چرا برام فرق داری؟ : فصل شیش

نویسنده: atiahmadi669

که یه کاری کردم که انگار دارم میفتم
رو هوا بودم که یارو منو گرفت
چشمامو باز کردم سریع از بغلش اومدم بیرون
من: ب..بخشید قربان خیلی دستو پا جلفتیم نشستم و داشتم وسایلای کیفمو که ریخته بود زمین جمع میکردم که مرده هم زانو زد و بهم کمک کرد وسایلامو که جمع کرد بهش گفتم
من: ممنون
هاکان: خواهش میکنم خانوم( با لبخند ملایم)
من: یه چیزی پشت گردنتونه چیه؟
و دستمو بردم پشت سرش و یه جی پی اس اهن رباعی ریز به گردنبندش وصل کردم خدارو شکر گردنبندش زنجیری بود و سری وصل شد
من: اهان درست شد
هاکان: م..ممنون
همون موقع یه خانومی از دور بهش دست تکون داد و داد زد هاکان
هاکان: خواهر بیا اینجا
خانومه نزدیک شد و یه نگا به من کردو به هاکان با لبخند موزمارانه نگاه کردو گفت
خانومه: بلا نگفته بودی دوست دختر پیدا کردی
هاکان: ااا خواهر نگو عیب
من: نه خانوم اشتباه فکر کردید من فقط داشتم از اینجا رد میشدم که اقا....
و به هاکان نگا کردم خوب بلدم نقشمو بازی کنم
هاکان: هاکان هستم هاکان ازازیل
من: ازازیل؟ همون شیطان نمیشه؟
هاکان: بله همونه
من: بله داشتم میگفتم به طور ناگهانی خوردم به اقا هاکان ...اشکال نداره که اقا هاکان صداتون کنم؟
هاکان: نه نه راحت باشید
من: دیگه مزاحم نمیشمو میرم

احمقا گولمو خوردن
از گوشیم محل جایی که هاکان بودو میتونستم ببینم بعد ۱ یا ۲ ساعت یه جایی وایسادن
یه زره که زوم کردم فهمیدم خونس با پوزخند گفتم
من: پس خونت اینجاس اقای ازازیل
و رفتم سمت نزدیک ترین مغازی اجاره خونه و پرسیدم
من: اقا این خونه اتاق خالی نداره؟ (خیلی خشک و جدی)
اقا: چرا طبقه ۵ اتاق خالی هس
من: قیمتش؟
اقا: اون خونه رو کرایه کردن
من: من زبون شماهارو میشناسم
از تو کیفم یه دسته پول ۱۰۰ هزار دلاری در میارودم و سمتش پرتاب کردم گفتم
من: بسه؟
اقا:..اخه خانوم
من: بگو بیشتر میخوای پس
و یه دسته پول دیگه سمتش پرتاب کردم گفتم
من؛ فکر کنم کافیه نه؟
اقا: بله بله و یه قرارداد بهم داد
امضاش کردم و رفتم سمت خونه
یه اپارتمان خیلی لوکس بود
همینطور داشتم از پله ها بالا میرفتم که صدای هاکانو تونستم تشخیص بدم سریع خودمو زدم به اینکه نمیتونم چمدونامو بکشم بالا همون موقع هاکان اومد پایین
هاکان: ااا خانوم؟
برگشتم بهش نگا کردم
من: اااا اقای؟
هاکان: هاکان ازازیل
من: ارنیتا هاپسون
و بهم دست دادیم
هاکان: کمک میخواین
من : بله بله ممنون میشم
چمدونامو با یه دست برداشت و برد بالا
هاکان: اینجا زندگی میکنید؟
من: بله اینجام طبقه ۵
هاکان: چه خوب منم طبقه ۴ ...اگه کاری داشتید حتما به خودم بگید و اون یکی چمدونمو برداشت
عجب دستایی چه رگایی از دستاش زده بود واییی خدای من
من فیتیش رگ دارم(فیتیش یعنی چیزی که بهش علاقه دارم)
چمدونامو گذاشت جلو در و گفت

ادامه دارد**
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.