شیرینی، مطابق میل : یک فنجان چای

نویسنده: loyal

صدای جویدن شیرینی از بین دندان ها به گوشش می رسید. فرد دیگر با ولع همه ی آن را می خورد جوری که تا به حال نه شیرینی دیده نه از صد قدمی یک شیرینی پزی رد شده بود که بتواند حداقل بوی آن ها را احساس کند. یک شیرینی نخورده ی مطلق.
تا همین چند وقت پیش به دنبال او می گشت ولی او را نمی دید اما حالا روبه رویش نشسته بود و دهانش را به قد یک غار باز می کرد و می لبماند. 
تا همین چند وقت پیش از او متنفر بود اما حالا صدای شیرینی خوردنش و این دهان بیش از حد باز، او را نمی آزرد. فقط با چشمانی متعجب به شخص مقابل نگاه می کرد. زیر درخت بلوط نشسته بودند و منظره ی بدی نبود. شاید هم طبیعت در پشت صحنه و صدای پرندگان باعث می شد این صحنه آن چنان منزجزکننده نباشد. 
بالاخره دست از شیرینی خوردن کشید و بالاخره به کسی که با تعجب به او نگریسته بود زل زد. 
زل زد و زل زد. همانطور به یکدیگر نگاه می کردند و چیزی نمی گفتند. کمی خرده شیرینی گوشه لبش جا خوش کرده بود. طرف مقابل دستش را دراز کرد و بدون حرفی آن را پاک کرد. کسی که تا همین چند لحظه پیش شیرینی می خورد حالا مثل یک سگ وفادار نشسته بود و واکنشی به این کارش نشان نداد. تنها اجازه داد تا لب هایش از خرده های خوراکی دوست داشتنی اش پاک شود. 
" تو که هیچ حرفی نمی زنی فقط شیرینی می خوری. دوست داری دفعه بعد دوباره برات شیرینی بیارم؟" 
شخص دیگر هیچ چیز نگفت. هیچ وقت تابه حال صحبتی نکرده بود. این بار هم مثل همیشه فقط سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. چه رابطه ی دوطرفه ی خوبی!!!!!!  
آهی کشید و می خواست سفره ی چارخونه و سبد حصیری وسایل را جمع و جور کند، که دستش کنار زده شد. ظاهرا چند تا شیرینی در ظرف مانده بود و شخص دیگر برای تمام کردنش عجله ای نداشت. فقط این که می خواست تا تکه ی آخر شیرینی ها را همانطور که در ظرف مانده بود تمام کند. قصد نداشت که آن ها را در جایی بگذارد تا بتواند بعدا که تنها شد آن ها را بخورد.
شاید فکر می کرد شیرینی ها فقط اجازه دارند در ظروف قرار داشته باشند و بعد داخل دهان بروند. یک فکر وسواس گونه.
اما از آن جایی که چیزی نمی گفت شخص دیگر که شیرینی را برایش آورده بود هیچ حدسی راجع به کارهایش نداشت و در واقع کنجکاو هم نبود. 
"متاسفم، من باید برم. می دونی که وقتی من از این جا برم هر چیزی با خودم آوردم ناپدید میشه؟ شامل همه چیز میشه."
شخص دیگر سرش را تکان داد. پس باید این شیرینی ها را می خورد وگرنه با رفتن او، این شیرینی ها هم ... اوه نه. نمی خواست به آن فکر کند. نیست و نابود شدن شیرینی ها. نه... هیچوقت. 
در همین افکار بود که بدون اینکه بفهمد هرچه باقی مانده بود را به غار بزرگش فرستاد. امکان نداشت اجازه دهد از دستش برود. این شیرینی ها... خوشمزه... 
شروع به سرفه کردن کرد. رنگ و رخساری که به چهره نداشت اما آنقدر به او فشار آمد که رنگ صورتش در بین رنگ های مدادرنگی تغییر می کرد تا به سبز رسید که ناگاه از بین اشکهایی که در چشم هایش جمع شده بود دستی دید که یک مایع تقریبا گرم را به دهانش فرستاد. آن ماده ی گرم او را نجات داده بود. کم کم سرف هایش کم شد. 
"آآآه... خداروشکر که امروز چای با خودم آورده بودم. هی، هرچی به کمرت زدم فایده نداشت. ولی خوبه که چای داشتیم. نه؟"
یک فنجان چای در دست داشت. شخص دیگر سرش را تکان داد و به فنجان نگاه کرد و در دل گفت شیرینی خوشمزه ست اما چای هم خوبه. 

ادامه دارد ( ̄o ̄) . z Z

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.