شیرینی، مطابق میل : آشنایی خسته کننده 2

نویسنده: loyal

هر یک به تندی می دویدند. در رویا می توانست بخارهایی که از دهانش خارج می شود به صورت بلورهایی که به سرعت بخار می شوند ببیند. اگر در این وضعیت نبود احتمالا متوجه جزییات بیشتری میشد. آواز پرندگان به اوج خود می رسید. آن ها هم فرار می کردند و کمتر وکمتر می شدند. 
سایه ی هیولایی اش که دیوانه وار اینطرف و آنطرف می پرید، قلت می زد، صداهای عجیب از خود درمی آورد. ناگهان در یک سرازیری تند قرار گرفتند و سایه در آن فرو افتاد. 
همه چیز در حال سوختن بود یا سوخته بود  یا قرار بود بسوزد. وقتی دید سایه در این سرازیری که مانند یک منجلاب بی انتها بود افتاد خودش هم نزدیک بود بیفتد. ظاهرا این هیولا که شاخ غول را می شکست الان در وضعیت بدی قرار گرفته بود. هه هه. 
خب باید چه می کرد؟ نجاتش بدهد؟ خب همین کار را انجام می دهد. 
سایه به شاخه های یکی از درخت ها گیر کرده بود و سعی داشت خودش را آزاد کند. اما مانند یک احمق تنها کاری که انجام می داد این بودکه دست و پا بزند. وقتی که به سایه رسید با احتیاط به او نزدیک شد. سایه واکنشی نشان نداد و به کار احمقانه اش ادامه داد. 
"تو این جنگل لعنتی رو می سوزونی. اما حالا یه شاخه ی همین درختا باعث شده پایین تر فرو نروی."
سایه که گویی صدایی را شنیده بود سرش را بلند کرد. اما بعد با بی خیالی به او زل زد. فقط زل زده بود.
با چشمهایی که تا نیمه پیدا بودند و صورتی که مشخصات محوی داشت. انگار متوجه نشده بود که طرف مقابل چه می گوید اما انگار مشاعیرش تا حدودی کار می کرد و صدا را تشخیص می داد.
"می خوای نجاتت بدم یا نه؟"
"..."
"نه؟"
"..."
"پس نجاتت می دم اما بعدش فرار نکن دیگه. باشه؟"
"نه؟"
"هی. تو حرف زدی. لعنت بهش. چرا زودتر نگفتی؟"
"هی."
گویی که فقط می توانست کلمات کوتاه را هجی کند. خب این هم بد نبود. از کسی که مانند حیوان رفتار می کرد یک درجه ارتقا یافته بود. 
آن سایه ی محو کمی تکان خورد مانند سگی که در تله ای گیر کرده است کمی تکان خورد. او می خواست سایه را نجات دهد. یا در خیال خودش این کار را انجام می داد زیرا به دلایلی آزاد کردن آن از چنگال های یک درخت آنچنان معنی نجات دادن نمی دهد. 
دستش را دراز کرد و سایه ای  که کمی تا قسمتی محو می نمود و بخشی از بافتهای شفاف آن گیر افتاده بود، آزاد کرد. 
سایه کمی چرخید و حالت خود را تغییر نداد. گویی می خواست فرار کند اما بخشی از او نیز نمی خواست فرار کند. حالا کمی این کار برای او معنی پیدا می کرد. آرام به نظر می رسید تا اینکه بوی یک چیز شیرین به دماغش خورد. بسیار آشنا بود. بوی چیزی که قبلا خورده بود و دوست داشت. این بو از سمت سبدی می آمد که شخص مقابل در دست داشت. 
حالا باید تکانی به خودش می داد و مانند گذشته این خوراکی های خوشمزه را می گرفت. این سایه اهل عمل بود. برعکس شخصیت صاحب اصلی او که محافظه کارانه عمل می کرد. به سبد خوراکی ها نگاه کرد و به سمت آن پرید و می خواست آن را بقاپد. اما شخص مقابل هم به همان میزان نمی خواست آن را به او بدهد. شاید در صدم ثانیه به این فکر کرده بود که اگر سبد را بگیرد قطعا باز هم فرار خواهد کرد. پس او محکم تر دستگیره سبد را گرفت و هر دو از دو سمت آن را به طرف خود می کشیدند. این می کشید و آن می کشید. 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.