جیکوب جکسون:من یک جکسون هستم : فصل ششم:مترو

نویسنده: amirkateb06

پس از خرید اسلحه و مهارت سنجی به مغازه ردا فروشی خانم و آقای آزبورن رفتند و ردا خریدند
سپس به مغازه ابزار آلات جادویی آقای رابینسون رفتند و پاتیل و مواد مورد نیاز معجون را خریدند و در پایان هم به کتاب فروشی برادران استیونز رفتند و کتاب های سال اول را خریدند و در پایان هم به جایی بازگشتند که از آن جا وارد شدند
جلوی درب مغازه بستنی فروشی آقای فاستر
عمو جیمی داشت زیر لبش زمزمه میکرد
داشت ورد هایی را زمزمه میکرد:آتو هیستیما پرتیگول
و کم کم پورتالی مثل پورتال قبلی جلوی آنها باز شد
هر پنج نفر از آن پورتال عبور کردند و حالا آنها در عمارت عمو جیمی بودند
پنج روز بعد...
بالاخره روز رفتن به وی لند فرا رسید
همه در طبقه اول عمارت در حال صرف صبحانه بودند
جیکوب:عمو جیمی...
عمو جیمی:جانم؟
جیکوب:چجوری به وی لند میریم؟
عمو جیمی:هر کسی یه جوری میره
بعضی ها با اسب میرن
بعضی ها با قطار و هواپیما
بعضی ها با ماشین
بضی ها هم از مترو
جیکوب:ما چجوری میریم؟
عمو جیمی:قطار و هواپیما خیلی منسوخ شده و خیلی استفاده نمیشه
اسب هم که نداریم
ماشین هم امروز خراب شده بردمش تعمیرگاه
فقط مترو میمونه
جیکوب:یعنی چی؟
عمو جیمی:یعنی ما با مترو میریم
کارکنان وی لند مترو های مخصوصی رو ساختن که به وی لند راه داره
جیکوب:یعنی مترو های مخصوص گذاشتن؟
عمو جیمی:آفرین
بعد از صبحانه عمو جیمی و جیکوب و جورج از بقیه خداحافظی کردند
(عمو جیمی چون توی وی لند کار میکنه با اون ها اومد وگرنه قرار بود با جولی برن)
به راه افتادند و عمو جیمی در بین راه برایشان تاکسی گرفت
رفتند تا به اولین ایستگاه مترو رسیدند
وارد شدند
عمو جیمی باز هم مثل دفعه قبل شروع کرد به ورد خواندن اما این بار با صدای خیلی بلند(داد زد):
هیمالیو آپستوروم
و ناگهان تق بلندی به گوش رسید
و بعد یک مترو به رنگ قرمز با علامت W روی آن به ایستگاه رسید و فقط عمو جیمی و بچه ها سوار شدند
درون مترو خیلی خلوت بود و فقط یک زن میانسال بهمراه دختری که به نظر میرسید سال اولی باشد نشسته بودند
عمو جیمی و بچه ها روبروی آنها نشستند
خانم میانسال که به نظر میرسید مادر دختر باشد یک مانتوی زخیم مخملی با خال های سیاه و پس زمینه زرد پوشیده بود و داشت با تلفن حرف میزد و دختر هم که یک لباس قرمز ساده پوشیده بود 
دختر سعی داشت جادویی را اجرا کند
جلوی خودش که الان کنار جورج محسوب میشد یک لیوان پلاستیکی گذاشته بود و سعی داشت آن را جادو کند
هی تکرار میکرد:هالشیو تریشیو
پس از سه بار تکرار کردن لیوان به طرز دیوانه واری شروع کرد به تکان خوردن و خود به خود پرتاب شد سمت دختر
دختر که انگار تازه متوجه جورج و جیکوب و عمو جیمی شده بود
سلام کرد و گفت:من پاتریشیا بل هستم
جورج جواب داد:سلام
منم جورج جکسون هستم و این هم پسر عموم جیکوبه
پاتریشیا:از آشنایی تون خوشحالم
جورج:منم همینطور
جیکوب:منم همینطور
پاتریشیا:شما سال اولی وی لند هستین؟
جورج:بله
جیکوب:بله
عمو جیمی از جایش بلند شد و به سمت اتاق راننده رفت
پاتریشیا:منم سال اولی هستم و الان دارم یه مقاله در مورد اسلحه ها مینویسم
میتونم در مورد اسلحه تون بپرسم؟
جورج:حتما
من شمشیر جکسونیک رو دارم
و بعد یک غلاف شمشیر پشت سرش ظاهر شد
جورج شمشیر درون غلاف را بیرون کشید
همان شمشیر شکسته دیروز بود
سپس جورج بشکنی زد و تبر استار زاک در دست راست جیکوب ظاهر شد
جیکوب:تبر استارزاک
پاتریشیا هم از درون چمدانی که پایین پایش بود سپر گردی را بیرون آورد که روی آن علامت خرس حک شده بود
و گفت:معرفی میکنم
سپر هیامین
و ناگهان سپر به آرنج دست راست پاتریشیا چسبید
عمو جیمی از اتاقک راننده برگشت و گفت
آماده شین که داریم میرسیم
چند دقیقه بعد...
هر سه نفر(پاتریشیا-جیکوب-جورج)ردا های سرمه ای خود را پوشیده بود از مترو پیاد شدند اماعمو جیمی و مادر پاتریشیا پیاده نشدند و مترو پس از پیاده کردن آنها در یک ایستگاه به راهش ادامه داد
از ایستگاه مترو بیرون آمدند
بیرون ایستگاه غوغا بود
شاید هزاران نفر که همه ترم اولی بودند جلوی یک قلعه بزرگ و با عظمت ایستاده بودند
ظهر بود و سرمای زمستانی همه را اذیت میکرد
جیکوب:اینجا که زمستونه
مگه اونور تابستون نبود
جورج:آب و هوای اینجا و اونجا فرق میکنه
ادامه دارد...
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.