فراری ها : قسمت 1

نویسنده: jisoo


امیلی و سارا توی آپارتمانشون نشسته بودن. اونا خواهر بودن. داشتن فیلم مورد علاقشون رو نگاه می کردن.
وقتی که امیلی بلند شد تا پاپ کرن بیاره، ناگهان اون غش کرد.
سارا سریع رفت پیش امیلی و براش آب آورد. و امیلی کم کم بلند شد و گفت:(( سارا می خواستم یه چیزی بهت بگم.))
سارا جواب داد، چی می خواستی بهم بگی؟؟
امیلی بلند شد و ناگهان، اون داشت، پرواز می کرد!
سارا تعجب زده گفت:(( چی؟ چه اتفاقی داره میوفته؟ تو داری پرواز می کنی؟؟؟؟))
اون جواب داد بله من قدرت های ماورایی دارم.
از وقتی برفی رو نجات دادم.
من می تونم پرواز کنم، با حیوونا حرف بزنم، و 1000 برابر وزن خودم رو بلند کنم.
سارا خیلی تعجب کرده بود.
وقتی امیلی و سارا روی مبل نشستن اخبار گفت یک کودک در غار گیر افتاده و هیچ کس نمی تونه وارد غار بشه.
امیلی وقتی این خبر رو شنید به سارا گفت((من باید برم تا اون دختر کوچولو رو نجات بدم!))
سارا جواب داد برو خواهر برو!!
امیلی سریع از پنجره بیرون رفت و شروع کرد به پرواز کردن.
اون سریع خودش رو به غار رسوند.
اون سریع با قدرت زیادش سنگ ها رو شکست و وارد غار شد.
غار خیلی سرد و تاریک بود ولی صدای ضعیف دختر کوچولو به گوش می رسید.
امیلی سریع رفت پیش دختر کوچولو ازش پرسید:(( حالت خوبه؟اینجا چی کار می کنی؟))
دختر کوچولو گفت:(( من خوبم، برای اردو با کلاس اومده بودیم اینجا من جاموندم و غار بسته شد.))
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.