مهربانی با برکت

مهربانی با برکت : مهربانی با برکت

نویسنده: Zeynab60

در یک روز بهاری کارگری زحمت کش می خواست برای تنها دخترش تولد و مهمانی ای بگیرد .
روز قبل در راه خانه همکارش با او درد دل کرد که فرزند کوچکش بیمار است و پول کافی ندارد .
کارگر که انسانی مهربان و شریف بود و همیشه دلش فرزند دیگری هم می خواست .
همه ی پولی که برای تولد
دخترش کنار گذاشته بود به خاطر رضای خدا به همکارش داد .
به همسرش گفت : برای فردا مهمان دعوت نکند و کیکی را بپزد و خودش هم یک دست بند کوچک برای دخترش خرید .
چند روز بعد همکارش بسیار از او تشکر کرد و گفت که فرزندش بهبود یافته است .
کارگر مهربان بسیار خدا را شکر کرد که توانسته بود دل کسی را شاد کند .
از قضا سال بعد سرپرسدار بخش بازنشست شد و کارگر مهربان که بسیار در کارش ماهر بود به جای او برگزیده
شد و وضع زندگی اش عالی شد و و توانست برای دخترش یک تولد زیبا بگیرد و به او گفت خدا به تو خواهر کوچکی داده
است. 
امیدوارم با خواندن این داستان از این به بعد شما هم خدا را شکر کنید .
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.