شیرینی، مطابق میل : آشنایی خسته کننده

نویسنده: loyal

کلیک کرد. دستگاه روشن شد. به این فکر می کرد این بار قرار است چه چیزی با خودش به درون رویا ببرد. حتما به سرش زده است که دوباره می خواهد این کار را انجام دهد. امتحان مجدد آن برایش سخت تر به نظر می آمد. به نظر نمی آمد که صلح درونی بتواند ایجاد شود. حالا او کسی بود که نمی توانست باغچه اش را بیل بزند. آهی کشید و به درون رختخوابش فرو رفت. درون یک خلسه ی موقت متوجه شد وارد فضای ذهنش اش شده است. کمی پلک زد. دفعه ی قبلی که به اینجا آمده بود به جزئیات آن توجه نکرده بود. به خصوص به خودش. جزئیاتی که حالا که تا حدودی به این محیط خو گرفته بود می توانست متوجه شود. 
وقتی که پلک می زد هاله ی اطرافش متراکم تر می شد و چند لحظه طول می کشید تا به وضع پیشین باز گردد. چیزی که در دنیای واقعی ممکن است زمانی که مواد روان گردان مصرف می شود حس کنیم. هر چند که این حس بسیار سبک بود. چیزی که در دست داشت یک سبد شیرینی و چای بود. خودش هم نمی دانست که چرا این کار را انجام می دهد. چرا باید یک سبد شیرینی با خودش بیاورد. هر چیزی که پیش از خواب تصور کند می تواند به درون رویا بیاورد. دفعه ی قبل کار کرده بود این بار نیز همان اتفاق افتاده بود. شاید دفعه ی بعدی باید تصور پول کند. اما زمانی که از خواب بیدار شود احتمالا تمامی این ها در این مکان نیز از بین خواهد رفت. 
این فضا مانند فضای قبلی بود. بوی جنگل های سوخته بیشتر شده بود. کلبه ی چوبی سر جای قبلی اش بود و درخت بلوط هم همان جا قرار داشت. بوی جنگل های سوخته... 
سرش را به آن سمت برگرداند و سعی کرد به آن سمت برود. هر چند که فاصله ی زیادی بود اما سعی کرد خودش را به آن جا برساند. صدای جرقه های آتش شنیده می شد. چرق چرق...
او همیشه دوست داشت که از شهر دور شود و در یک محیط طبیعی زندگی کند اما از آنجایی که زندگی خرج داشت این کار از عهده اش بر نمی آمد. حالا درون ذهنش چنین فضایی هم چنان در حال سوختن بود. این بار این اتفاق اعصابش را خورد می کرد چرا باید چنین اتفاقی بیفتد؟ چرا در ذهنش درختان سربه فلک کشیده و گل های زیبا با گلبرگ های لطیف این چنان در حال سوختن باشند. چرا در حالت عادی نیستند؟
 صدای پرندگان در جریان نیست. 
صدای باد در میان درختان جای خود را به صدای وهم آور آتش داده است.
خنکای گیاهان از میان رفته است. 
می خواست برگردد و به سوی کلبه برود که ناگهان صدای جیغی را شنید. صدای جیغ بنفشی که از سر هیجان می آمد. چشم گذاشت و کسی را دید که هر جایی پا می گذارد آتش می گیرد. چشمانش گشاد شد. او همان سایه اش بود که اینطرف و آن طرف می دوید و با شور و شوق جنگل را از بین می برد. اوه خدایا... او چنین قابلیت هایی هم داشت. عصبانی شد. خودش هم نمی دانست چرا؟ این فقط یک رویا بود. وقتی که از خواب بیدار شود هیچ یک اینجا نیستند. اما حالا با حالتی عبوس به سوی سایه اش دوید و سعی کرد او را بگیرد. اما سایه بسیار سریع بود مانند جانوری که با غریزه عمل می کند. اما هیچ حیوانی جنگلی را که در آن زندگی می کند آتش نمی زند. اما او داشت این کار را می کرد. 
می دوید و می دوید. فریاد زد: "نکن...!!!"  
باید جلوی او را می گرفت. در رویا فکری به سرش زد. اینکه اشتباه نکرده است. هر بلایی که سرش آمده از گور این هیولای شبیه به او بلند می شود.
 سبد در دستش بود و در جنگل بی انتها می دویدند. نگران بود که سبدش آسیب ببیند. اما قبل از آن باید به فکر خودش می بود. گرما را تا حدودی حس می کرد. و از شعله های بزرگ دور می شد. با اینحال تلاش می کرد فرد دیگر را گم نکند. 
"بیا اینجا... هی... بسه دیگه."
"یه جا وایسا همین الان."
فریاد می زد اما گوش سایه به این حرف ها بدهکار نبود. بی مهابا در شعله ها می دوید. 
"خواهش می کنم وایسا. کاری باهات نمی کنم. وایسا." نفس نفس می زد اما انگار خسته نمی شد. با اینحال حوصله اش دیگر به سر آمده بود. به این خاطر بود که حتی از پس یک آشنایی ساده با این هیولای دوپا بر نمی آمد.
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.