آغوش شیطان : مرگی مبهم

نویسنده: Katrina

تند تند میدویدم...

فقط میخواستم از اون صدای لعنتی دور بشم

صدای رعدوبرق داشت گوشامو کر میکرد

صدای زوزه گرگا لرزه به تنم انداخته بود

ولی حتی این صدا ها نمیتونست جلوی صدای نحسه اونو بگیره

 سرم فقط از صدای اون موجوده لعنتی و جیغ ستایش پر بود

جیغ ستایش...با یاد آوریش دوباره ترس جاشو به غم داد اشکام شروع کرد به باریدن هق هق هام دسته خودم نبود...اون عوضی عزیز تر از خواهرم...نفسم.. جونمو ازم گرفت

اون لعنتی که حتی نمیدونستم چی هست

دیگه صدای جیغای پر نفرتم بود که جنگل ازش پر شده بود همزمان با جیغای دردناکی که میکشیدم میدویدم و چندبار به خاطر دیده تاری که اشکام باعثش شده بود افتادم تو گل ولی برام مهم نبود...فقط میخواستم از اون کلبه دور بشم...از جاده نفرت انگیز شمال دور بشم....برم خونه...

با این حرفام پوزخندی گوشه لبم اومد...ستایش اونجا موند و جنگید فقط به خاطره این که انتقامه زخم دسته منو بگیره...ولی من.....

وقتی اون چاقو لعنتی رو توی قلبش فرو کردن مثه بز نگاه کردومو الانم دارم میدوم تا جونمو نجات بدم....وقتی ستایش عزیزم مُرده...من دارم سعی میکنم از دسته قاتلش که حتی نمیدونم انسانه یا نه فرار کنم....اون انقدر غیرت داشت که سره یه زخم کوچیک روی دستم خودشو فدا کرد...ولی من چی؟

دوباره شروع کردم جیغ کشیدن که صدای نحسش اومد

_آرامش چرا فرار میکنی؟

*ببند دهنتو بببند دهنتو ببند

ستایشو گرفتی دیگه ازم چی میخوای؟

_ستایش برا ما کافی نیست

ما تو رو میخوایم....ولی فعلا دوس داریم استراحت کنیم....بازی اصلی ۵ سال دیگه شروع میشه.....منتظر باش

از ترس سره جام خشک شدم...خدایا نه....۵ سال دیگه بر میگردن؟

دیگه میخ ان به کی آسیب بزنن؟

مامان بابا.....آرتا....دل آرام

خدایا....من میدونم اینا میخوان منو زجر کش کنن

با مرگ عزیزام

با چشمایی که از شدت تعجب گشاد شده بود و قلبی که هر لحظه ممکن بود از دهنم بیاد بیرون و بغضی سنگین و صدای هق هق

فقط دویدم....یه سمت نا کجا آباد...فقط دویدم

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.