لبخندی ازجنس گریه آسمان : عنوان

نویسنده: Armita

(لبخندی ازجنس گریه آسمان)
نویسنده:آرمیتا.ا
Part4
 خودش خیلی شیک بادوتاپاش پریدپایین انگاربه این کارعادت کرده وبه من که مثل مگس روزمین له شده بودم نگاهی انداخت سریع بلندشدم دستم رومحکم گرفت وباسرعت به طرف درباغ می دویدشایدیکی مارومی دیدفکرمی کردعروس ودامادازعشق زیادبهم دارن مهمونی رومی پیچونن ولی نمی دونستن که من بدبخت چی کشیدم وسریع ازباغ خارج شدیم ویلاخارج ازشهربودوتوجاده مگس هم پرنمی زداینقدرجاده رودویدیم که ازدوردیدیم یه تاکسی بهمون نزدیک می شه....
رامین دستش روتکون دادوتاکسی که پیرمردی باموهای سفیدبودوایستاد وسوارشدیم وقتی نشستیم پیرمردازداخل آیینه نگاهی عاقل اندرسفیدتحویلمون داد وفهمیدم رامین آدرس خونه خودش روداده....
وسطای راه رامین دم گوشم بالحن ترسناکی گفت:عزیزم همه ی خدمه خونه رومرخص کردم.....امشب شبه من تو.....
ترس تمام وجودم روفراگرفت....ازداخل آیینه بغل نگاهی به جاده انداختم که خلوت ودریک تصمیم آنی که نمی دونستم منشائش کجاست دستگیره درروگرفت ،کشیدم وخودم روپرت کردم آخرین چیزی که یادم میاددردشدیدی بودکه داخل کل بدنم پیچیدوغلط زدنم روآسفالت جاده بود......
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.