دختر گمشده ای به اسم رایلا : دختر گمشده ای به اسم رایلا

نویسنده: M922

  در شهری دختری به اسم رایلا زندگی می کرد؛ او دختر کوچولوی خانواده بود.یکی از روز ها که پدر و مادر رایلا برای خرید از خانه بیرون میروند و رایلا پیش پرستار خانه تنها می ماند، پرستار خانه تنها یک لحظه او را تنها می گذارد، اما زمانی که بر میگردد دیگر خبری از دختر کوچولو نیست.
زن با دیدن این صحنه از خانه خارج می شود ؛هرچی دنبال دختر کوچولو می گردد او را پیدا نمیکند. انگار که آب شده و به زیر زمین رفته. پرستار خانه که خیلی ترسیده بود پا به فرار می‌گذارد و دیگر بر نمیگردد.
زمانی که پدر و مادر رایلا برمیگردند، می بینند نه خبری از دختر آنهاست و نه خبری از پرستار، مادر هر چه شماره پرستار  را می گیرد تا به او زنگ بزند اما پرستار جواب نمی دهد.
مادر شروع به گریه میکند. دو روز بعد از این ماجرا شماره غریبه ای به آنها زنگ میزند و می گوید:( من پرستار خانه شما بودم همان روز که شما برای خرید به بیرون رفتید ؛ من لحظه ای از رایلا چشم برداشتم و زمانی که برگشتم دیگر خبری از دختر شما نبود. )
 پرستار این را می‌گوید و تلفن را قطع می‌کند. حالا که  مادر رایلا فهمیدند که ماجرا از چه قرار است . با چشم های پر اشک ودل شکسته اش از حال رفت.
شب که شد و جاک به خانه برگشت همسر خود را بر روی زمین دید .
جاک سریعا به اورژانس زنگ زد بعد از اینکه سارا به هوش آمد .
جاک دلیل ناراحتی او را پرسید سارا همان طور که گریه میکرد ماجرا را  برای جاک توضیح داد .
جاک با ظاهر پریشان و چشم های خیس از خانه بیرون رفت.
نزدیک های صبح بود که جاک  با ظاهر پریشان به خانه آمد .
رو به همسرش کرد و گفت:باید به پلیس زنگ بزنیم و همه چیز رو برای پلیس تعریف کنم اما سارا هیچ حرفی نزد .مثل اینکه دیگه نمیخواست با کس حرف بزنه. 
 جاک به پلیس زنگ زد و تمام ماجرا را گفت: پلیس سریع خودش را به خانه آنجا رساند؛ اما هرچه تلاش کردن بی فایده بود، چون نه اثری از دزد بچه بود و نه اثر انگشتی، مثل اینکه دزد بچه این قدر ماهر بوده که هیچ اثری از خود به جای نگذاشته .
پدر رایلا با دل شکسته وارد اتاقش شد.
پنج روز از ماجرا گذشت، پدر رایلا داستان ربوده شدن دختر را در روزنامه ها پخش کرد.اما باز هم خبری نشد.
 مادر دختر کوچولو هنوز هم حرف نمیزد.
روز ها وروز ها گذشت اما خبری نشد.سارا افسردگی گرفته بود نه باکسی حرف میزد و نه دوست داشت باکس دیدار کند.
جاک از این ماجرا خسته شده بود برای همین در یک روز سارا را تنها گذاشت و برای همیشه نا پدید شد.
روز ها و روز ها گذشت تا اینکه خبر دادند دختری با همان شکل  و قیافه پیدا شده است.
داستان ادامه دارد................. 

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.