آغوش تو دنیای من : عنوان

نویسنده: mary

ایستگاه اتمسفر 

همچون کودکی، با پای برهنه بر روی چمن زار سبز نم دار، به دنبال پروانه ها میدوم، میخندم صدای خنده هام از همه جا به گوش میرسد. بر روی تپه های پر از گل های وحشی می غلتم. دستانم باز میکنم برای گرفتن پروانه های به پرواز در آمده بالای سرم. با خنده ای از ته دل با تمام توانم اسمم فریاد می زنم
 -ماهسان 
به انتظار پژواک صدام سکوت میکنم اما تنها صدایی که می شنوم نفس های صدا دار خودم!
 می ایستم دستام کنار بدنم مشت میکنم دوباره با تمام قدرت اسمم فریاد میزنم
 -ماهسااان من اینجام 
هیچی هیچی نیست سکوت سکوت 
 به بالای سرم نگاه میکنم ابری سیاه تمام آسمان آبی پوشانده به دور خودم می چرخم هیچی نیست نه اثری از گل ها و نه پروانه ها. به ناگهان تاریکی و سرما همه جا رو فرا میگیره وحشت تمام جانم دربرمیگیره از ترس چندین بار فریاد می زنم اما حتی صدای خودمم نمیشنوم فقط لب هام مثل ماهی باز بسته میشه از ترس نفسم به شماره می افته صدای نفس های بلندم گوشم پر کرده، من تنهام من زیادی تنهای گم شده در وهم خیالم. خیلی وقت که از خونم و خودم دور افتاده ام.سینه ام به خس خس میافتاده با درد چشم هام جمع میکنم دستم روی سینه ام قرار می دهم تا آروم تر نفس بکشم. قلبم از این همه سرما یخ بسته مثل یک تیکه سنگ در گوشه ترین کنج بدنم پناه گرفته.
 -ایستگاه اتمسفر لطفا... 
با صدای بلند گو از خیالاتم پرت میشم روی صندلی کنار پنجره مترو کرج- تهران 
چندبار پیاپی بذاق دهانم قورت میدهم.دست فروشی مقابلم قرار میگیره میخواد گوشواره هاش بهم نشون بده. نگاهم از گوشواره های توی دستش میگیرم به صورت چشم های روشنش نگاه میکنم. از من که ناامید میشه راهش میگیره به سمت انتهای واگن میره. به مسیر رفتنش و فروشنده های دیگه مترو نگاه میکنم مترو شلوغ پر از صداست. اگه ماهسان روز های قبل بود الان تک تک اجناس اینجارو با لذت نگاه میکرد دست آخر با دستانی پر از مترو خارج می شد. 
با صدای زنگ موبایلم نگاهم از فروشنده ها میگیرم به گوشیم نگاه میکنم 
 -مامان 
برای بار هزارم بود که امروز زنگ میزد منتظر دختر بخت برگشتش بود.انگشتم روی آیکون تماس میزنم بلافاصله صدای پر از تشویش نگرانش می شنوم؛ 
- ماهسان؟ مامان؟ هیچ معلوم هست کجایی؟ چرا گوشیت جواب نمیدی؟ مردم از نگرانی دختر! 
- سلام مامان باوان 
 خودم از صدای گرفته و خش دارم جا میخورم، مامان که سکوت می کند با چند سرفه آروم سعی می کنم خودم عادی نشون بدم مثل تمام این مدت.
 - خدا نکنه قربونت برم، دارم میام تو متروام.
 اونم میدونه، مثل تمام مادرهای دنیا تمام ناگفته هات از چشمات میخونه، حسش میکند. راه من پیش میگیره خیلی عادی میگه







-مترو؟! ماهسان قرار بود تاقبل از ظهر خونه باشی!الان ساعت چند؟!







به ساعت گوشیم نگاهی می اندازم لپم از داخل گاز میگیرم.







-زود خودت برسون تا دو ساعت دیگه مهمون ها میرسند! 
 بعد از صحبت و نصیحت های مامان تماس قطع می کنم نگاهم پی صفحه سیاه گوشی بین دستانم می ماند. ذهنم پر از صداست و فکرم درمیان حرف های مادرم، به امشب، به این مهمانی در گلو گیر کرده، به تصمیمی که هنوز از درست بودن نبودنش مطمئن نیستم... اصلا مگه فرقی هم میکنه که چی درست چی غلط؟! فرقی نداره. 
از ایستگاه مترو مستقیم به سمت تاکسی ها میروم، باران شدت گرفته، گهگاهی صدای رعد و برق به گوش می رسد. مردم با عجله از کنارهم عبور می کنند هر کسی بدنبال سرپناهی است. با روشن شدن آسمان سرم به سمت بالا میگیرم . که با تنه ای خودم کنار میکشم.
- خانم حواست کجاست؟ برو کنار اگه عجله نداری؟
 چقدر این جمله برای امروز من تکراریست. گویی مردم این شهر هم میدانند یک جا میان تاریکی های آن شب جامانده ام!! 
چادرم جلو میکشم سوار اولین تاکسی میشوم. هنوز کامل رو صندلی جا گیر نشده ام که صدای تلفن همرام بلند میشه. حین در آوردن گوشی از داخل کیفم آدرس به راننده تاکسی میدهم. هنوز گوشی سمت گوشم نبردم که صدای طلب کاردانیار می شنوم.







- کجایی ماهسان؟؟ چرا از دیروز گوشیت خاموش؟ اون قزمیت چی کارت داشت؟! دیگه حرفی هم مونده بود؟ الووو ماهسان؟ خوب خداروشکر فهمیدیم کر هم شدی، اصلا مغز تو کلت هست؟! 
آروم با خودش نجوا میکند؛ حرف حساب تو کلت نمیره که!! 
آروم با لبخند بهش میگم؛ 
ترمز بگیر داداش من، روغن ریزی داریا، چه خبرت؟؟ باید ببرمت... 
انگاری خیلی عصبانی که با خنده، سرسری گرفتن نمی شود رفع و رجوعش کرد، وسط حرفم میپرد با خشمی که سعی داره صداش از حدی بالاتر نرود می گوید؛
 - مگه بهت نگفتم خودتو از دیدنش قدغن کن، مگه نگفتم در قلبت گل بگیر ماهسان؟! 
لبخند تلخی کنج لبم شکل میگیرد، انقدر تلخ که تلخیش حس میکنم. دانیار نمیداند که! نه تنها در قلبم گل گرفته شده بلکه تبدیل شده به یک کلوخ خیس سنگین، دقیقا بیست وچهار ساعت که نمی زند فقط شده یک عضو تماشاچی بدرد نخور. 
-باید حرف هاش برای بار آخرم شده می شنیدم. 
چند دقیقه ای بینمون سکوت میشه، از صدام پی به حال بدم می برد.
دانیار پسرخاله، برادر شیری من، تنها چهار ماه از من بزرگتر است. درست از وقتی که پدر و مادرش در سن 11 سالگی از دست داد با ما زندگی میکند. از همون موقع هم همراز هم شدیم. 
 -کجایی؟ 
به راننده نگاه میکنم که سعی داره با یک دستش بخار شیشه ماشین تمیز کند تا دیدش بهتر شود.
 -الو ماهسان هستی؟
 کجا؟! خودمم نمیدانم ، جامانده ام جایی میان این زندگی ، روی همان تخته سنگ آشنا و چشمان از همیشه آشناتر ناآشنایش، جامانده ام. 
- تو تاکسی ام، دارم میرم خونه. 
- باشه میبینمت، مواظب خودت باش ماهی. 
سر کوچه از تاکسی پیاده می شوم، با اینکه باران قطع شده، هنوز دل آسمان پر است. نگاهی به خانه مان می اندازم که چهار تا خانه با سر کوچه فاصله دارد. سه طبقه ای با نمای سفید. با یک دستم چادرم میگیرم کلید به قفل می اندازم. وارد حیاط که می شوم ماشین بابا و محسن را تو پارکینگ نمی بینم، نفسم آسوده رها میکنم که بوی خوش آشنا درخت خرمالو و شب بوهای باغچه با بوی نم خاک و چوب ترکیب شده است به مشامم می رسد. تخت چوبی زیر درخت خرمالو که همیشه شاهد شب نشینی های تابستان ماست کاملا خیش شده، چند برگ از درخت روش افتاده است. با حس سرما و لرزی که به تنم می نشیند سریع پله های منتهی به باغچه را بالا می روم وارد ساختمان می شوم. نگاهی به دربسته خانه عمو عباس می اندازم. عمو و زن عمو و دو فرزندشان یاشار ویاسمن در طبقه اول زندگی میکنند. یاشار دوست صمیمی دانیار است که یک سالی با هم اختلاف سنی دارند هر دو در یک دانشگاه و رشته موسیقی تحصیل کرده اند الان هم با هم کار می کنند. با پاهایی که دیگه رمقی ندارد، هر کدوم یک وزن 20 کیلویی شده از پله ها بالا میروم زنگ طبقه دوم میزنم. مامان تلفن بدست در باز میکند.
 - کجایی تو دختر؟ از دیروز تا الان خانه کمت داشت. 
لبخندی به چهره زیباش میزنم به سمت آغوشش پرواز میکنم و گونه هاش محکم می بوسم. دو تا آروم پشت کمرم میزند دم گوشم میگوید:
 - قربونت برم برو اماده شو تا مهمونا نرسیدن. 

*****
- ماهسان بیا بیرون ببینم!! 
زانوهام در آغوش میگیرم به دستگیره در که بالاوپایین می شه نگاه میکنم. با صدای چند ضرب مشتی که به در کوبیده می شود از جام میپرم و بیشتر تو خودم جمع می شوم. 
-این در لعنتی رو باز کن.
 شدت اشکام بیشتر می شود چشم هام دوباره شروع به جوشیدن می کند. بیشتر از یک ساعت خودم تو اتاق حبس کردم و پشت در اتاقم پناه گرفتم. 
- ماهسان با توام!!! 
- محسن داداش آروم باش.بابا یک دقیقه بیا بشین. 
صدای فریاد محسن دوباره بلند میشود و با فریادش دلم  پایین میریزد. 
- ولم کن یاشار. ماهسان خودت از اون اتاق لعنتی بیا بیرون تا در نشکوندم. 
صدای یاشار و عمو می شنوم که سعی به آروم کردن محسن دارند. دقیقا بعد اینکه مهمان ها جواب گرفتن و رفتند،محسن میرسد. همه از جواب مثبت من تو شوک بودن که ، متوجه میشود بدون حضور او مراسم خواستگاری انجام شده است. اونم زمانی که اصلا فکرش نمی کرد. 
از تصمیم من خبر دار شدن همانا رگ غیرتش ورم کردن همانا. یک ساعت تمام که  چهار ستون خانه از صدای فریاد هاش در فغان است. و این بین سکوت بابا خیلی عجیب است. فقط زمانی که میخواستم جواب زری خانم بدهم نگاهم کرد و چشم هاش به آرومی باز بسته کرد. 
با بلندتر شدن صدای داد و بیداد، گوش هام با دستهام می پوشانم. دانیار نخواست که امشب باشد، احوال دانیار درست مثل آینه ای که روبه روی خودم قرار گرفته است بود. اونم مثل محسن نمی توانست سکوت کند به خاطر من رفت. وقتی صورت پر بهت محسن دیدم به اتاقم پناه آوردم تا چهره ناراحت و پریشانش نبینم. وقتی جانم به داداشم وصل است وقتی میمیرم برای غم چشم هاش وقتی بهم گفت وایسا درستش میکنم و من صبر نکردم وقتی جان میدم برای ناامیدی چشم هاش. چه جوری تو صورتش نگاه کنم!
صداش دورتر از در اتاق شنیده می شود انگاری خسته می شود که حالا رفته پیش بابا. 
- آرومم یاشار، مهدی ولم کن. 
بلاخره صدای آروم بابا رو می شنوم.
 - محسن بس کن دیگه، تمومش کن.خودش قبول کرده منم تاییدش کردم. کسی مجبورش نکرده.  این بحث همین جا تموم . دیگه نمی خوام حرفی بشنوم ! 
 همه ساکت می شوند، صدای خنده تمسخر آمیز محسن بلند می شود.
 - هه کسی مجبورش نکرده ؟! خودش خواسته؟
 صداش بلند تر از حد معمول میشود؛ 
-یعنی چی که خودش قبول کرده؟ میخواد بره اون ور آب با یک آدمی که معلوم نیست کی هست؟ چه کارست چه غلطی میکنه، زندگی کن!! بابا این جبر ، درد درد . خودت بهتر از هر کسی میدونی که چرا قبول کرده وگرنه ماهسان، دختری که تا سر کوچه هم تنها نرفته چجوری راضی شده. 
 انگشت اشاره ش با تمام خشم حرصی که دارد به سمت زمین میگیرد رو به پدرش میگوید؛







اینجا تو ایران، بغل گوش خودمون، کسی که سر سفره مون بزرگ شد،نشناختیم. با تمام بی شرفی، بی غیرتی زده زیر حرف و حدیث ها!!







کسی که سینه چاک داده بود ادعای عاشقی میکرد شد این عذاب، رو دخترمون یک بر چسب زد تمام. بعد خیلی راحت انگاری که می خواستن ماشین بخرند! حالا نظرشون عوض شده انگشتر پس آوردن،دختر شما را نمی پسندیم دختر شما فلان .... 
حرفش میخورد و با کلافگی دستاش لای موهاش میکشد. 
رها- محسن جان آروم باش عزیزم بیا کمی آب بخور.
 تمام بغضش قورت می دهد با درماندگی به همشون نگاه می کند؛
- چند بار گفتم نکنید دل به این دو تا بچه ندید اینا بچه اند به خاطر خودتون اینارو وارد تصمیم های غلطتون نکنید. 
سرش بالا میگیرد
 - همچین آدمی نشناختیم؟ بعد از من می خواید به آدمی که تا حالا ندیدم و نشناختم اعتماد کنم؟ 
 محکم به سینه اش میزند







- جیگر گوشم، خواهرم بفرستم بره!
 صدای پربغض برادرم میشنوم دلم آتش میگیرد، اشک هام گوله و گوله شروع میکنند به ریختن، وای خدا، من با خانواده ام چه کردم.







صدای بابا رو میشنوم 
- محسن جان پدر و خانوادش از دوستان قدیمی من..
 - پدر من با پدرش دوست بودی،پسره رو که نمیشناسی! خواستگاری این مدلی ندیده بودیم! اصلا چرا خودش نمیاد ایران ؟! مگه زن نمیخواد؟1 معلوم نیست تو اون خراب شده سر.. 
- محسن!! لاالله الا الله... بس کن پسر!! تو اون پسر را بهتر از منم میشناسی تمومش کن. این تصمیمی که خودش گرفته به نفع همه است بیشتر از همه هم خودش. الخصوص الان که حکم، حکم همون گاو پیشونی سفیده ... 

ماهسان 
نفسم با حرف بابا تو سینه ام حبس می شود،اشک هام خشک. صدای سوت ممتدی گوش هام پر میکند دیگه هیچ صدایی را نمیشنوم. 
نمیدونم چی شد که محسن با بابا بیرون رفت، کی همه رفتند، حتی نمیدونم چند ساعت همان جوری پشت در نشستم. 
چهار دست پا به سمت میزم میروم موبایلم بر میدارم. ساعت 1 نصف شب است. شماره رها را میگیرم که بلافاصله با صدای آرومی جوابم میدهد 
 - الو 
 - خواب بودی؟ 
- نه بیدارم داشتم هستی میخوابوندم. چند لحظه وایستا.
روی تخت می نشینم، که صدای بسته شدن در میشنوم.
 - خوبی ماهسان؟ 
- داداش محسن اومد؟ 
- آره عزیزم، همین الان رسید خونه، مستقیمم رفت حموم. 
- حالش ..حالش خوب بود؟ 
سکوت کوتاهی میکند
- نه، میترسم سکته کنه خیلی پریشونه. 
تو صدام بغض مینشیند
 - همش تقصیر من شد.
- ماهسا؟ چرا واینستادی؟ چرا منتظر محسن نشدی؟
سکوت میکنم، لب هام بهم فشار میدم.
- همه ما میدانیم مقصر کی هست. نگران محسن نباش فقط رگ غیرتش درد گرفته، نگرانت! 
- رها؟
- جانم
 - مراقب داداشم باش نذار زیاد غصه بخوره...  خیلی متاسفم .
بلافاصله تماس قطع میکنم، زیر پتو میروم به بغضم اجازه رهاشدن می دهم. 
...............
ماهسان 
 از بین برگه های پخش و پلا روی میز برگه ی طراحیم بیرون می کشم نگاهی به لپ تاب که در حال رندر گرفتن می اندازم. 
 - اه چرادرست نمیشه!! 
 با کلافگی نگاهی به ساعت می اندازم. خیلی وقت پای سیستم نشستم، بدون هیچ پیشرفتی کلافه نفس سنگینم رها میکنم.خواستم حواسم از فردا آینده نامعلومم پرت شه ولی دریغ از کمی حواس پرتی، تا سرسوزنی وقت میاره می پره رو سر افکار بی سر ته خودش. سرم روی میز قرار میدهم. مغزم مثل یک پازل 2500 تیکه که هر تیکه یک گوشه پرت شده، نمیدونم چه جوری، از کجا باید شروع به جمع کردن کنم. یک هفته ای که به سرعت نور گذشت همه کار ها انجام شد، یک هفته ای که نه من محسن دیدم نه اون اومد سراغم. بیشتر اوقات خودم تو اتاق حبس میکنم تا چشممم کمتر به اعضای خانواده ام بی افته.


لپ تابم خاموش میکنم. مشغول مرتب کردن میزم می شوم که
 - ماهسان ماهی ماهی ماهی ..... 
 دانیار مثل همیشه ماهی گویان وارد اتاقم می شود روی تختم میشینه. بدون اینکه چیزی بهش بگم فقط گاهش میکنم، اونم همچنان ادامه میده تا اینکه یک لبخند ژکوند تحویلم میده. 
 - آفرین دیگه این عادت دست بزن ترک کردی.


وقتی میبینه همچنان نگاهش میکنم.

















سرش بالا میندازه


- نچ نچسبید باید یک راه دیگه برای اذیت کردنت پیدا کنم.


یکدفه سمتم خم میشه بینیم بین دو انگشتش میگیره میکشه 
– ماهی دماغ دراز


صدای آخم در میاد محکم به دستش میزنم


.

















-روانی، ولش کن هیچی ازش نموند. 
 - اها حالا شد داشتم شک میکردم بهت.


چشم غره ی سمتش میرم که با تمام پررویی دستش تکیه گاه بدنش میکنه با همون چشمک همیشگی ازم میپرسه


- بابا چی کار میکنی تو این دخمه دلت نگرفت؟ بیا مارو دریاب فردا پس فردا که رفتی فرنگ دلت برای همین دماغ کشیدن من تنگ میشه.


به خاطر لهن بامزه اش خنده ام میگیره 
 - اتفاقا هر چی نباشه دماغم از دست تو یکی نفسی میکشه دیگه ورم نمیکنه.


بالش روی تخت به سمتم پرت میکنه 
 - زور اضافه نزن دماغت همینه، فیل جلوش لنگ می ندازه. قیافتم شبیه خر شرک نکن.


جیغی میزنم دستم روی بینیم میکشم.
 – خیلی بیشعوری کجاش بزرگ؟


بلند میخنده 
– جیغ جیغ نکن عروس خانم پاشو بیا بیرون ، نکنه زیر لفظی میخوای؟ بابا اونو باید فردا از قوم داماد بگیری نه از خودی.

















دوباره چشمکی میزنه 
– نگران نباش خودم ازشون میگیرم. 
 به روش لبخندی میزنم هر چند سخت. دوباره ذهنم سمت فردا کشیده میشود. اسمش باید بزارم جمعه سیاه. به صورتش که نگاه میکنم هنوز اثرات خنده روی صورتش هست. دانیار دیگه، هیچ وقت متوجه نمیشی کی واقعا ناراحت، شوخیاش همیشه به راه و خودش اولین نفری که میخنده. زمانی که میخنده چشماش خط میشه، این خنده هاش که مسریه بیشتر از شوخی هاش باعث خنده ات میشه.و این حیقیقتی که وقتی از اینجا برم دلم برای خنده هاش و خودش خیلی تنگ میشه. 
 - چیه؟ با اون چشم های ور قلمبیده مثل ماهی بر بر منو نگاه میکنی؟ خوشگل ندیدی؟ 
 بالش توی دستم به سمتش پرت میکنم 
– خدای اعتماد به نفس پاشو برو بیرون. از وقتی که اومدی حیونی نیست که به من نسبت نداده باشی؟!


بالش رو هوا میگیره به اخم تخمم توجه نمیکنه 
 - اه اه دختر نری اون ور از این جفتک پرونی ها رو راه بندازی و جیغ جیغ کنی! اون وقت به دو روز نکشیده پست میده.

















به سمتش هجوم میبرم که از روی تخت بلند میشه نمایشی دست هاش بالا میگیره 
 - به اقای داماد بگو جنس فروخته شده پس گرفته نمیشه .


به سمت در فرار میکنه زدیک در به سمتم برمیگرده 
– می خواست بیاد مالش خوب ببینه تا بهش نندازن!


وا رفته وسط اتاق نگاهش میکنم با نگاه من همون جا می ایسته با بهت به صورتم نگاه میکنه میدونم که همه این شوخی ها برای عوض کردن حال من و شوخیه اما نمیدونه با این حرف از همه جا بی خبرش چه غوغایی درونم به وجود آورده. فقط سرم میندازم پایین میگم
 – برو بیرون 
 به جای اینکه بره بیرون بی هوا جلو میاد محکم بغلم میکنه 
 – با این که چشمات پر خالی میشه، هیچی بهم نمی گی با اینکه دیگه منو همراز و رفیقت نمیدونی اما بدون جات همیشه اینجاست ماهی. حتی اگه دورترین نقطه از کره زمین باشی.


روی موهام بوسه میزنه 
– دلم خیلی برات تنگ میشه ماهی قرمز زشت.


دستام روی سینه اش میزارم میخوام از بغلش بیام بیرون که اجازه نمیده 
 - نمیدونم بعد از این کرم هام کجا باید خالی کنم؟!
 - خودتم فهمیدی کرم از خودت!


به هم نگاه میکنیم با هاله ای از اشک که چشم های هردومون پر کرده بلند میخندیم.

















نمیشه از دست دانیار ناراحت بود، خوب میشناسمش میدونم تو دلش چه خبره وقتی اونجوری بغلت می کنه.میخواد با شوخی هاش حال منو خوب کنه و حوصله همه رو سرجاش بیاره. اما من از چشم هاش دل تنگی که از الان تو قلب خودم حس میکنم میبینم.

















بعد از سکوتی که بینمون ایجاد میشه تو چشم هام نگاه میکنه با لحنی پر از گلایه میگه 
 – ماهسان نمی خوای برام تعریف کنی؟ چی شد که این شد؟ چرا دیگه با من حرف نمیزنی؟ حالا من شدم نامحرم!؟


روی تخت میشینم سرم میندازم پایین.


-بهم نگاه کن، حرف بزن. اون چیه که چشمات پر می کنه، دهنت بسته؟
 با صدای گرفته ای میگم- اصرار نکن دانیار. اگه اگه باز کنم دیگه نمیشه جمعش کرد!
 - خیلی خوب نگو،لااقل بگو امروز اون دختره ی لوس چی کارت داشت؟!


با تعجب بهش نگاه میکنم
 - منظورت روشناست؟ من موندم تو چه پدر کشتگی با اون داری؟ چپ میری راست میری تو آموزشگاه بهش گیر میدی! 
 عصبی میگه – من با اون چی کار دارم، حرف عوض نکن ماهسان مسئله تویی. چی بهت گفته که از عصر اومدی خونه دلت آشوب چشمهات دو دو میزنه؟ فردا عروسیت ولی داری ازش فرار میکنی!! 
 کیش و مات شده نگاهش میکنم تا الان فکر میکردم من دانیار خوب میشناسم ولی انگاری اون بیشتر منو از بره . با دستپاچگی سمت میزم میرم کاغذ های دسته شده روی میز بر میدارم خودم مشغول جمع کردن میکنم. جلو میاد دستش روی برگه ها میزاره به سمتم خم میشه
 - منو خر فرض کردی ماهسان؟ ماهسان منو نگاه کن.


به چشم های مشکیش نگاه میکنم


- چرا دیگه مثل قبل باهام درد دل نمی کنی؟ مگه ما همراز هم نیستیم؟!


سرم آروم با بغض تکان میدم.
 - پس چرا حرف نمیزنی؟ سه ماهه که با من حرف نمیزنی. سه ماهه که خودت نیستی! همون دختری که سراسر شور وزندگی بود چشم هاش پر از سرزندگی. نیستی ماهی؟ چرا سازت که هیچوقت خدا از خودت دور نمی کردی الان پیشت نیست؟


نگاه غمگینم به سمت گوشه اتاق برمی گردد، جای نبود سازم زیادی تو ذوق می زنه. همون ساز یادگار حاج بابا، خودش به من و دانیار یاد داده بود چجوری ساز بزنیم. 
 - میدونم گذاشتی تو کلبه بابا میرزا.


نگاهش میکنم به فشرده شدن قلبم توجه نمی کنم. دهنم باز میکنم میخوام بهش از دردم بگم که تو اما...


سرم میندازم پایین بعد یک مکث کوچیک خودم جمع و جور میکنم طرحی شبیه لبخند رو صورتم میشونم.
 - شاید روزی بهت گفتم. اما الان اصرار نکن، درد حناق شده تو گلوم بگم. نمیشه!


لبخند تلخی میزنه با چشم های غمگینش فقط بهم نگاه میکند. حرف تو نگاهش نمی تونم بخونم انگاری اونم میترسه از چیزی که میخوام بگم. برای اینکه از این حال و هوا درش بیارم با همون لبخند روی لب هام میگم:
 - بابا هیچ کاریم نداشت. میخواست خواهر شوهر بازی در بیاره از برادرش تعریف کنه.


بازوم میگیره منو رو به روی خودش قرار میده
 - پشیمون شدی؟














نگاه گنگ منو که میبینه نچ کلافه ای میکنه 
– از این نامزدی؟ هنوز هیچی نشده تازه فردا قرار عقد کنی اگه... 
 دستم بالا میارم حرفش قطع میکنم. برای تاثیر بیشتر کلامم به چشم هاش نگاه میکنم محکم میگم 
 - اصلا، هیچ وقت از این تصمیم بر نمی گردم. حتی حتی اگه همه بگن غلطه اشتباه حماقت. درسته تصمیم با قلبم نیست. هه قلب کیلو چنده؟ این تصمیم با عقلم گرفتم سر حرفمم هستم. صدام میلرزه


حداقلش اینه که به کسی ضرر نمیزنم دانیار. جای کسی پر نمیکنم. به قول بابا این گاو پیشونی سفید دیگه جلوی کسی
 - ماهسان! با اخم نگاهم میکنه تو جای کسی نگرفتی تو دقبقا سر جای خودت هستی. این تصمیمت عقلانی نیست حماقت محض ماهسان خانم.
 سمت در میره نرسیده به در دوباره برمیگرده سمتم 
- یاشار و نازنین سنگین بهت بدهکارند. خم میشه پیشونیم میبوسه سمت در میره. این بار بدون اینکه بهم نگاه کنه قبل باز کردن در میگه:
 - ماهی چشم ورقلمبیده بیا بیرون همه منتظرند. امشب مراسم جوجه رنگ زن داریم. 
 وقتی در میبنده دوباره تو اتاقم تنها میشم نفسم آه مانند بیرون میفرستم – متاسفم. 
 دانیار تنها کسی که تو این مدت شاهد زجر کشیدن من بوده، دیده ، درکم کرده چرا به این ازدواج مسخره تن دادم اما دم نزده. از دستم ناراحت که مثل قبل باهاش حرف نمیزنم.،دردل نمی کنم.


آخه نمیدونه که این رازی که رو دلم سنگینی میکند،انقدر سنگین که لب هام بهم میدوزه خودمو از پا انداخته .
 در کمدم بازمیکنم پیرهنم بیرون میکشم تا باتیشرت تنم عوضش کنم.


همین که در اتاقم باز میکنم پام بیرون از در اتاقم می گذارم حریر قرمزی رو سرم انداخته میشود صدای کل کشیدن رها و بارانا بلند می شود.
 ناغافل تمام سرم یخ می زند. هاج و واج حریر از سرم می کشم وقتی دست های رنگی شدم با حنا میبینم و دانیاری که سطل بدست کنارم ایستاده با صورت سرخ از خنده نگام می کند. جیغ بلندی می کشم دنبالش می کنم. اونم پا به فرار میزاره، بلاخره پشت صندلی گیرش میارم دست های حناییم به سر و صورتش میمالم. وقتی بر میگردم رها و بارانا رو میبینم که از خنده زیاد خم شدن شکم هاشون گرفتند، خیلی خوب میدونم که نقشه هر سه تاشون است. منم نامردی نمیکنم وقتی حواسشون نیست سمتشون میروم تا به خودشون بیان تمام موهاشون حنایی میشه. شروع میکنم به قیافه های وا رفتشون خندیدن. بعد از کلی سر به سر گذاشتن همدیگه روی یکی از مبل ها خودم میندازم بماند که مامان کلی سرمون داد و بیداد کرد همه رو بسیج کرد تا پذیرایی تمیز کنیم.





با صورتی که هنوز آثار خنده روش هست به محسن که روی مبل کناریم نشسته نگاه می کنم،سرش تو گوشی موبایلش، تو این مدت که ما بدو بدو میکردیم سر به سر هم میگذاشتیم هیچ دخالتی نکرد فقط به جنگولک بازی های یاشار و دانیار خندید. سرش بلند میکند نگاهش به نگاهم میدوزد. تو چشم هاش دنبال ناراحتی حتی دلخوری میگردم ولی چیزی خوانا نیست. خیلی معمولی به صورتم لبخند میزند. همون موقع که نگاهش ازم میگیره پی گوشی تو دستش میره دانیار بی هوا انگشت حنایش روی بینی و ته ریشش می کشد. محسن با صورت جمع شده دستش رو صورتش میکشد رو به دانیار میگه: 
می کشمت! 
همین که از جاش بلند میشه دانیارم دو پا داشت دو پا دیگه قرض میگیره با صدای بامزه ای میگه: 
ال فراررر. 
 صدای خنده هامون کل خانه بر میداره و من نمیخوام امروز دوباره به پیله تنهایی خودم بروم میخواهم مثل گذشته پا به پای خانواده ام بگم بخندم فارغ از غم هایی که روی دلم سنگینی می کنه. دلم میخواهد نقش صورت های خندانشان همین قاب کنم تو پس ذهنم نگه دارم تا روزی که رفتم هر وقت دلم به تنگ اومد نگاهش کنم به یاد خنده هاشون ضعف کنم.





رها رو حوله بدست می بینم که به سمت سرویس میرود. بلند میشوم سمتش میروم .
 - بده من برای محسن ببرم. 
 - باشه عزیزم، ضربه آرومی به شونم میزنه سمت آشپزخانه میرود. 
 روبه روی سرویس می ایستم همین که محسن در سرویس باز میکند حوله رو بدستش میدهم. مشغول خشک کردن صورتش که آروم میگم 
 - داداش محسن... باهام قهری؟!


حوله رو از صورتش فاصله می دهد به چهره مضطرب و ناراحتم نگاه می کند. لبخندی میزند لپم میکشه 
 - نمیشه از دست این ماهی زیاد دلخور موند با اینکه گاهی میل شدیدی به این دارم





سرشو از تنش جدا کنم! 
 - یعنی آشتی؟ 
 سرش تکون میده که محکم بغلش میکنم. 
کنار گوشم پچ میزند – حواسم بهت هست ماهی.


....... 



دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.