ما چهار تا و هر کس یک گیاه را برداشت تا بالاخره راز پشت این گیاه ها و نور سبز را پیدا کنیم کمی که از آن ماجرا گذشت با تحقیق متوجه شدیم که..
لایک و کامنت فراموش نشه بای تا پارت بعد










دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.